سلام به همه : نمیدونم باید چه جوری شروع کنم ... آها یادم اومد اینجوری شروع میکنم :
داستانسرای عصر ایران عنوان تاپیکی هست که قراره یه داستان رو توش بزارم . فعلا سیزن 1 این داستان آماده شده و این داستان به صورت قسمت به قسمت فعلا فقط جمعه ها پخش میشه .
این داستان شاید بعضی جاهاش با عقل جور نیاد اما شما با عقلتون جورش بدید.
سعی شده بیشتر بچه های انجمن چه فعال و چه غیر فعال توی این داستان باشن . و یه چیز دیگه هم بگم از وقتی که داستان مجید لشلی رو خوندم علاقه مند شدم به داستان نوشتن !
یه چیز دیگه هم مونده اونم اینه که از بچه ها میخوام کسی یه وقت ناراحت نشه اگه بعضی جاهاش شوخی های بد داشت و خلاصه این یه داستان آبگوشتی هست ...
شروع داستان :
مجید از خواب بیدار شد . هنگامی که از جاش بلند شد متوجه شد که شرتش خیسه .بله . خدا میدونه دیشب چه خوابی دیده بود . در همین موقع بود که سکینه کلفت خانواده مجیدشون وارد اتاق شد . اقا ! اقا بیدارین ؟
مجید :معلومه که بیدارم . بدو برو صبجانه منو آماده کن از حموم برگشتم اماده باشه ها مگر نه تیکه بزرگت کو..ته !!!
صبحانه :
مجید داشت صبحانه می خورد .یهو از سکینه پرسید : امروز چندمه ؟ سکینه : امروز 1396/3/18هست .!! مجید :جانم امروز وقتشه برم چک بابام رو پول کنم بزنم به جیب .
خلاصه مجید لباسهایش رو پوشید و با ماشین اخرین مدلش رفت به سمت بانک ...
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
بانک : مجید وارد بانک شد .بانک خلوت بود .رفت جلو و به کارمند بانک گفت :خانم لطفا این چک رو نقد کنید . کارمند بانک :این چک دکتر آزادی هست . مجید :اره عزیزم . کارمندعنی چک اقای رئیس جمهوره ؟ مجید :اره قربونت برم منم پسرشم زودتر نقدش کن کار داریم . کارمند :اما همچین مقداری توی بانک موجود نیست !! همین چند لحظه پیش پولها به بانک مرکزی انتقال داده شده . مجید : یعنی چی ؟ من پولمو می خوام . فرد دیگری وارد بانک شد و او هم از کارمند بانک خواست تا چکش را نقد کند و کارمند بانک هم داشت برای آن فرد توضیح میداد . در همین موقع بود که سه سارق وارد بانک شدند با سرهایی پوشیده . داد و بیداد کردن و گفتن که همتون بخوابید روی زمین .
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
در همین موقع بود که یکی از دزدا به مجید گیر داد بهش
گفت :بیا جلو ببینم . اسمت چیه ؟ مجید : اومد جلو ایستاد و گفت : من مجیدم . پسر رئیس جمهور !! یهو هر سه سارق نقاب های خود را برداشتند و باخنده گفتند : سلام مجید لشلی !!! مجید تا قیافه آنها را دید گرخید و بعد گفت : میر علی تویی ؟؟ هادی خودتی!!! تو رو نشناختم تو کی هستی ؟؟ نفر سوم گفت : من بابکم .بابک فاتال بی . مجید :شرمنده نشناختمت . بچه ها اینجا چکار میکنین ؟ در همین موقع اقای دیگری که وارد بانک شده بود رو به مجید و بقیه بچه ها کرد و گفت : خیلی جالبه . سلام .من باربد هستم .!!! مجید و هادی و میر علی و بابک هر سه خندیدند و تعجب کرده بودند اما دقایقی بعد خنده از روی لبانشان رفت . مجید : تا پلیس نیومده بیاید بریم .همین موقع بود که صدای آژیر پلیس اومد . هادی :حالا چه کار کنیم ؟ میر علی : یا ابولفضل نمیدونم . بابک : من یه فکری دارم .اینجا کسی بلندگو داره .باربد : معلومه .من دارم . باربد دست توی جیبش کرد و یک شی کوچک در آورد .به بقیه گفت : چشمانتان راببندید و تا 10 بشمرید !! بچه ها چشماشونو بستند .مجید : می خوای چکار کنی ؟ نه که می خوای مارو انگش ت کنی ؟ میرعلی خندید و گفت : اگه به من دست بزنی میرم به داش ابولفضلم میگما ! بابک هم گفت : نه بابا فکراتون چقدر منحرفه این الان رفته قایم بشه .قراره قایم موشک بازی کنیم . باربد :چشماتونو وا کنید . همه یک بلند گوی بزرگ دیدن . هادی :این همون قوطی کوچیکه .؟ باربد :اره هادی جان . بابک : خیل خوب بیاید تا نقشه رو تعریف کنم : من با گوشی صدای خودم رو ضبط می کنم و ......
بابک داشت صداش رو ضبط میکرد . ما خیلی خطرناکیم .ما میخواهیم چندنفر را آزاد کنیم اما در ازای آنها 4 تا نوشابه خنک می خوایم . میر علی داشت میخندید .هادی گفت : یدونه هم نوشابه خانواده کوکاکولا بیارید خنک باشه ها .
از بیرون صدای بلندگوی پلیس می آمد که می گفت :تسلیم شین . و بیاید بیرون تا شما رو دستگیر کنیم .
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
صدایی که ضبط کرده بودن رو گذاشتن دم بلند گو دکمه پلی رو زدن .خودشون هم رفتن پشت در بانک .بعد از این که صدا تمام شد از در داشتن بیرون میرفتن که یهو دیدن باربد نیست !! پلیس ها سریعا خود را به مجید و هادی و میر علی و بابک رساندن اما از باربد خبری نبود . بچه ها سوار ماشین شدند . هادی :باربد چرا نیومد !! داره چه غلطی میکنه ؟ مجید : اخرین لحظه پیش من بود یعنی چی شده ؟ بابک : اون موقعی که چشممون رو بسته بودیم گفتم این حوس قایم موشک کرده .دیدین الان قایم شده . میر علی : یا ابولفضل حالا چکار کنیم ؟!
فرمانده پلیس اومد پیش مجید و به مجید گفت :چندتا گروگان اون تو هست ؟ مجید : یکی از رفیقامون اون تو هست .فرمانده : باشه . ولی به ما دستور دادن بریم تو . مجید : کی دستور داده ؟ فرمانده : بابات .گفته برین تو گروگان هم به ت خم چپتان !! خلاصه پلیس ها هم وارد بانک شدند . مجید و بقیه بچه ها هم توی ماشین منتظر بودند . میر علی : یا ابولفضل !! بیچاره باربد . هادی : من هنوز هم نمی فهمم باربد چرا این کار رو انجام داد . بابک : تقصیر خودشه الان که وقت قایم موشک بازی نیست که حالا بزار پلیس ها بگیرنش حالش گرفته شه !! در همین موقع یکی در ماشین رو وا کرد . همه تعجب کردن !! اون باربد بود . باربد : سلام بچه ها !! مجید : باربد تو کجا بودی ؟ بابک : منظورش اینه که کجا قایم شده بودی ؟ هادی : چطوری از دست پلیس ها در رفتی .؟ میر علی : یا ابو .... باربد نزاشت میرعلی بقیه حرفش را بزند و جواب داد : یکی باید به اون کارمند های بانک رسیدگی میکرد !! اونا مارو دیده بودن و از قضیه خبر داشتن !! مجید : خوب باهاشون چکار کردی ؟ بابک : با اونا رفتین قایم موشک بازی ناقلا ؟ هادی : بابک تو هم مارو کشتی با قایم موشک ! قایم موشک نبوده صبر کن ببین چی میگه !! باربد : چون شما رفیقای من هستین و خیلی با هم صمیمی هستیم این موضوع رو با شما در میان میزارم : من ... من ... من یک ... من یک خون آشام هستم !!
پایان اپیزود 1
نظرتونو بگین خوشحال میشم بدونم .





.
عنی چک اقای رئیس جمهوره ؟ مجید :اره قربونت برم منم پسرشم زودتر نقدش کن کار داریم . کارمند :اما همچین مقداری توی بانک موجود نیست !! همین چند لحظه پیش پولها به بانک مرکزی انتقال داده شده . مجید : یعنی چی ؟ من پولمو می خوام . فرد دیگری وارد بانک شد و او هم از کارمند بانک خواست تا چکش را نقد کند و کارمند بانک هم داشت برای آن فرد توضیح میداد . در همین موقع بود که سه سارق وارد بانک شدند با سرهایی پوشیده . داد و بیداد کردن و گفتن که همتون بخوابید روی زمین . 
پاسخ با نقل قول








علاقه مندی ها (Bookmarks)