بزرگترین انجمن کشتی کج ایران   ایران یو افــ سی
محل تبلیغات شما wwepars

User Tag List

صفحه 1 از 7 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 61

موضوع: داستانسرای عصر ایران ...

  1. Top | #1

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Dec 2008
    شماره عضویت
    3675
    سن
    34
    نوشته ها
    723
    تشکر
    9,036
    تشکر شده 3,862 بار در 537 ارسال
    حالت من
    Khonsard
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    804 Thread(s)

    پیش فرض داستانسرای عصر ایران ...

    سلام به همه : نمیدونم باید چه جوری شروع کنم ... آها یادم اومد اینجوری شروع میکنم :

    داستانسرای عصر ایران عنوان تاپیکی هست که قراره یه داستان رو توش بزارم . فعلا سیزن 1 این داستان آماده شده و این داستان به صورت قسمت به قسمت فعلا فقط جمعه ها پخش میشه .

    این داستان شاید بعضی جاهاش با عقل جور نیاد اما شما با عقلتون جورش بدید .
    سعی شده بیشتر بچه های انجمن چه فعال و چه غیر فعال توی این داستان باشن . و یه چیز دیگه هم بگم از وقتی که داستان مجید لشلی رو خوندم علاقه مند شدم به داستان نوشتن !

    یه چیز دیگه هم مونده اونم اینه که از بچه ها میخوام کسی یه وقت ناراحت نشه اگه بعضی جاهاش شوخی های بد داشت و خلاصه این یه داستان آبگوشتی هست ...

    شروع داستان :

    مجید از خواب بیدار شد . هنگامی که از جاش بلند شد متوجه شد که شرتش خیسه .بله . خدا میدونه دیشب چه خوابی دیده بود . در همین موقع بود که سکینه کلفت خانواده مجیدشون وارد اتاق شد . اقا ! اقا بیدارین ؟
    مجید :معلومه که بیدارم . بدو برو صبجانه منو آماده کن از حموم برگشتم اماده باشه ها مگر نه تیکه بزرگت کو..ته !!!
    صبحانه :
    مجید داشت صبحانه می خورد .یهو از سکینه پرسید : امروز چندمه ؟ سکینه : امروز 1396/3/18هست .!! مجید :جانم امروز وقتشه برم چک بابام رو پول کنم بزنم به جیب .
    خلاصه مجید لباسهایش رو پوشید و با ماشین اخرین مدلش رفت به سمت بانک ...


    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

    بانک : مجید وارد بانک شد .بانک خلوت بود .رفت جلو و به کارمند بانک گفت :خانم لطفا این چک رو نقد کنید . کارمند بانک :این چک دکتر آزادی هست . مجید :اره عزیزم . کارمند عنی چک اقای رئیس جمهوره ؟ مجید :اره قربونت برم منم پسرشم زودتر نقدش کن کار داریم . کارمند :اما همچین مقداری توی بانک موجود نیست !! همین چند لحظه پیش پولها به بانک مرکزی انتقال داده شده . مجید : یعنی چی ؟ من پولمو می خوام . فرد دیگری وارد بانک شد و او هم از کارمند بانک خواست تا چکش را نقد کند و کارمند بانک هم داشت برای آن فرد توضیح میداد . در همین موقع بود که سه سارق وارد بانک شدند با سرهایی پوشیده . داد و بیداد کردن و گفتن که همتون بخوابید روی زمین .

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

    در همین موقع بود که یکی از دزدا به مجید گیر داد بهش

    گفت :بیا جلو ببینم . اسمت چیه ؟ مجید : اومد جلو ایستاد و گفت : من مجیدم . پسر رئیس جمهور !! یهو هر سه سارق نقاب های خود را برداشتند و باخنده گفتند : سلام مجید لشلی !!! مجید تا قیافه آنها را دید گرخید و بعد گفت : میر علی تویی ؟؟ هادی خودتی!!! تو رو نشناختم تو کی هستی ؟؟ نفر سوم گفت : من بابکم .بابک فاتال بی . مجید :شرمنده نشناختمت . بچه ها اینجا چکار میکنین ؟ در همین موقع اقای دیگری که وارد بانک شده بود رو به مجید و بقیه بچه ها کرد و گفت : خیلی جالبه . سلام .من باربد هستم .!!! مجید و هادی و میر علی و بابک هر سه خندیدند و تعجب کرده بودند اما دقایقی بعد خنده از روی لبانشان رفت . مجید : تا پلیس نیومده بیاید بریم .همین موقع بود که صدای آژیر پلیس اومد . هادی :حالا چه کار کنیم ؟ میر علی : یا ابولفضل نمیدونم . بابک : من یه فکری دارم .اینجا کسی بلندگو داره .باربد : معلومه .من دارم . باربد دست توی جیبش کرد و یک شی کوچک در آورد .به بقیه گفت : چشمانتان راببندید و تا 10 بشمرید !! بچه ها چشماشونو بستند .مجید : می خوای چکار کنی ؟ نه که می خوای مارو انگش ت کنی ؟ میرعلی خندید و گفت : اگه به من دست بزنی میرم به داش ابولفضلم میگما ! بابک هم گفت : نه بابا فکراتون چقدر منحرفه این الان رفته قایم بشه .قراره قایم موشک بازی کنیم . باربد :چشماتونو وا کنید . همه یک بلند گوی بزرگ دیدن . هادی :این همون قوطی کوچیکه .؟ باربد :اره هادی جان . بابک : خیل خوب بیاید تا نقشه رو تعریف کنم : من با گوشی صدای خودم رو ضبط می کنم و ......
    بابک داشت صداش رو ضبط میکرد . ما خیلی خطرناکیم .ما میخواهیم چندنفر را آزاد کنیم اما در ازای آنها 4 تا نوشابه خنک می خوایم . میر علی داشت میخندید .هادی گفت : یدونه هم نوشابه خانواده کوکاکولا بیارید خنک باشه ها .

    از بیرون صدای بلندگوی پلیس می آمد که می گفت :تسلیم شین . و بیاید بیرون تا شما رو دستگیر کنیم .
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]


    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]



    صدایی که ضبط کرده بودن رو گذاشتن دم بلند گو دکمه پلی رو زدن .خودشون هم رفتن پشت در بانک .بعد از این که صدا تمام شد از در داشتن بیرون میرفتن که یهو دیدن باربد نیست !! پلیس ها سریعا خود را به مجید و هادی و میر علی و بابک رساندن اما از باربد خبری نبود . بچه ها سوار ماشین شدند . هادی :باربد چرا نیومد !! داره چه غلطی میکنه ؟ مجید : اخرین لحظه پیش من بود یعنی چی شده ؟ بابک : اون موقعی که چشممون رو بسته بودیم گفتم این حوس قایم موشک کرده .دیدین الان قایم شده . میر علی : یا ابولفضل حالا چکار کنیم ؟!

    فرمانده پلیس اومد پیش مجید و به مجید گفت :چندتا گروگان اون تو هست ؟ مجید : یکی از رفیقامون اون تو هست .فرمانده : باشه . ولی به ما دستور دادن بریم تو . مجید : کی دستور داده ؟ فرمانده : بابات .گفته برین تو گروگان هم به ت خم چپتان !! خلاصه پلیس ها هم وارد بانک شدند . مجید و بقیه بچه ها هم توی ماشین منتظر بودند . میر علی : یا ابولفضل !! بیچاره باربد . هادی : من هنوز هم نمی فهمم باربد چرا این کار رو انجام داد . بابک : تقصیر خودشه الان که وقت قایم موشک بازی نیست که حالا بزار پلیس ها بگیرنش حالش گرفته شه !! در همین موقع یکی در ماشین رو وا کرد . همه تعجب کردن !! اون باربد بود . باربد : سلام بچه ها !! مجید : باربد تو کجا بودی ؟ بابک : منظورش اینه که کجا قایم شده بودی ؟ هادی : چطوری از دست پلیس ها در رفتی .؟ میر علی : یا ابو .... باربد نزاشت میرعلی بقیه حرفش را بزند و جواب داد : یکی باید به اون کارمند های بانک رسیدگی میکرد !! اونا مارو دیده بودن و از قضیه خبر داشتن !! مجید : خوب باهاشون چکار کردی ؟ بابک : با اونا رفتین قایم موشک بازی ناقلا ؟ هادی : بابک تو هم مارو کشتی با قایم موشک ! قایم موشک نبوده صبر کن ببین چی میگه !! باربد : چون شما رفیقای من هستین و خیلی با هم صمیمی هستیم این موضوع رو با شما در میان میزارم : من ... من ... من یک ... من یک خون آشام هستم !!
    پایان اپیزود 1

    نظرتونو بگین خوشحال میشم بدونم .
    ویرایش توسط Sarkesh : 12-10-2010 در ساعت 09:10 PM دلیل: اشتباهات فنی
    29 کاربر مقابل از Sarkesh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. Ariyan (12-10-2010), AĦӍẪÐƦÉȤA (12-10-2010), DIONYSUS (12-15-2010), El Niño (12-12-2010), Goldberg The Man (12-10-2010), Hamid (12-24-2010), J B L (07-29-2011), JMJ (12-10-2010), MEĦRSĦAР(12-17-2010), Man On Fire (02-19-2011), Mr. Movie (03-05-2011), MrSAMET (12-10-2010), P H E N O M (12-24-2010), SASAN (12-17-2010), Sgt.Wollek (12-10-2010), TeZAR (12-10-2010), The Basted (12-10-2010), The Proud (12-17-2010), The Shadow (12-10-2010), The Survivor (12-10-2010), WALLS OF JERICHO (12-10-2010), Xtreme (12-10-2010), amir-aghaei (12-10-2010), awwe (12-10-2010), r v d (12-11-2010), Ð-i-R-Ť-Y (12-24-2010), ŠÄÉËĐ (12-10-2010), Ғ Д † Д Ł β (12-11-2010)
    امضای ایشان




    به یاد تموم کله کردنا ...
    به یاد تموم پشت دری آ ...
    به یاد تموم تو شیکم رفتنا ...
    به یاد شات گان ...

  2. Top | #2

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    Nov 2008
    شماره عضویت
    3581
    سن
    32
    نوشته ها
    769
    تشکر
    285
    تشکر شده 196 بار در 49 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    66 Thread(s)

    پیش فرض

    یادش بخیر ، فک میکنم خود مجید هم یه زمان از این چیزا میذاشت !
    فقط چون هفته ای میذاری ، سعی کن روش کار کنی .

    بای .
    2 کاربر مقابل از The Basted عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. Sarkesh (12-10-2010), The Proud (12-17-2010)
    امضای ایشان

    امــــــــــــــــــضــــ ــــــــــــا ؟! که چــی ؟

  3. Top | #3

     کاربر شش ستاره کاربر شش ستاره کاربر شش ستاره  کاربر شش ستارهکاربر شش ستاره کاربر شش ستاره  کاربر شش ستاره

    عنوان کاربر
    عضو هیئت مدیر
    تاریخ عضویت
    Jun 2008
    شماره عضویت
    2489
    سن
    33
    نوشته ها
    7,543
    تشکر
    11,137
    تشکر شده 15,155 بار در 2,295 ارسال
    حالت من
    Sepasgozar
    Mentioned
    2 Post(s)
    Tagged
    1913 Thread(s)

    پیش فرض

    سفرنامه هـای مجید که خداییش عالی بود ، سرتا سر خنده و مهیج . فقط چند ماهی هست کمی گـ*شـاد شده و دیگه نمینویسه

    خیلی ممنون آقا سجاد ، جالب بود . موفق باشی و ادامه بدی .
    2 کاربر مقابل از The Shadow عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. Sarkesh (12-10-2010), The Proud (12-17-2010)
    امضای ایشان


    .:: Rest In Peace​ ::.

  4. Top | #4

     کاربر چهار ستاره کاربر چهار ستاره کاربر چهار ستاره کاربر چهار ستاره  کاربر چهار ستاره

    عنوان کاربر
    عضو با سابقه
    تاریخ عضویت
    Aug 2009
    شماره عضویت
    5044
    سن
    36
    نوشته ها
    3,091
    تشکر
    17,360
    تشکر شده 14,250 بار در 1,757 ارسال
    حالت من
    Mehrabon
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    1360 Thread(s)

    پیش فرض

    داش سجاد یه کم ته دیگ رو زیاد کنی عالی میشه
    ولی یه مدت بود که همچین مطلبی نخونده بودم
    قوه **** تخیلیت عالیه
    ایده خواستی در خدمتیم
    2 کاربر مقابل از Ғ Д † Д Ł β عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. Sarkesh (12-11-2010), The Proud (12-17-2010)
    امضای ایشان
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

    آذربایجان منیم ائلیم ، آذربایجان مینم دیلیم

    دوغراسالار دیلیم دیلیم

    آنا دیلیم اولن دئیر

    باشقا دیله دونن دئیر



  5. Top | #5

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Dec 2008
    شماره عضویت
    3675
    سن
    34
    نوشته ها
    723
    تشکر
    9,036
    تشکر شده 3,862 بار در 537 ارسال
    حالت من
    Khonsard
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    804 Thread(s)

    پیش فرض داستانسرای عصر ایران ( اپیزود دوم )

    اپیزود دوم داستان های عصر ایران :

    آنچه گذشت : مجید که پسر رئیس جمهور بود به بانک رفت تا چکش را نقد کند . 3 سارق وارد بانک شدند که از دوستان قدیمی مجید بودن . باربد هم درون اون بانک امده بود . انها از بانک فرار کردند . سوار ماشین بودند که باربد گفت : من یک خون آشام هستم .!

    شروع اپیزود دوم :

    باربد : چون شما رفیقای من هستین و خیلی با هم صمیمی هستیم این موضوع رو با شما در میان میزارم : من ... من ... من یک ... من یک خون آشام هستم !!
    همه بچه ها داشتن می خندیدن که یهو میرعلی گفت : یا ابولفضل العباس . شوخی میکنی یاجدی میگی ؟ هادی : معلومه داره شوخی میکنه !!! باربد : دوس دارین بهتون بگم وقتی من تو ماشین نبودم شما چه صحبت هایی میکردین ؟ مجید : بگو بینم . باربد :همه حرف هایی که زده شده بود رو بدون کم وکسری به بقیه گفت و بقیه تعجب کرده بودن البته مجید ترسیده بود به همین دلیل ماشین رو روشن کرد و پایش را روی گاز گذاشت . میر علی : یا حسین با این سرعت داری کجا میری ؟ بابک : میر علی جان 220 تا سرعت که این حرفها رو نداره !! هادی : یه لحضه سرعتتو کم کن می خوام یه چیزی بگم .اما مجید انگار هیچی نمیشنید !!! تا این که هادی گفت : مجید باید بریم پیش ابولفضل !!! مجید ترمزدستی کشید . میر علی : یا حضرت عباس .ماشین سریع ایستاد .مجید :ابولفضل ؟ باربد : ابولفضل که خونشون تهران نیست اینجا چکار میکنه !!هادی : ابولفضل رئیس گروه ما هست . بابک : هادی راست میگه . مجید : گروه ؟ همون گروه سون ؟ میر علی : یادش به خیر گروه سون . از اون گروه سون فقط من و ابولفضل و هادی موندیم .بابک هم جدیدا به گروه اضافه شد . دایی بهمن و بهنام قزوینی هم که رفتن خارج .اخه کل پلیس های ایران دنبالشون بودن .

    مجید : حالا خونه ابولفضل کدوم طرفه ؟ هادی : همین رو صاف برو هروقت گفتم بپیچ .
    خلاصه بچه ها داشتن صاف میرفتن جلو که هادی گفت : مجید بپیچ . مجید تا اومد بپیچه یهو با یه ماشین تصادف کرد ..
    مجید :وای ماشین نازنینم ! هادی:الان میرم پدرشو در میارم . میر علی ا ابولفضل کی جرات کرده با ما تصادف کنه . مجید و بقیه بچه ها تا از ماشین پیاده شدند دیدن یکی روی کاپوت ماشین ایستاده

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

    و گفت باریکلا آقا !! بابک :شروین ! مجید :شروین ! میر علی : یا ابولفضل ..شروین ! هادی : خوب این شروینه دیگه چقدر شروین شروین میکنین ..... شروییییین ؟؟؟؟؟؟ شروین : باریکلا آقا .حالا ماشین منو داغون میکنین ؟ مجید : یکی بهترشو میخرم واست !! شروین :شما جیب مارو نزن ... ماشینم نخواستیم !! بابک : شروین تو کجا این جا کجا ؟؟ هادی : جواب بده ؟ شروین : اقا منو فرستاده برم واسش یه بسته کاندو م بخرم ! شما این جا چکار می کنین ؟ بابک : یه لحظه وایسا منظورت از آقا کی بود . ؟ شروین : سلطان بشیر منظورم بود دیگه ! باربد : شروین اومده بود کاندو م بخره ببره واسه آقا چون اقا قراره شروین رو بکن ه !! میر علی : یا ابولفضل ! راست میگی باربد ؟ شروین : چی چی راست میگه ؟ کاندو م رو واسه اون 3تا دختری که الان تو خونه هست می خواد ! باربد : نه این طور نیست .چیزی که من میگم راسته ! من یه خون آشامم و خون آشام ها میتونن ذهن آدم هارو بخونن . الان توی ذهن شروین دلهره وجود داره ! شروین : باربد یه فیلیپینی میزنمت ها ! اصلااین طوری که تو میگی نیست . بعدشم اگه دلهره دارم واسه اینه که یه وقت وسط کار ****** ها پاره نشه و واسه آقا مشکل درست نشه فهمیدی ! هادی : باربد تو اون کارمند بانک رو چه کارش کردی ؟ قشنگ توضیح بده !
    باربد : من اول تو چشماش نگاه کردم و بهش گفتم fu ck you .در همین موقع اون بهم گفت: I LOVE YOU !!

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

    . بعد من بهش گفتم تو باید همه چی رو فراموش کنی و اینجا هیچ اتفاقی نیفتاده ! و اون بهم گفت : یه شرط داره .شرطش هم اینه که شب بیای و منو بکن ی .!! منم گفتم باشه ولی از اونجایی که من اصلا حوصله این حرکت هارو ندارم شب پیشش نمیرم .! شروین : خوب من به جات میرم .رفیق به درد همین جاها میخوره دیگه ! بابک : باربد تو انقدر جذاب بودی و ما نمیدونستیم ! رو هیکل ما حساب کن من امشب بیکارم و احتمالا شیطون گولم میزنه و من به جات میرم پیش دختره ! میر علی : خجالت نمی کشید ای مردان بالحوسه ! بیاید بریم مسجد وقت نمازه ! شروین : نه الان باید بریم خونه ی ما . می خوام شما رو با آقا آشنا کنم . باربد : میدوسنتم می خوای اینو بگی باشه بریم پیش آقا ! و بچه ها رفتن به سوی خانه ی شروین !

    در دل یک کویر بی آب و علف یک ماشین خراب شده بود . و یک چادر دیده می شد .دورن آن چادر سه تا پسر بودن.

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]


    ساسان : عرفان آخه مرض داشتی گفتی بیا بریم ویلا ! آخه کسی تو سیستان بلوچستان ویلا میگیره که شما گرفتین ؟ عرفان : ساسان جون همینه دیگه .فکر اقتصادی نداری. شاید الان قیمت اینجا خیلی زیاد نباشه ولی تا یکی دوسال دیگه اینجا خیلی گرون میشه . آرمان : اخه واسه چی باید گرون بشه حرف میزنی ها
    عرفان : بچه های بالا بهم گفتن ! بعدشم به جای جر و بحث یکی پاشه اون مرغ و سیخ بزنه بخوریم . آرمان : بزار اول برم دست به آب این فشار رو ازخودم کم کنم .خودم سیخ میزنم . آرمان رفت .عرفان و ساسان به هم داشتن نگاه میکردن .آرمان کارشو داشت انجام میداد که یهو یه مار سمی نزدیک ال ت آرمان شد .آرمان دردش گرفت .پرید هوا و داشت به سمت چادر میرفت .که یهویی دادی زد و خورد زمین ! در همین موقع عرفان و ساسان از چادر اومدن بیرون و دیدن آرمان افتاده روی زمین . ساسان : آرمان ! بلند شو جون هرکی که دوست داری . عرفان : این جا رو نگاه دستش به ک یرش هست . وای انگار مار ک یر آرمان رو نیش زده . ساسان : اره .تازه سرشم باد کرده تابلو مار نیش زده .حالا باید چکار کنیم ؟ عرفان : باید اون سم رو در بیاریم . ساسان : آخه چه جوری ؟ عرفان کمی فکر کرد و گفت : نیمشه کاریش کرد باید با دهن این کارو بکنیم . ساسان : یعنی میگی آل ت آرمان رو باید بخوریم . عرفان : اره .باید اونو بمکیم تا سم بیاد بیرون ! ساسان : اونوقت کی باید این کار رو انجام بده ؟ عرفان : هر کی که با معرفت تره ! ...................

    مجید و بقیه بچه ها وارد خونه شروین شده بودن . با آقا سلام و روبوسی کردن ! دخترا که توی اتاق بودن اومدن بیرون . 3 تا بودن هر 3تاشون هم لخ ت بودن . بابک تو دلش گفت :ای جان . میر علی : اینا واقعی هستن . شروین رو به بچه ها کرد و گفت : اگه دوست دارین بگم چندتا دیگه دختر هم بیان . هادی :اره جیگرم بگو 6 تای دیگه هم بیارن ! باربد : ما که 5 تاییم ؟ هادی : من دوتا می خوام ! میرعلی : همون 5 تا بسه من که ازاین کارها نمی کنم . بابک : پشیمون میشی ها . میر علی : پس بگید : هیکلی باشه تا من هم یه حال اساسی بکنم . خلاصه شروین رفت با اون 3 دختر صحبت کرد و اونا به دوستاشون زنگ زدن دوستاشون هم اومدن . بچه هاهم بزن بزن رو راه انداختن !!! دخترا رفتن . بچه ها هم نوبتی حمام رفتن .به غیر از شروین که با آقا رفت حموم .چون قرار بود پشت آقا رو کیسه بکشه .
    شروین : بچه ها بیاین بریم یه سر به انجمن بزنیم ببنیم چه خبره . مجید : بریم ولی من که یادم نمیاد پسوردم چی بود .شروین :رو سیبیل ما حساب کن . هادی : تو که سبیل نداری ! یه چند ماهی میشه به انجمن سر نزدم . میر علی :به من وقت کافی بدین میخوام گزارش اتفاقاتی که افتاده رو بنویسم . باربد : ای خدا . من باید چکار کنم . چند دقیقه پیش که یکی رو زدیم ترکونیدم شب هم که باز باید برم پیش اون کارمند بانک !! شروین : وای اینجا رو نگاه کنید . لیست افراد آنلاین : 120 نفر الان انلاین هستن ! مجید : الان مدیر اینجا کیه ؟ شروین :به صورت اسمی هامون هست . ولی عرفان و ارمان اینجا رو میچرخونن . بابک : ببین الان کسی از بچه های قدیم آنلاین هست ؟ شروین :عرفان و ساسان و ارمان که مرخصی رفتن !مجید : شرمنده من یه دستشویی برم . شروین داشت توضیح میداد که یهو میرعلی گفت : راستی بچه ها ما به ابولفضل خبر ندادیم که ! هادی : راست گفتی . بابک یه زنگ به ابولفضل بزن من شارژندارم ! بابک من گوشم خاموشه . میر علی :منم گوشیمو تو ماشین جا گذاشتم ! شروین : منم گوشیم دسته آقا هست و داره بازی میکنه .نمیتونم ازش بگیرم ! همه به باربد نگاه کردن . باربد : من که شماره ابولفضل رو ندارم . هادی :من حفظم بهت میگم دیگه ! باربد دست تو جیبش کرد اما گوشی تو جیبش نبود . باربد : گوشیم نیست . هادی : چرا دروغ میگی خوب .خسیس بازی در نیار دیگه .باربد : باور نمی کنین ؟ میگم نیست .یکی برش داشته . هادی دتس تو جیبش کرد تو جیب هادی هم نبود .بابک هم همینطور .مجید از دستشویی برگشت .مجید هم گوشیش تو جیبش نبود . شروین رفت پیش آقا اما گوشی های خودش و آقا هم نبود ! میر علی خندید و گفت : یا قمر بنی هاشم ! شانس آوردم من که گوشیم تو ماشین مجید هست . مجید رفت لب پنجره و یهویی بی حال شد . مجید : ماشینم نیست . و داد زد : ماشیییینمم ..... .میر علی داد زد : دیگه اعصاب من داره ک...ری میشه .گوشیم کو . شروین : فک میکنم کار اون دخترای هرزه باشه .باربد : من مطمئنم کار خودشونه . بابک : تو که ذهن ادما رو میخونی چرا ذهن اینا رو نخوندی ؟ باربد :اینا ادم نبودن که .ج..ده بودن ! من نمیتون فکر ج..نده هارو بخونم . سلطان بشیر : یکی بره اون مادر س گ ها رو بگیره . ! شروین برو اون مادر ج..ده رو بگیر ! شروین :باشه سلطان ! مجید : من الان به رئیس پلیس تهران خبر میدم ! پایان اپیزود دوم

    توجه : شعر تیتراژ هفته قبل آماده نبود این هفته هم به دلیل محرم گذاشته نشد .اما از هفته بعد شعر تیتراژ هم گذاشته میشه !

    نظراتتون هم بگین . خوشحال میشم بدونم .
    ویرایش توسط Sarkesh : 12-17-2010 در ساعت 07:18 PM دلیل: تغییر
    24 کاربر مقابل از Sarkesh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. AĦӍẪÐƦÉȤA (12-17-2010), DIONYSUS (12-21-2010), El Niño (12-17-2010), Goldberg The Man (12-17-2010), Hamid (12-24-2010), JMJ (12-20-2010), MaJiD HetFieLd (12-24-2010), Mr. Movie (03-05-2011), MrSAMET (12-18-2010), P H E N O M (12-24-2010), SASAN (12-17-2010), TeZAR (12-18-2010), The Great One (12-17-2010), The Last Outlaw (12-31-2010), The Proud (12-17-2010), The Shadow (12-17-2010), The Survivor (12-17-2010), WALLS OF JERICHO (12-25-2010), Xtreme (12-17-2010), amirnba (12-31-2010), dandan (12-22-2010), r v d (12-17-2010), Ð-i-R-Ť-Y (12-24-2010), ŠÄÉËĐ (12-17-2010)
    امضای ایشان




    به یاد تموم کله کردنا ...
    به یاد تموم پشت دری آ ...
    به یاد تموم تو شیکم رفتنا ...
    به یاد شات گان ...

  6. Top | #6

     کاربردو ستاره کاربردو ستارهکاربردو ستاره کاربردو ستاره کاربردو ستاره

    عنوان کاربر
    BarBQ
    تاریخ عضویت
    Mar 2008
    شماره عضویت
    1990
    سن
    32
    نوشته ها
    925
    تشکر
    604
    تشکر شده 2,140 بار در 351 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    135 Thread(s)

    پیش فرض

    تازه داره قشنگ میشه
    بچه های دیگه هم تو داستان بیار
    در کل کارت عالیه .
    کاربر مقابل از Xtreme عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است: Sarkesh (12-17-2010)
    امضای ایشان

    Meet the New Boss ... The Same as The Old Boss




  7. Top | #7

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Dec 2008
    شماره عضویت
    3675
    سن
    34
    نوشته ها
    723
    تشکر
    9,036
    تشکر شده 3,862 بار در 537 ارسال
    حالت من
    Khonsard
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    804 Thread(s)

    پیش فرض داستانسرای عصر ایران ( اپیزود سوم )

    شعر تیتراژ :

    اینجا عصر ایرانه .... یعنی مهد دلیرانه ... یعنی غرش شیرانه .... بهترین تو دنیاهه ...
    یعنی تکه مثل تک تک کاربراش .... خیلی خوبه فضاش عالیه هواش ... بچه هاش گلن ... بعضی هاش خولن

    یکی وی پی ان می خواد و یکی ویندوز هشت ..... یکی بچه گرگانه و دو تا واسه رشت
    یکی مصر رفته و یکی فرانسست ... ابولی میره شمال از جاده هراز پس
    یکی آمریکاست الان و یکی هلنده ... تا جایی که یادمه هادی موهاش بلنده
    یکی با آقا رفیقه.... یکی خدای رفیقه ... سریع دوست میشه... با هر کی که جدیده
    یکی لجنده یکی سی دی رایت میزنه .... هامونم که فیفا تو ایکس باکس میزنه
    دختر باتیستا الان پیش کیه ؟ .... همه اینو میدونن بغل فاتال بیه
    سعید شرلوک عاشق جاستینه .... سِلنا گومز الان رو پا راستیمه
    اینجا میتینگ می زارن سالی 10 بار .... کمپانیش ریتینگ داره شویی 10 هزار
    عکست رو بزار ولی یه وقت س کسی نباشه .... ارسالات یه وقت اسپمی نباشه
    اینجا پیش بینی میکنی مسابقات لیگو .... جایزه میگیری تشخیص بدی تصویرو
    پس اینو توی ذهنت فرو کن .... عصر ایران، ثبت ، ورود، شروع کن


    اینجا عصر ایرانه .... یعنی مهد دلیرانه ... یعنی غرش شیرانه .... بهترین تو دنیاهه ...
    یعنی تکه مثل تک تک کاربراش .... خیلی خوبه فضاش عالیه هواش ... بچه هاش گلن ... بعضی هاش خولن



    توضیح : این شعر تیتراژ فقط طنز بود . جدی نگیرید !


    شروع اپیزود سوم :
    آرمان به هوش اومده بود . ساسان و عرفان داشتن همدیگه رو نگاه میکردن . آرمان :چه اتفاقی افتاده بود ؟ عرفان :مثل این که مار ک..رتو نیش زده بود .آرمان : شما چکار کردین ! ساسان مجبور شدیم سم رو در بیاریم . آرمان خندید و گفت : ک..رمو خوردین ؟ حالا بزار یه چی بگم بخندین : مار کجا بود چیزی منو نیش نزده بود که . چه حالی داد .خودمو به بیهوشی زده بودم . عرفان :ای کثافت پس اون ماده سفید سم نبود ؟ آرمان : معلومه نبود اون آبم بود !!! ساسان : واقعا نشون دادی ادم درتی هستی ! حالا من یه چی بگم بیشتر بخندی ! آرمان بگو . عرفان : ساسان جون بزار من بگم .ساسان : نه من میخوام بگم . عرفان : خوب بگو .
    ساسان : فکر کردی ک..رتو ما خوردیم ؟ نه بابا ! دیدیم یه سگ داره ول می گرده آوردیمش لیس بزنه ! آرمان : بلند شد و گفت :خیلی کثافتین . دیدم یکم گاز هم میگرفت ! تازه راستشو بگین وقتی من داشتم میرفتم دستشویی شما دوتا داشتین تو چادر چکار می کردین ؟

    ساسان و عرفان به هم نگاهی کردن و بعد زدن زیرخنده .

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

    همینجوری داشتن میخندیدن تا این که دیدن یه ماشین از اون دور داره میاد .

    هادی و بابک و میرعلی و شروین و باربد و مجید از تعجب داشتن شاخ در می آوردن .... هادی : مطمئنی خودتی ؟ شروین : جدی جدی خودشه ! باربد : تابلو خودشه من الان میدونم تو ذهنش چه خبره ؟ سلطان بشیر: هی کثافت . اون مادر س گ ها رو گرفتی ؟ رئیس پلیس تهران سعید شرلوک هلمز : شما هیچ مدرکی ازشون ندارین؟ هیچی ازشون ندیدین که مشکوک باشه ؟ میر علی : خوب من یه چیزی دیدم نمیدونم بدرد میخوره یا نه ؟ سعید: بگو میر علی جان .. میر علی : اون دختری که در اختیار من بود روی کپلش پر خال بود . پژمان : خیلی عجیبه ولی این بدردم نمیخوره .

    باربد : من یه چیزی دیدم که خیلی مشکوک بود . پشت کمریکیشون یه اسمی تتو شده بود . همه گفتن :چی ؟ باربد :نوشته بود : [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] !!! شروین : این که اسم انجمنمون هست . مجید : چی ؟ عصر ایران شده شب ایران !!! شروین : اره خوب دیگه کلا موضوع انجمن شده در مورد س ک س ! اما این چه ربطی به انجمن داره ؟ سعید : این ربطو من پیدا میکنم .!!
    سلطان بشیر : اون مادر خ راب رو یکی بگیره !! سعید آی پدش رو در آورد و آهنگای جاستین روگذاشت و رفت .
    مجید وبقیه بچه ها حاضر شدن تا برن یه رستورانی تا غذا بخورن . بچه ها داشتن توی خیابونا دور میزدن که یهو چشم بابک به یه رستوران خورد .
    بابک : بریم اینجا جای خیلی باحالی به نظر میاد . هادی : چون دختر توش زیاده اینو میگی ؟ میر علی : اگه دختر زیاده که من نمیام .بریم یه جایی که جو مردونه باشه ! باربد : بچه ها اونجا رو نگاه کنید : اکبر شتر مرغی علیرضا جون .!! بریم تو ببینیم چه خبره ! شروین : باربد جان این آقایی که اینجاست دوست شماست اما چون این دختره جیبمو زده حوصله اکبر شتر مرغ ندارم .بریم یه دیزی بزنیم . مجید هیچی نمیگفت و همینجوری داشت رانندگی میکرد . باربد : ای شروین دوباره منو یاد اونا انداختی من اگه بفهمم از طرف کی بودن سریع خونشو میخورم
    شروین : تو فقط سعی کن جیب اونا رو بزنی خونشو نمی خواد بخوری . مجید نگه داشت و گفت : بریم همینجا . من حوس اکبر شتر مرغم کرده ! بچه ها وارد رستوران اکبر شتر مرغ علیرضا جون شدند .

    وقتی وارد شدن دیدن که توی رستوران 2 تا خواننده دارن آهنگ میخونن . هادی : چه باحالن ! چه قری میدن . بابک : من میرم دستامو بشورم . میرعلی : مجید برو بهشون بگو یه آهنگ غمگین بخونن . شروین : بزار بخونه دیگه میر علی . میرعلی : خیلی دوست داری الان بری وسط باهاشون قر بدی ها ؟ باربد : معلومه ! الان تو مخش داره برک میزنه . اگه غذا رو نیارن مطمئن باش شروین میره وسط ! بابک برگشت از دستشویی . مجید : خوب بچه ها چی میخورین ؟ میرعلی : من رژیم دارم – یه جوجه شتر مرغ میخورم ! بابک : منم به اکبر شتر مرغ و رب انار راضیم ! باربد : من میرم بیرون برمیگردم ! شروین : کجا عزیزم ؟ ! باربد : الان حوسی شدم . وقتی که حوسی میشم دوست دارم یکی رو گاز بگیرم و خونشو بخورم ! دوست داری پیشت بشینم ؟ شروین : ریلکس ریلکس ریلکس تر – برو بابا . مجید : مواظب باش یه وقت کسی رو ناکار نکنی ؟ باربد : من حواسم هست .
    باربد رفت بیرون – مجیدم رفت غذا رو سفارش داد . خلاصه بچه ها داشتن غذاشونو می خوردن که یهو یکی داد زد : داری چیکار میکنی ؟ جان بچت ولم کن . باربد : من که بچه ندارم .حالا دختر جمع میکنی و باند دزدی زدی ؟ .مردم دور و ور باربد جمع شده بودن که مجید وبقیه هم آمدن . مدیر رستوران هم آمد بیرون . مردم میخواستن جلوی باربد رو بگیرن . که یهو باربد گفت : تویی که ! خندید و بعد ان مرد را بغل کرد . و گفت بیا بریم سوار ماشین شیم . آن مرد گفت : من که تورو نمیشناسم ! باربد یه نگاه توی چشم آن مرد کرد و گفت : تو منو میشناسی .پس سوار ماشین شو ! ان مرد سوار ماشین شد ! مجید : باربد! رفیقته ؟ باربد : اره باو . شما برین نهارتون رو بخورین !
    همه داشتن میرفتن تو که مدیر رستوران جلوی شروین را گرفت . مدیر رستوران : شما آقا شروین نیستید ؟ شروین : خودمم . شما ؟ مدیر رستوران : شاید شما منو زیاد به خاطر نیارید ولی من شما رو میشناسم . شروین : این آقا که اینجاست ... دوست همه شماست . خودتو معرفی کن بینم . مدیر رستوران : من علیرضا هستم . AlirezaJMJ این نام کاربریم بوده .
    شروین : اهان ! یه چیزایی داره یادم میاد . خوبی شما . ؟ عجب کار و کاسبی راه انداختی . علیرضا : فقط همین کار به درد من میخورد واقعا .بریم تو ... شروین و علیرضا رفتن تو و علیرضا با بقیه یچه ها آشنا شد .
    باربد که پسره رو توی ماشین برده بود به آن پسره گفت : هر چی دزدیدی بهم برگردون . آن پسره : جون تو من هیچ کاره ام . من فقط یه داستان نویس بدرد نخورم . باربد : کیفتو بده بینم !آن پسر خواست که کیفش رو دربیاره . اما باربد قاطی کرد و خون ان پسر را ریخت و خواست شروع کنه به خوردن که کیف پسر را دید . در کیف را باز کرد وقتی اسم آن پسر را دید گرخید .... سجاد !!!

    شروین داشت غذاش رو میخورد .رو به علیرضا کرد و گفت : علیرضا جان گوشی موبایل داری ؟ علیرضا هم گوشیشو به شروین داد . بقیه بچه ها هم داشتن راجع به اتفاقات امروز حرف میزدن و واسه علیرضا تعریف میکردن . شروین : قربان ! گوشی منو دزدین . اونو غیرفعالش کنین ! گوشی : هواپیمای سلنا گومز همین الان نشست . یه آدم ایرانی توی هواپیماش بوده و خیلی نزدیک باهاش راه میره .خیلی مشکوکه ! شروین : مراقبشم . پایان اپیزود سوم .....
    نظرتون رو بدین . خوشحال میشم
    ویرایش توسط Sarkesh : 12-24-2010 در ساعت 05:52 PM دلیل: تغییر 2
    23 کاربر مقابل از Sarkesh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. AĦӍẪÐƦÉȤA (12-24-2010), DIONYSUS (12-25-2010), El Niño (12-24-2010), El Residente (12-24-2010), Goldberg The Man (12-24-2010), Hamid (12-24-2010), JMJ (12-30-2010), Mr. Movie (03-05-2011), MrSAMET (12-24-2010), P H E N O M (12-24-2010), TeZAR (12-24-2010), The Great One (12-24-2010), The Last Outlaw (12-31-2010), The Shadow (12-25-2010), The Survivor (12-31-2010), WALLS OF JERICHO (12-25-2010), Xtreme (12-25-2010), amirnba (12-31-2010), r v d (12-31-2010), Ð-i-R-Ť-Y (01-01-2011), Ғ Д † Д Ł β (01-08-2011)
    امضای ایشان




    به یاد تموم کله کردنا ...
    به یاد تموم پشت دری آ ...
    به یاد تموم تو شیکم رفتنا ...
    به یاد شات گان ...

  8. Top | #8

     کاربردو ستاره کاربردو ستارهکاربردو ستاره کاربردو ستاره کاربردو ستاره

    عنوان کاربر
    عضو با سابقه
    تاریخ عضویت
    Mar 2008
    شماره عضویت
    2023
    نوشته ها
    1,711
    تشکر
    2,453
    تشکر شده 4,037 بار در 509 ارسال
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    935 Thread(s)

    پیش فرض

    چه حساس شده !

    باریکلا آقا !! .. همینجوری ادامه دهید !
    2 کاربر مقابل از TeZAR عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. El Niño (12-24-2010), Sarkesh (12-24-2010)
    امضای ایشان


    I'm back / And I'm better than ever

  9. Top | #9

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    شماره عضویت
    7578
    سن
    32
    نوشته ها
    715
    تشکر
    637
    تشکر شده 1,478 بار در 286 ارسال
    حالت من
    Ashegh
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    164 Thread(s)

    پیش فرض

    داداش کارت خیلی عالیه ! لذت بردم واقعا !!!
    ابنجاست که باید گفت :: Awesome !!!
    2 کاربر مقابل از El Residente عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. El Niño (12-24-2010), Sarkesh (12-24-2010)
    امضای ایشان

    http://01.iranwwe.net/image.php?type=sigpic&userid=7578&dateline=1342292  804

    X- I'll Always Remain a Proud Miz-Fit No Matter What ...-X

  10. Top | #10

     کاربردو ستاره کاربردو ستارهکاربردو ستاره کاربردو ستاره کاربردو ستاره

    عنوان کاربر
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    Jun 2010
    شماره عضویت
    9281
    نوشته ها
    1,062
    تشکر
    2,783
    تشکر شده 2,982 بار در 409 ارسال
    حالت من
    Khonsard
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    880 Thread(s)

    پیش فرض

    داش سجی داستـــــانسراتو خوب میگردونی دمــــــت گـرم....
    اگر میخای از دفعات بدیم تیتـراژی چیزی بدی روی تکسات کار کن عالیه بشه
    2 کاربر مقابل از AĦӍẪÐƦÉȤA عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. El Niño (12-24-2010), Sarkesh (12-24-2010)

صفحه 1 از 7 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آغاز بارش برف در تهران از عصر فردا
    توسط H H H در انجمن گفتگو گوناگون
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 02-01-2011, 08:40 PM
  2. پاسخ ها: 7
    آخرين نوشته: 08-28-2009, 01:50 PM
  3. پدر مت و جف : داستان پسرانم اعصابم رو خرد كرد
    توسط KANE در انجمن اخبار روزانه
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 04-08-2009, 06:07 PM
  4. چند رمز از بازی عصر خدایان (عصر افسانه ها)
    توسط Captain.Rey در انجمن کامپیوتر ( PC )
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 06-15-2007, 01:28 AM

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای ایران دبلیو دبلیو ای محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد