دوستان جاستین از همینجا به همتون سلام میرسونه:4:
نمایش نسخه قابل چاپ
دوستان جاستین از همینجا به همتون سلام میرسونه:4:
قسمت چهارم از فصل دوم !
شروین از خواب بیدار شد . گوشی موبایلش زنگ خورد ! شروین : بله ؟ رئیس : ما تونستیم یه سری امواج پیدا کنیم که مربوط به یه ردیاب میشه . احتمال میدیم به قضیه دزدی جاستین بیبر ربط داشته باشه ! شروین : الان مکانش کجاست ؟ رئیس : خیلی عجیبه . تا 2 دقیقه پیش توی خونه ای درسعادت آباد بود ولی الان محو شده ! فکر کنم ردیاب رو پیدا کردن . یه کاری بکن ! شروین : باشه . قول میدم جاستین رو بگیرم .
مجید لشلی ل.خت رو زمین دراز کشیده بود .جاستین بیهوش شده بود . بله اس.پرم های مجید لشلی باعث شده بودن که ردیابی که توی با.سن جاستین بود از کار بیفته :4: ! مجید : پروردگارا جاستین را از من مگیر ! گوشی مجید هی داشت زنگ میخورد . یه بار عرفان زنگ میزد یه بار سعید شرلوک ! مجید لشلی هم اصلا جواب نمیداد !
. حسین تیزی رفته بود پیش یکی از دوستای صمیمی خودش یعنی همون جمشید دشنه ! جمشید داشت گریه میکرد و میگفت : حسین کی این بلا رو سرت آورده ! حسین : تک تک کله هاشون رو میبرم . 8 نفری ریخته بودن سرم ! رفیقام توی اون خونه زندونی شدن و من باید نجاتشون بدم . جمشید : بیا به پلیس زنگ بزنیم همه چی درست میشه ! حسین : نه ! من حسین بچه آریانا هستم! خرخره تک تکشون رو میجوم .
گروه هشت بسیار خوشحال بودن و داشتن در مورد یه انسان گرگ نما حرفت میزدن !
آخ ... نزن ... جرات داری دستمو باز کن ! گروه هشت داشتن بچه هارو دوباره مشت و لگد میزدن . میرعلی جوش آورده بود یه اخم بسیار بدجور کرد . چشماش قرمز شده بود و ازش داشت لیزر میزد بیرون . بسیار قاطی کرده بود اخه بهش فحش بد دادن ! میرعلی با نور قرمز رنگی که از چشمش بیرون زد دستای خودش رو باز کرد و پرید رو هوا ! غرشی کرد که کل لامپ های خونه ترکید و شیشه ها شکست . و با سرعت 120 کیلومتر و شتاب 2 متر بر مجذورثانیه به سمت گروه هشت رفت . گروه هشت بسیار ترسیده بودن . و نمیدونستن باید چیکار کنن . ابولفضل و بقیه بچه ها از تعجب شاخ در آورده بودن ! و شوکه شده بودن .ساسان و آرمان و سعید همینجور خواب بودن . تا این که تلفن سعید زنگ خورد. از باشگاه استقلال بود ! سعید : جانم ؟ باشگاه استقلال : چرا سر تمرین نیومدی ؟ سعید : آخ ! ببخشید . خواب موندم . همین الان میام . باشگاه استقلال : نمیخواد دیگه بیای ! تو نمیخوای یه خورده منظم باشی ؟ فعلا از تیم اخراجی ! سعید : ببخشید دیگه ! دیگه تکرار نمیشه . ولی تلفن قطع شده بود . سعید نگاهی به آرمان و ساسان کرد . ساسان و ارمان همینجوری خواب بودن .میرعلی به نفر اولی اسپیر زد . به نفر دوم هم همچنین و یکی یکی به همه اسپیر زد تا به نفر هشتم رسید . اول میخواست اسپیر بزنه اما تصمیم گرفت جک همر بزنه . مردی رو بلند کرد و جک همر زد . همه گروه هشت رو زمین افتاده بودن . میرعلی به سمت بچه ها برگشت و داشت میخندید .اما قیافه ابولفضل و بقیه بچه ها زیاد خوشحال به نظر نمیرسید . میرعلی : چی شده بچه ها ؟ حال کردین چه طور همشون رو زدم ؟ بابک : میرعلی پشت سرت رو نگاه نکن. خودت بیا پیش ما بشین و دستات رو ببند . میرعلی : چی میگی تو ؟ اصلا نمیفهمم . میرعلی سرش را برگرداند و شخصی با هیکل شرک را دید .این همون انسان گرگ نمایی بود که گروه هشت در موردش صحبت میکردن . میرعلی یه مشت زد بهش ولی انگشتای خودش به شدت درد گرفت . آن غول بسیار گنده به میرعلی گفت : برو پیش دوستات ! میرعلی هم بی خیال شد و رفت !
حسین از حمام اومده بود بیرون ! یه زنگ زد به علیرضا جی ام جی و گفت : سلام ! علیرضا. علیرضا : سلام ! به جا نیاوردم . حسین : منم حسین المپیک هیرو ! حسین تیزی ! علی رضا : به به ! چه سعادتی نصیب ما شد . خوبی ؟ چه خبر ؟ چیکار میکنی ؟ حسین : هستیم ! میگم تو الان توی رستوران هستی ؟ میخوا بیام پیشت . کارت دارم ! علیرضا : در خدمتم . بفرما . رستوران مال خودته ! حسین : نوکرم ! یا حق :4: !
عرفان و سعید شرلوک رفته بودن دم خونه مجید لشلی ! فکر میکردن مجید اونجاست .اما مجید اونجا نبود . عرفان و سعید بسیار عصبانی بودن .
مجید تو همون خونه توی سعادت اباد بود . اسپیلت رو روشن کرده بود و خونه رو سرد شده بود. جاستین : اقا من یخ کردم . مجید : الان گرمت میکنم ! مجید باز داشت با جاستین ور میرفت .که یهویی در خونه شکسته شد و شروین به همراه چند نفر دیگه ریختن تو ! مجید لشلی : ها ؟ شما اینجا چیکار میکنین ؟ شروین : مجید اونو ولش کن . مجید : جاستین رو ؟ امکان نداره ! شروین به افرادش گفت برن و جاستین رو از مجید بگیرن . مجید هم ناچار شد که جاستین رو به شروین بده . جاستین داشت گریه میکرد و رفت بغل شروین و گفت : خوب شد شما منو نجات دادین ! در همین حال شروین گفت : به آغوش گرم خانواده خوش اومدی !!
ساسان رفته بود سایت فوتبال 3 و داشت اخبار ورزشی رو میخوند .ساسان : سعید اینجا در مورد اخراج تو نوشته ! سعید : چی نوشته ؟ ساسان : نوشته توی یه پارتی گرفتنش و الان هم زندان اوینه !!!! آرمان : اینا دیگه کین ؟ باید بزنم سایتشون رو هک کنم ! سعید : خیلی بی انصافن ! آرمان میتونی سایتشون رو هک کنی ؟ آرمان رفت جواب بده که ساسان گفت :
بچه ها اون تماشاگر نما که سر بازی رئال و بارسلون اومده بود وسط بازی ایرانی بوده !!سعید : چی ؟ اسمش چی بوده ؟ ساسان : فقط نوشته که گفته : از کاری که کردم پشیمان نیستم .چیزی در مورد اسمش ننوشته . آرمان : این دیگه کی بوده ! چقدر عشق کریس رونالود بوده .
عرفان : بله ؟ مجید : کاری داشتی عرفان جون ؟ عرفان : خودت میدونی چیکارت داشتم ! کجاست ؟ مجید : چی میگی ؟ اصلا نمیفهمم ! عرفان : مجید جاستین الان پیش تو هستش دیگه؟ اره ؟ مجید : جاستین دیگه کیه ؟ سعید شرلوک گوشی رو گرفت و گفت : مجید اگه تا چند ساعته دیگه جاستین رو به اونا ندیم اونا همه رو میکشن ! مجید : کیا ؟ درست توضیح بده بینم ! سعید : جاستین بیبر رو یه جوری دزدیدیم . بعدش یه گروه هشت نفره اومدن دنبال جاستین اونا یه ردیاب به جاستین وصل کرده بودن . بعدش حالا اومدن و میرعلی و ابولفضل و چند نفر دیگه از بچه هارو گروگان گرفتن ! اونا جاستین رو میخوان . مجید : جاستین که پیش من نیست ! دست شروینه ! سعید : شروین ؟ وای خدای من . حالا چیکار کنیم .گوشی عرفان دوباره زنگ خورد ! عرفان : خودشه ! مجید لشلیه . سعید شرلوک : جواب بده بینم !
ساعت 9 شب بود . حسین تیزی به همراه یه ماشین دم خونه میرعلی وایساده بودن . صندلی عقب ماشین نزدیک 10 تا پیتزا بود که از رستوران علیرضا جی ام جی آورده بودن . حسین در یکی از پیتزا ها رو باز کرد و گفت : خدا کنه نقشم بگیره !!
در پایان عکسی از گروه 8
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
نقل قول:
نوشته اصلی توسط 3AJAD [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
:55: شخصیت واقعی میر علی مشخص شد .
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
عـلی " دویل " جین :55:
واقعاً استعداد زیادی در داستان نوشتن داری سجاد جون ، آفرین .
ایول خیلی باحال بود :55::55: مخصوصا اون تیکه که بابک گفت : میرعلی خودت برگرد بشین و دستت رو ببند :55:
تیریپ این بچه های گروه هشت هم شبیه بچه های اوبی هست من موندم اون هیکلیه کیه :4: ولی اینو بدویند واسه من سوسکه .. من و جمشید حالیشون میکنیم :4: در ضمن عجب بروس لی ای هست این میرعلی :4:
دمت گرم .. ترکوندی .
هر کی پیتزا ، کباب کوبیده ، جوجه کباب ، مرغ ، ماهی و هر گونه غذای دیگه ای نیاز داشت در خدمتیم ! به دوستان و آشنایان تخفیف داده میشود و برای بچه های انجمن مجانی !
اکبر شترمرغیِ علیرضا ، شعبه ی بیست و پنجم ، واقع در شهرک غرب تهران !
حسین جان یه وقت خدای نکرده رفتی زندون نگی سوسک ! باید بگی سوکس :4: !نقل قول:
نوشته اصلی توسط olympic hero [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
در ضمن هفته بعد بنا به دلایلی که بعدا میفهمین ادامه داستان گزاشته نمیشه !
من از اون آدم هایی هستم که نه پام به زندون باز شده و نه باز میشه ........ من ان مرغ سیه بالم ... من ان مرغ سیه بالم :55::55:
حیف شد سجاد جون .. جای حساسی تموم شده بود :4: به هر حال هرجور صلاح میدونی :4:
:4:نقل قول:
نوشته اصلی توسط The Shadow [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
البته روحیات ما بیشتر به حاج وسکر خودمون میخوره !!
دندونامم همینطوری مثل شونه ردیفه جون خودم !
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
دمت گرم سجاد عالی مثل همیشه
بعد از یه وقفه امروز اخرین قسمت داستان گزاشته میشه ! اتفاقات جالبی خواهد افتاد . منتظر باشید ...
قسمت آخر : عکس یادگاری
ساعت 9 شب بود . حسین تیزی به همراه یه ماشین دم خونه میرعلی وایساده بودن . صندلی عقب ماشین نزدیک 10 تا پیتزا بود که از رستوران علیرضا جی ام جی آورده بودن . حسین در یکی از پیتزا ها رو باز کرد و گفت : خدا کنه نقشم بگیره
عرفان به شروین زنگ زد . عرفان : شروین جون هر کی دوس داری جاستین رو بده به من . شروین : چی میگه ! برا چی ؟ عرفان : بچه ها رو گروگان گرفتن . گفتن اگه تا امروز جاستین رو بهشون نرسونیم ابولفضل رو گردن میزنن . شروین کمی مکث کرد و گفت : اگه اونا جاستین رو میخوان خوب ما هم بهش جاستین رو میدیم ! عرفان :دمت گرم .خداحافظ......
احسان : گشنم شده ! آقایون هشت .یه چیز بیا*** بخوریم . بابک : اینا که فارسی نمیفهمن . بزار ترکی بهشون بگم . هادی :باید با اینا انگلیسی صحبت کنیم . میرعلی : خب انگلیسی صبحت کن خودت ! هادی : باشه : هوی مس.تر ! هادی خواست بقیه حرفاش رو بزنه که زنگ خونه زده شد . یکی از اعضا گروه هشت رفت دم در . در رو باز کرد . دید جلو پاش 10 تا جعبه پیتزا هستش . به اطرافش نگاه کرد اما کسی نبود . دولا شد تا جعبه رو برداره که یهو یه طناب دور گردنش افتاد و به سمت بالا کشیده شد . حسین رفته بود بالا سقف خونه و از اونجا داشت یکی از اعضا گروه هشت رو میکشید بالا . حسین خنده های شیطانی میکرد . اون بدبخت خفه شد . حسین لباس های اونو پوشید . کلاه اون رو هم سرش گزاشت و با پیتزا ها وارد خانه شد .
شروین یه زنگ زد به رئیسش ! شروین ماجرا رو برا رئیسش تعریف کرد . رئیسش گفت : به ما ربطی نداره ! بچه های بسی.ج رو میفرستیم برن . شروین : ولی قضیه گروگانگیری هستش . تازه به جاستین هم ربط داره . رئیس : ببین من دیگه حوصله ندارم . خودتون هرکاری که میخواین بکنین . ولی من به نیروهای بسی.ج زنگ میزنم . شروین : باشه .برو به درک ....
سعید شرلوک و عرفان و مجید داشتن باهم صحبت میکردن . مجید : بزار براشون چندتا دخ.تر بفرستیم اینا حواسشون پرت میشه . سعید شرلوک : اینا خارجی هستن ها ! دخت.ر ندیده که نیستن .حواسشون جمع هستش . عرفان : یه فکری بکر ! ببینید سینا یه تیکه از شنل مشکی خودش رو بهم داده و گفته هر وقت بهم احتیاج داشتی اون یه تیکه رو اتیش بزن .بعد از 1 ساعت من میام پیشت . مجید : مگه سینا ایرانه ؟ سعید شرلوک : اره ! اون جاستین رو آورده بودش اینجا ! مجید : باریکلا سینا ! عرفان : ولی الان نباید این تیکه شنل رو اتیش بزنیم . چون 1 ساعت دیگه وقت مناسبی واسه حمله به اون خونه نیست . صبر کنیم تا فردا .
حسین با لباس یکی از اعضای گروه هشت وارد خانه شده بود .پیتزاها دستش بود . چندتا از اعضای گروه هشت تا پیتزا ها رو دیدن به سرعت به طرف حسین دویدن و پیتزا رو از حسین گرفتن تا بخورن . حسین یه نگاهی به بچه ها کرد .5 تا از پیتزا ها رو بچه های گروه هشت خوردن . اون 2تا دیگه + اون غول شبیه شرک نخوردن . حسین کمی مضطرب شده بود . احسان و بقیه بچه ها واسه غذا بیقراری میکردن .تا این که حسین رفت پیش اونا و پیتزا رو نزدیکشون برد و اروم بهشون گفت : من حسینم ! اماده باشید . بچه ها شکه شدن و بهم نگاه کردن . 5 تا از اعضای گروه هشت سرشون داشت گیج میرفت اخه پیتزا رو حسین حاوی مواد بیهوش کننده کرده بود . حسین یه پیتزا واسه اون غوله برد تا به خوردش بده . غوله هم پیتزا رو سریع گرفت و قورت داد .دو تا دیگه از بچه های گروه هشت مونده بودن که پیتزا نمیخوردن . حسین هر کاری کرد نشد . یهویی اون 5تا اولی که پیتزا سمی خورده بودن افتادن زمین . بقیه اعضای گروه هشت + غوله به طرف اون 5 تا رفتن تا ببینند چی شده . در همین حال حسین رفت و دست میرعلی و ابولفضل رو باز کرد و اونا هم دستای بقیه رو باز کردن حالا ابولفضل و میرعلی و هادی و بابک و حسین و پژمان و احسان در مقابل غول شبیه شرک + دوتا از اعضا گروه هشت .
شروین با ماشین خودش داشت به طرف خونه میرعلی شون می اومد . جاستین رو انداخته بود صندوق عقب . یه زنگ به عرفان زد . شروین : عرفان من الان دم خونه میرعلی شون هستم. میخوام جاستین رو بهشون بدم ! عرفان : نه صبر کن ما هم بیایم ! جدی جدی میخوای جاستین رو به اونا بدی ؟ شروین خنده ای کرد و گفت : نه ! ولی یکی هست که شبیه جاستینه ! اونو میخوام بهشون بدم :4: ! عرفان : باشه . صبر کن ما هم اومدیم .
حسین و بقیه بچه ها به طرف اعضای باقی مانده از گروه هشت حمله ور شدن . بچه های گروه هشت یه خورده ترسیده بودن . داشتن میرفتن عقب که اون غوله یکی از اعضا رو گرفت و پرت کرد جلو بچه ها ! یه اسپیر از میرعلی .بعدش یه تومبستون از ابولفضل . و در اخر حسین تیزی سر اون بدبخت رو ب*** . غوله شبیه شرک کمی خندش گرفت و یکی دیگه از بچه های گروه هشت انداخت جلو بچه ها ! اول بابک یه باتیستا بمب بهش زد بعد هادی گرفت یه لگد زد پشت باس.ن طرف . بعد پژمان گرفت چیزشو در آورد داد دهن اون بدبخت . و تاجایی که میخورد بهش داد بخوره :4: ! باز حسین گردن طرف رو ب*** . احسان : این غوله واسه منه ! حسین و بقیه بچه ها : احسان برو عقب ! اینجا که چت باکس نیست .
عرفان و سعید شرلوک و مجید سر رسیدن . عرفان : اونی که شبیه جاستین هستش کجاست ؟ شروین : اینجاست :4: !!!!!!!!! سعید شرلوک : این که هری پاتره !!! مجید : این اینجا چیکار میکنه ؟ شروین : این اومده بود وصیغه بزاره سلنا گومز رو از زندان در بیاره !مجید : شما مگه سلنا رو نفرستادین کشورشون ؟ شروین : نه بابا ! اون اینجا جاسوس بوده ها! مگه میشه آزادش کنیم ؟ عرفان : حالا این بحثا رو بیخیال . بزا*** من سینا رو خبر کنم ! شروین : سینا ؟ سعید شرلوک : اره سینا دارک نایت ....عرفان یه تیکه از شنل سینا رو آتش زد . عرفان : خدا کنه زودتر پیداش شه !
حسین و بقیه بچه ها داشتن با غوله دعوا میکردن .ولی غوله خیلی زورش زیاد بود . بچه ها همش داشتن به در و دیوار کوبیده میشدن .حسین : میدونستم پیتزا رو این اثر نمیکنه . بچه ها نمیدونستن چیکار کنن . در همین موقع عرفان و شروین و مجید و سعید شرلوک وارد خانه شدن . هری پاتر رو هم با خودشون اورده بودن . اون غوله هری پاتر رو دید فکر کرد جاستینه . اومد سمت هری پاتر که یهو سینا دارک نایت یا شنل بتمنی خودش وارد شد و به غوله حمله کرد . سینا بزن غوله بزن . بد جور داشتن همدیگه رو میزدن که یهو میرعلی اسپیر رفت تو شکمه غوله .و بعد حسین رفت بالا گردن غوله ! هی تیزی رو به گردن غوله میزد اما چاقو نمیتونست ببره گردن غوله رو ! احسان یاد داستان حضرت ابراهیم و اسماعیل افتاده بود .
در همین موقع صدای نعره ای امد و شخصی مثل پلنگ پ*** رو غوله ! اوه این باربد هستش ! داشت خون غوله رو میخورد که غوله باربد رو پرت کرد اونور ! همه ریخته بودن سر غوله اما کثافت خیلی زورش زیاد بود .
ادامه دارد...
بقیش :
ساعت نزدیکای 8 صبح بود . بچه ها دیگه نای جنگیدن نداشتن . در همین موقع سجاد هم اومد . پ*** و داشت خون اون غوله رو میخورد . باربد هم رفت کمکش . از اونطرف عرفان و سعید شرلوک . خلاصه غوله یه لحظه خسته شد و دولا شد تا یه خورده نفس بگیره . در همین موقع مجید لشلی با اره برقی امد و زد پاهای غوله رو قطع کرد. غول بر زمین افتاد . در همین لحظه حسین با چاقوی خودش پ*** رو دوش غول و سر غول رو قطع کرد . سینا بتمن هم گرفت جسد غول رو بلند کرد و از خونه پرت کرد بیرون . حسین رفت سر همه افراد گروه هشت رو ب*** . همه هم خوشحال بودن و هم شکه !بچه ها داشتن میخندیدن که یهو صدای آژیر پلیس و نیروهای بسی.جی اومد .بچه ها از درب پشتی فرار کردن چون دوس نداشتن براشون دردسر به وجود بیاد . حالا فکرمیکنین نیروهای بسی.ج و پلیس ها کیا بودن ؟
امیر آوسم بیسیم در اورده بود و داشت با رئیسش هماهنگ میکرد بعد به بقیه دستور شروع عملیات رو داد !
داریوش دیدو با یه کلت داشت بدو بدو میکرد طرف خونه میرعلی که یهو زمین خورد .امیر ان بی ای از ماشین پلیس پیاده شد و با یوزی خودش رفت پشت درب خانه .امیر داد زد : کیوان (ایکون) بیا در خونه رو بشکون . کیوان بدو بدو کرد و با کله رفت تو در! در باز شد . یهو ریختن تو خونه . وقتی وارد خونه شدن پر خون بود . و 9 تا سر دیدن !سر ها به ترتیب رو زمین بودن . با خون رو زمین نوشته شده بود . ایران دبلیودبلیو ای فور اور!!! بروبچ پلیس و بسی.ج تعجب کرده بودن .ابولفضل و میرعلی و بقیه بچه ها بیرون وایساده بودن .شروین رفت و جاستین رو هم با خودش آورد . شروین : چه اتفاقاتی افتاد تو این چند روزه . ابولفضل : قسمت این بوده که ما دوباره پیش هم جمع بشیم. بچه ها داشتن با هم صحبت میکردن .که یهو یه عکاس اونا رو دید .عکاس : ببخشید دوستان ایشون جاستین بیبر نیستن ؟ بچه ها به هم نگاه کردن و چیزی نمیگفتن . مجید گفت : اره خودشه . مجید رو بچه ها کرد و گفت : جاستین در جریانه :4: !عکاس : میشه ازتون یه عکس بگیرم . ابولفضل : بچه ها بیاید یه عکس دسته جمعی بگیریم .همه وایساده بودن و ژست گرفته بودن . جاستین رفته بود کنار مجید لشلی و لبخند زده بود . عکاس عکسی بسیار زیبا گرفت . خیلی لحظه زیبایی بود . همه گفتن 1..2..3 و...میرعلی به حسین گفت : حالا واقعا تو زن منو کشته بودی ؟ حسین : میرعلی جون یه حقایقی درباره ستاره بود که تو نمیدونستی . ستاره اید.ز داشت .اون قبلا با چند نفر دیگه رابطه داشته و اونا رو هم مریض کرده . یکی از اونا دوست من بود . من نمیخواستم این اتفاق برای تو بیفته .برا همین خودم به حسابش رسیدم.تو سایت ایران دبلیو دبلیو ای هم عکس به همراه توضیحات گزاشته شده بود . جاستین گفته بود :من دوست داشتم بیام ایران تا چندتا از رفیقام رو ببینم . واقعا از بودن در کنار مجیدلشلی و همچنین عرفان و سعید شرلوک لذت بردم و........ دیگه چرت میگفت :4: !خلاصه بچه ها رفتن به خونه های خودشون ! فردای اون روز تو روزنامه + سایت ایران دبلیو دبلیو ای عکس جاستین به همراه بچه ها چاپ شده بود . اسم عکاس رو نوشته بود حسن د چمپ :4: !اما خبری دیگری در روزنامه درج شده بود با این عنوان که : امریکا آماده حمله به ایرا.ن است !!پایان فصل 2
دمت گرم .. ترکوندی :4: داستان رو خوب جمع کردی فقط من بدبخت که همش سرمیب***م :4: تیکه های باحالش هم اون احسان بود ک هگفتی اینجا چت باکس نیست و و اونجایی که داریوی دیدو خورد زمین :55: :55:
آمریکا هم منتظر باشه که میخواد با بچه های IWe رو به رو بشه :4: با هم میترکونـــ.ـــیمشون :4:
عالی بود ....
حیف که کسی اونجا نبود وگرنه با یوزی حسابشو میرسیدم دفعه بعد با تانک میایم :4:
دمت گرم سجاد خسته نباشی...
واقعا دستت درد نكنه سجاد جــان . خيلي داستان قشنگي بود
واقعا به استعداد نويسندگيت پي بُردم . خيلي حساس بود داســتــان .... :4: !
اين يه تيكه خيلي باحال بود » " بعد حسین رفت بالا گردن غوله ! هی تیزی رو به گردن غوله میزد اما چاقو نمیتونست ببره گردن غوله رو ! احسان یاد داستان حضرت ابراهیم و اسماعیل افتاده بود . " :55:
خلاصه اُميدوارم بعد كنكور ايشالله بياي و يه داستان زيباي ديگه رو شروع كني .
در يك تاپيك مجزا البته :دي .
مرسی !! باحال بود !!
ما هم که ول شدیم زمین !!
یا حقّ ! :4:
ايول سجاد جان خيلي قشنگ بود :5:
جا داره اينم اضافه كنم كه به غير از اون عكس دسته جمعي چندتا عكس جنجالي از چند تا از دوستان و جاستين بيبر در حال ...:4: هم گرفته شده ولي به دليل قانون pg كه در انجمن وضع شده از گزاشتن اين عكس ها معزوريم :4:
خب پساز وقفه طولاني به احتمال بسيار زياد فصل سوم همين داستان بعد از كنكورم كه 10 تير هست گذاشته ميشه . يه داستان 30 قسمته هم احتمال برا 30 شب ماه رمضان تدارك ديده شده :ي . و ديگه ديگه ...
ولي فعلا يه قسمت كوچولو از فصل 3 اين داستان رو براتون ميزارم كه يه شخصيت جديد از اول وارد داستان ميشه :
پسري جوان نيمه هاي شب از خواب پريد . خواب وحشتناكي ديده بود . حمل.ه به ايران ... جنگ .... خود را ميان يك تپه سرسبز ديد . لب يه چاه وايساده بود . از اين ساعت هايي كه دور گردن ميندازن داشت . اون رو در آورد و درون چاه انداخت . باد به شدت مي وزيد .يكباره از درون چاه مايعي نوراني با فشار به بيرون زده شد و روي پسر ريخت . پسر بعد از مدت اندكي يه هيكل غول آسا گرفت .و بعد بدنش دوباره به حالت طبيعي برگشت . و بعد ساعتش از دورن چاه به بيرون پرتاب شد . روي ساعت نوشته شده بود ... رستم !!!!!* پسر جوان چشمانش كمي اشك آلود شد و داد زد i am legend .......
شروين :* يه ماموريت بد بهم خورده . بايد برم آمريكا و رئيس جمهور اونا رو ترور كنم . حسين تيزي : منم ميشه بيام ؟* شروين : نه . نميشه. يه تيم حرفه اي قراره جمع كنيم .
امريكا .... رئييس سازمان سيا : اونا (ايراني ها ) خيلي راحت جاستين رو دزديدن . معلوم نيست پس فردا ميخوان چيكار كنن . اونا خيلي رو اعصاب ما ديگه رفتن . تازه نيروگاه ها هس.ته اي اون ها هم خيلي زياد شدن . بايد جلوشون رو بگيريم . سربازاي وي*ژه رو اماده كنين. پسر فرانكي . پسر سيلوستر استالونه . پسر استيون سيگال . پسر جيسون استاتهم . پسر ماچته و ....
اميدوارم از اين فصل داستان هم خوشتون بياد . تابستون نزديكه ...
خب اين تاپيك خيلي وقته خوابيده . فصل سوم داستان به دلايل نبود اسپانسر و مسائل ديگه تصوير برداري نميشه :d ! اين داستان ديگه به كلي تموم شده بايد دونست .
اما براي ماه رمضان يه داستان تدارك ديدم به اسم شماره 9 ! ربطي به فوتبال نداره ها . درباره همين بچه هاي انجمنه . يه داستان 10 قسمتي هست كه اگه خدا بخواد و مشكلي پيش نياد يه روز در ميان پخش ميشه . بيشتر سعي كردم طنز باشه . فقط نميدونم تو همين تاپيك بزارم يا يه تاپيك ديگه بزنم ! اصلا شماها هنوزم خوشتون مياد داستان بزارم :d ؟
ما عاشق داستان هاتیم !!
خب اين تاپيك رو خيلي دوست داشتم :d
يه داستان دارم كه چند وقت پيش نوشتم .
مثل قبليا نيست كه چند قسمته باشه .
همين يه قسمته .
اوه ! با صداي بابام از خواب بيدار شدم . البته بيدار شدن كه چي بگم باز دوباره خوابيدم . اما ايندفعه با لگد بابام از جام پريدم !
واي ساعت 7 و ربع بود . مدرسه ام دير شده بود . يه ناظم داريم كه بد اخلاق تر از بابامه . خيلي ازش ميترسيدم .
صبحانه رو با عجله خوردم . وقتي ميخواستم از بابام خداحافظي كنم بابام ازم پرسيد كه كي كارنامه هاتون رو ميدن . منم گفتم احتمالا از هفته بعد . معلوم نيست .
ساعت 7 و 40 دقيقه صبح بود . زنگ ما ساعت 7 و نيم ميخورد . اما بازم زياد مشكلي نداشتم . چون من يه شاگرد زرنگ بودم و هيچوقت هم دير نكرده بودم و ميدونستم كه ناظم منو ميبخشه .
رسيدم پشت در مدرسه . در مدرسه رو بسته بودن .چند بار در زدم تا علي آقا كه مستخدم مدرسه بود اومد و در رو باز كرد .
داشتم وارد كلاس ميشدم كه ناظم اومد جلوم و با عصبانيت بهم گفت : چرا دير كردي ؟
منم كمي ترسيدم و بعد گفتم : آقا خواب مونديم ... ببخشيد
بعد بهم گفت : چرا اينقدر كم درس ميخوني جديدا ؟ چه مشكلي داري ؟
من يهو شوكه شدم و گفتم : اقا ما رو ميگيد ؟ ما كه درسامون خوبه
ناظممون خندش گرفت و گفت : آره ! از وضع نمره هاي تو كارنامت معلومه . امروز كه كارنامه ها رو داديم ميفهمي حرفاي منو
منم گفتم : آقا دارين شوخي ميكنين ديگه ؟
ناظممون كمي اخم كردو گفت : مگه من با تو شوخي دارم ؟ اصلا فردا به بابات ميگي بياد مدرسه !الانم برو سر كلاست .
من كه كلا ساكت شده بودم و نميدونستم چي شده رفتم تو كلاس. زنگ اول انگليسي داشتيم .
معلم همون اول حالمو گرفت . گفت :چون دير كردي بايد درس جواب بدي .
منم كه انگليسيم خوب بود با اين كه آماده نبودم جواب دادم .
معلم هم خوشش اومد و گفت برو بشين .
ساعتا ميگذشت . زنگ اخر رسيده بود كه عربي داشتيم . اصلا از عربي خوشم نميومد و دوست داشتم كه زودتر تموم شه . همين موقع بود كه ديدم آقا ناظم داره مياد تو كلاس .
اومد تو وگفت بچه ها كارنامه هاتون اماده شده .الان بهتون ميديم . به والدينتون نشون بايد بدين . با خونه هاتون تماس ميگيريم اگه كسي نشون نده از مدرسه اخراج ميشه .
يكي يكي داشت كارنامه ها رو به بچه ها ميداد به من كه رسيد يه نگاهي به صورتم كرد و گفت :يعني اينقدر تو درس شيمي ضعيفي ؟
من نگاه كردم به كارنامه . واي شيمي شدم 2 ! اصلا باور نكردني بود . سرم رو پايين انداخته بودم . ناظم بهم گفت : يادت نره فردا بابات بياد مدرسه .
گفتم باشه آقا .با خودم ميگفتم :حتما معلم فهميده من تو امتحان شيمي تقلب كردم .
خيلي ناراحت بودم . همه نمره هام خوب بود . نمره زير 17 نداشتم . به غير از اين شيمي كه شده بودم 2 !
تو ذهنم چهر ه ي پدر و مادرم كه بسيار ناراحت و عصباني بودن رو داشتم تجسم ميكردم . من اولين بچه اي تو فاميل بودم كه نمره ي زير 10 آورده بودم.
همينطور تو فكر و خيال بودم كه ديدم محسن كه بغل دستيم هست منو فشار داد و گفت كه حواست كجاست معلم داره صدات ميزنه !
به معلم نگاه كردم گفتم آقا ببخشيد .
معلم گفت : پاشو بيا پاتخته درس جواب بده .
منم پا شدم . چقدر بدشانسم امروز . زنگ اول هم انگليسي به زور جواب دادم .حالا هم عربي.
وقتي رفتم پا تخته داشت پاهام ميلرزيد . واقعا عصباني بودم .كمي هم ترس برم داشته بود .چون اصلا درس جلسه قبل رو نخونده بودم .
معلم داشت ازم سوال ميكرد و من جواب رو نميدونستم . و فقط پاهام ميلرزيد . معلم كمي منو مصخره كرد و بچه ها بهم داشتم ميخنديدن اما يه اخم كوچولو بهشون كردم و ساكت شدن .
آخه از من حساب ميبرن . اول سال با يكي از بچه ها دعوام شده بود . اينقدر بچه رو زدم كه 1 هفته مدرسه نيومد .
خلاصه معلم عربي برام يه نمره صفر گذاشت توي دفتر نمره و گفت : جلسه بعد هم ازت سوال ميكنم . اگه همه رو درست جواب بدي اين 0 تبديل ميشه به 20 !
منم هيچي نگفتم و رفتم نشستم سر جام .
همون موقع بود كه زنگ خورد .
همه داشتن ميرفتن به سمت خونه هاشون اما من نميدونستم بايد چيكار كنم .
ساعت 1 ظهر بود . خيلي گشنه بودم . پولي كه تو جيبم داشتم هم اونقدري نبود كه بشه باهش يه ساندويچ خريد . گفتم مرگ يه بار شيون يه بار ! ميرم خونه . واسه خودم يه پا پسر شجاع
شده بودم .
در خونه رو باز كردم . كفش هام رو تو جا كفشي ميخواستم بزارم اما ديدم كفشهاي بابام خيلي بزرگه و جا واسه كفشهاي من كمه . بابام دو جفت كفش داشت كه يكيش كمي كفش پاره شده بود و اون يكي سالم بود .
مجبور شدم كه جاي كفش سالم و اوني كه يه خورده پاره بوده رو عوض كنم تا كفش خودم جا بگيره تو جا كفشي .
بعد كمي تو آينه نگاه كردم . ترس رو تو چشمام ميديدم .با اين حال به خودم دروغ ميگفتم .
با خودم گفتم :همين الان كه رفتم بالا كارنامه رو ميدم به مامانم . و خودمو كمي ناراحت مظلوم نشون ميدم .
رفتم بالا . ديدم بابام داره با مامانم جر وبحث ميكنن . ديدم اصلا الان وقتش نيست كه كارنامه رو نشون بدم . اگه اين كار رو بكنم 5 دقيقه نشده كه بابام با كمربند افتاده به جونم .
پس از سلام كردن و آب زدن به صورت و دستام رفتيم سر سفره ناهار .
ناهار رو خورديم . من رفتم كمي بخوابم و استراحت كنم .
اول فكر ميكردم كه خوابم نميبره اما خيلي زود خوابم برد . تازه يه خواب هم ديدم كه خيلي وحشتناك بود .
خواب ديدم كه كارنامه رو به بابام نشون دادم و بعدش بابام منو ازخونه پرت كرده بيرون . بعد من رفتم معتاد شدم . و تو جوب ها افتادم .
وقتي از خواب بيدار شدم رفتم لب پنجره داشت يه بارون شديد ميومد . بارون رو خيلي دوست دارم . كمي نگاه كردم به بارون . بعد يهو ياد كارنامه افتادم . بايد به بابام ميگفتم فردا بياد مدرسه كه اگه نمي گفتم ناظم منو چپ و راست ميكرد .
از اتاقم اومدم بيرون ! رفتم پيش مامانم . ازش پرسيدم بابا كجاست ؟ گفت : بابا رفته بيرون خريد . مامانم داشت ظرف هاي ناهار رو ميشست . بهش گفتم مامان يه چيزي ميخواستم بگم .
گفت : چي ؟ بگو
گفتم : زياد چيز جالبي نيست ها ! ناراحت كننده هستش بيشتر .
گفت : آه ! بگو ديگه . جون به سرم كردي
كمي من و من كرد و گفتم :من امروز كارنامه گرفتم . راستشو بخواي يه نمره بد هم آوردم
گفت : بد يعني در چه حد ؟
گفتم : زير 10 ! وبعد كمي خنديدم . نميدونم چرا خندم گرفت .
همونجا بود كه جارو رو برداشت و دنبالم كرد .من داشتم فرار ميكردم كه زنگ خونه خورد . رفتم از آيفون جواب دادم . بابام بود . به مامانم گفت : ببخشيد . غلط كردم .
بابام داشت ميومد بالا . از همون دم جا كفشي صداش بلند شده بود . داشت داد ميزد كار كي بوده ؟ كار كي بوده ؟ كي جا كفش هاي منو عوض كرده ؟
اومد بالا . بسيار عصباني بود . داشت به من و مامانم نگاه ميكرد .گفت :اين پاهاي منو ميبينين خيس شده ؟ كي جا كفش هاي منو عوض كرده ؟ خودتون ميدونين كه من چقدر از خيسي بدم مياد .
بگيد كار كي بوده ؟ خيلي ناراحت بود و عصبي بود
من با ترس و لرز گفتم : كار من بوده ! ببخشيد بابا . ديگه از اين غلطا نميكنم .
بابام يهويي قيافش عوض شد و لبخند زد و گفت : پسرم اشكال نداره .اصلا ناراحت نباش .
چه باران قشنگي ولي داشت ميومد . خيلي وقت بود هوا به اين خوبي نشده بود .
منم ديدم بابام حالش خوبه .گفتم خب الان ميشه بهش كارنامه رو نشون داد .
گفتم بابا اگه يه روز بفهمي كه من نمره هام بد شده چيكار ميكني ؟
بابام لبخندي زد وگفت : خب با هم صحبت ميكنيم كه چرا اينجوري شده . بعد برات معلم تقويتي ميگرم تا ضعف هاتو توي اون درس جبران كني .
منم ديگه سريع گفتم بابا من كارنامه گرفتم بعدش نمره درس شيمي هم زير 10 آوردم . بعدش لبخند زدم .
همونموقع بابام يه نگاهي به مامانم كرد و بهش گفت : راست ميگه ؟
مامانم گفت :اره . بعد بابام يه لبخند كوچولو زد و در يه چشم به هم زدن كمربند رو از شلوارش كند و افتاد دنبالم . منم هي جيغ و داد زدم مثل دختر ها و داشتم فرار ميكردم ولي خب ديگه چن تا ضربه بهم خورد ولي بعدش وقتي بقيه نمره هام رو ديد يكم آروم گرفت .
چند ساعتي توي اتاقم بودم . وقت شام شده بود . ميترسيدم از اتاق برم بيرون . تا اين كه مامانم صدام كرد . رفتم واسه شام . خيلي زود و باترس و لرز غذام رو خوردم . بابام چپ چپ نگام ميكرد . منم سريع داشتم ميرفتم تو اتاق .بعد يادم اومد كه به بابام بگم فردا بايد بياد مدرسه .
وقتي اين رو شنيد باز اعصابش بهم ريخت و گفت : تو ديگه برا من آبرو نزاشتي ....
خلاصه اونشب اصلا فكر نميكردم خوابم ببره اما خيلي زود خوابم برد . خواب ديدم با بابام رفتم مدرسه و داره با مديرمون صحبت ميكنه .بعد كارنامه ام رو نگاه كردم و ديدم همه درسهام صفر شده و رفوزه شدم . بعد منو از مدرسه اخراج كردن . بعد بابام هم منو از خونه پرت كرده بيرون و منم معتاد شدم و تو جوب ها افتادم .
خلاصه صبح تا بابام منو صدا كرد سريع از جام پريدم و بيدار شدم . سريع صبحانه رو خوردم و با بابام رفتيم مدرسه . به موقع رسيديم . تازه بچه ها داشتن ميرفتن تو كلاس .
بابام داشت ميرفت داخل دفتر پيش مدير و ناظم .من هم پشت دفتر ايستاده بودم . خيلي حالم خراب بود . تا اين كه معلم شيمي مون رو ديدم داره مياد طرفم . همونجا دوست داشتم غيب شم . واقعا خجالت اور بود .
وقتي معلم شيمي بهم نزديك شد ديدم داره لبخند ميزنه . بهم گفت : پسر گل كاشتي . فكرشو نميكردم بتوني از درس من نمره 20 بگيري ! من فكر كردم داره شوخي ميكنه !گفتم آقا شوخي ميكنين ؟ من 2 شدم !
عصبي شد و گفت : بچه مگه من با تو شوخي دارم ؟ بهت ميگم 20 شدي .
منم كارنامه رو به معلم شيمي نشون دادم و گفتم : آقا اينجا نوشته 2 !
اقا معلم كارنامه رو نگاه كرد . خنديد و گفت : باز اقاي سهرابي اشتباه كرده .گفتم : يعني چي ؟
گفت : موقع وارد كردن نمره ها صفر نمره بيست تو رو جا گذاشته . براي همين تو كارنامه بهت 2 داده ولي تو در اصل 20 شدي !
همونجا بود كه از خوشحالي ميخواستم بال در بيارم . گفتم : آره بابا . من مو به مو همه چي رو حفظ كرده بودم . تو دلم گفتم : همه چي رو مو به مو تقلب نوشته بودم .
گفتم : اقا ميشه بريد دفتر اينو به آقا ناظم و بابامون بگين ؟
گفت : جدي ؟ بابات اينجاست ؟ بريم .
خلاصه معلم شيمي ما در مورد تونايي هاي من يه خيلي صحبت كرد و بابام خيلي خوشحال و ذوق زده شده بود . آقا ناظم هم منو نگاه ميكرد و كمي لبخند ميزد .
آقاي سهرابي هم اومد و رفت نمره منو درست كرد . معلدم رفت بالا . خيلي خوب شده بود .
اما اتفاق بدي كه افتاد اين بود كه اخرش معلم شيمي به من گفت :
خيلي بهت اميدوار شدم . براي امتحان المپياد شيمي ميخوام تو رو بفرستم .تو واقعا نا بغه اي .