سلام...
فکر کنم این تاپیک جاش تو سايت خالی بود. تو این تاپیک هر کی هر سوتی که داده و می تونه بگه!! رو بیان کنه.
من خودم خداوندگار سوتی بودم، هستم و خواهم بود!
مگه چه اشکالی داره آدم باعث شادی بقیه بشه؟
هر جور سوتی که بگید تو خاطراتم هست. از سوتی لو رفتن جلوی پدر و مادرتا سوتی خیلی ضایع جلوی دختر ها و ...
خلاصه کم نبودند.
.
.
.
.
.
اولين رو خودم ميگم:
یه بار تو دانشگاه درست قبل از امتحان ، با عجله رفتم دستشویی... با سرعت در یکی از توالت ها رو باز کردم و بعد در محکم خورد به باسن یکی از همکلاسیهای دختر!!
هم اشتباهی دستشویی دخترا رفته بودم...
هم در رو محکم باز کرده بودم...
هم باسن همکلاسیمو دیده بودم[hr]
[size=large]یه بار تو نماز خونه دانشگاه گیلان خوابیده بودم...
بین قسمت برادران و خواهران فقط یه پرده کشیده بودند...
وقتی از خواب پاشدم دیدم تو خواب حسابی تکون خوردم و درست تو وسط نماز خونه خواهران هستم. همه دخترا رفته بودند یه گوشه جمع شده بودند و به من می خندیدند
[/size][hr]
[size=large]یه بار با یکی از دوستهام تو حیاط دانشگاه راه می رفتیم...
دوستم یه دختر رو بهم نشون داد و گقت به نظرت چجوریه؟
منم گفتم خیلی باحاله. چه لُپ نازی داره. می خوام ماچش کنم و می خوام .....بگذریم که دیگه چی گفتم!
.
.
.
.
خلاصه دیدم هفته بعد دوستم با اون دختره عقد کردند و بنده خدا هفته پیش داشته نظر منو راجع به زن آینده اش می پرسیده!!!
ای جوونی! ای جاهلی کجایی؟[/size][hr][size=large]یه بار یه قطره ی استریل چشم خریده بودم وقتی که تموم شد رفتم یه دونه دیگه مثل همون خریدم
فرداش که خواستم از قطره جدیده استفاده کنم دیدم درش نیست
قطره قبلی کنارش بود و در هم داشت
من با خودم گفتم لعنت به این شانس قطره خالی در داره ولی پره نداره
رفتم یه سرنگ برداشتم قطره رو از پره کشیدم ریختم تو خالیه بعدشم درش رو بستم
چند ساعت بعد فهمیدم میتونستم درشون رو جا به جا کنم [/size][hr]یه خاطره سوتی وار از داييم تعریف کنم حالشو ببرید:
موضوع مال 4-5 سال پیشه که زلزله تو شمال اومد .داييم تازه بچه دار شده بودم و قرار بود به همراه من و خانومش بريم خونه ي پدرش اينا.جلوی در خونه که از آژانس پیاده شدیم و اومدیم بریم زنگ بزنیم یه دفعه زنداييم گفت من سرم داره گیج میره ،جلوی در خونه یه پیکان پارک شده بود و داييم به خانمش گفت بیا به این ماشین تکیه بده و خانمش به صندوق عقب ماشین تکیه داد و یه دفعه گفت چرا این ماشین تکون داره داييم يهو جا خورد و ترسيد و گفت نه بابا چی میگی؟یه دفعه دید این پیکانه چه تکونی داره میخوره(همون موقع زلزله داشته میومده و ما متوجه نشده بودیم)به خانومش گفت بیا اینور.محکم زد رو صندوق عقب ماشینه و داد میزد کی اون تواه ؟انداختنت تو صندوق ؟صدات نمیاد ،حالت چطوره ؟همینطور که داشت داد میزد منتظر جواب بود از تو صندوق عقب، دیديم ملت همه از تو خونه هاشون با پیژامه و شلوارک و زیر پوش دارن میریزن بیرون ،منو بگو حیرون مونده بودم چه خبره که یه دفعه دايي كوچيكم دیدم با لباس خونه پرید از در بیرون و گفت عجب زلزله ایه![]()






تا سوتی خیلی ضایع جلوی دختر ها و ...
[hr]
. همه دخترا رفته بودند یه گوشه جمع شده بودند و به من می خندیدند
پاسخ با نقل قول




نگو داداشم من نبودم رو اسمم کلیک کرده برده اونور رفتم به بچه ها گفتم همه زدن زیره خنده
[/align]



علاقه مندی ها (Bookmarks)