سلام.
من این داستان رو امروز خوندم حیفم اومد بقیه نبینن.توسط یکی از اقوام بنده نوشته شده(کاوه رضاءی نوعی)
منبع:[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
قسمت اول
واسه من ،ماجرایی پیش اومده که اینقدر عمق فاجعه اش زیاده که حیفم اومد دنیا رو از شنیدنش محروم کنم!
هنوزم که هنوزه بابت این ماجرا گوشام زنگ میزنه! و مغزم سوت میکشه!ابعاد این فاجعه اینقدر زیاده که ممکنه بعد از خوندن کل ماجرا سر به بیابون بذارین....
همش با خودم میگفتم که زودگذره،بیخیالش شو،ولی دیدم که نه! روز به بروز داره بد تر میشه!دیگه راهی جز خالی کردن دلم ازین اتفاق نبود و باید سفره ی دلمو باز میکردم....
اما اصل ماجرا:
روزی روزگاری،پسری،توی یه جای خیلی دور،جایی که تنها سرگرمی مردم اون آبادی،تلویزیون های 14 اینچ سیاه و سفید خاک گرفته و نهایتاً نشستن و دمی استراحت کردن در کوچه جلوی آفتاب بود،زندگی میکرد.
زندگی روال خودش رو داشت،درش صبح با کتک وی را برای مدرسه بیدار میکرد،ظهر خسته و کوفته به خانه می آمد،کتابهایش را به گوشه ای میانداخت و بعد از غذا به همراه اهالی ،جهت بزرگترین و لذت بخش ترین تفریح اون منظقه، به میدان روستا و در گوشه ای،از آفتاب لذت میبردند...
بعد از ظهر هم هر کس به خانه ی خویش میرفت تا احیاناً اگه سریالی از TV پخش بشه رو ببینن.
چند سال آمد و رفت...پسرک بزرگ شد،اما زندگی همان بود که بود...تا اینکه....روزی پدرش گفت: به مهمانی میرویم.میرویم شهر،خانه ی یکی از اقوام دور! ...پسرک در پوست خودش نمیگنجید،چون قرار بود برای دومین بار در عمرش به شهر برود....
شب،در مهمانی،پسرک با تعجب تمام به تلویزیون خیره شده بود و پلک نمیزد.برای اولین بار،در عمرش چیزهایی میدید که هرگز ندیده بود،با تعجب به پسر فامیلیشون گفت:تلویزیونتون رو از کجا خریدین؟ پسر فامیلشون جواب داد: از شهر خودمون،چطور مگه؟ پسرک رو به پدش کرد و گفت: بابا!میشه برای ما هم ازین تلویزیون ها بخری؟ چون تلویزیون اینها،برنامه هایی دارد که تلویزیون ما ندارد!
خلاصه بگذریم...بالاخره اقوام آن پسر اون رو توجیهش کردن که بابا،این قضیه چیز دیگه اس و فلان و بهمان...
بعد پسرک،اشک در چشمانش جمع شد،با حالتی مصمم
در دل با خود عهد بست که هر جور شده،این سریال
second chance رو بخره....و بالاخره هم خرید!
روزگاری گذشت،پسرک دیگر به علت خرید این سریال،و اینکه دیگر مردم آبادی برای دیدن آن به خانه ی آنها میرفتن،به مهمترین مرد آبادی تبدیل شده بود!
پایان قسمت اول
قسمت دوم
پسر،هر روز صبح که از خواب بیدار میشد،میرفت جلوی تلویزیون،با صورتی نشسته و پلکهای به هم چسبیده، در حالی که چشاش از فرط خواب آلود بودن تار میدید،کور مال کور مال روی زمین دست میکشید و یکی ازون صفحات براق جادوئی(اسمشو نمیدونه احتمالاً) (منظور DVD هستش!)هایی رو که بدون جلد روی زمین ریخته اند رو برمیداشت و میچپوندش توی DVD player و با حالتی بهت زده و سفیهانه ایشروع میکرد به تماشا کردن سریال.اصلاً برایش مهم نبود که کدوم قسمت سریال را نگاه میکند،فقط و فقط(طبق گفته ی خودش) میخواست که از تماشای lady های سریال لذت ببرد! برای او،این نهایت زندگی بود....
با دیدن اون سریال،از بس که همه چیز برایش عجیب بود،حالت دیوانگی بهش دست میداد.مطمئناً تا اون موقع نمیدونست که چنین جاهایی توی دنیا وجود دارن.
جالب تر از همه اینکه هنوزم که هنوزه فکر میکنه که نهایت ابتذال در همین سریال هست و بس.فکر میکرد که خیلی خیلی دارد چشم چرانی میکند.با خودش میگفت:این نهایتش است! خفن ترین و پر خرج ترین و کم لباس ترین!ساخته ی دست بشر.
همه ی اهالی شده بودند نوکرش،تا آقا،هر روز عده ای ازونها رو توی خونه اش جمع کنه،و یه قسمت ازون سریال رو واسشون بذاره.(طبق گفته ی خودش: ما 100 نفریم،اگه یه روز این سریال رو نبینیم خوابمون نمیبره و گریه میکنیم)!!!
خلاصه،ایشون که به گوششون رسیده بود در شهر،موجودی عجیبی پا به خانه ی مردم گذاشته و فیلمها و سریالهای آنها را به زبان فارسی برمیگرداند!(زیرنویس!)...
بهمین جهت عازم دفتر ICT آبادیشون شد و پشت دستگاه جادویی نشست (pc) و در گوگل (البته گوگل فارسی!) نوشت که: زیرنویس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
WoW!!!!...خلاصه،بعد از اینکه نتیجه ی سرچ روی صفحه ظاهر شد و خیلی از اهالی از تعجب اینکه این وسیله جادوئی هست سر به بیابان گذاشتن و عده ای هم اون پسر را جادوگر خطاب کردن،از سر اقبال گند من،احتمالاً وبلاگ منم جزء یکی از نتایج جستجو بوده...و ازونجا اصل ماجرا شروع شد....
خلاصه این موجود بیچاره که همونطور که فکر میکرد توی دنیا یه فقط یه سریال وجود داره،فکر کرد که توی کل اینترنت،فقط یه سایت(هنوز نمیدونه وبلاگه) وجود داره...مثل کنه چسبید به قسمت کامنتها....
این اولین کامنتش:
نقل قول:
به نظر من سریال سفری...دیگر.. رو ترجمه کن. خیلی باحاله.خودتم حال میکنی.
ok men?
بگذریم که man رو نوشته men...خواسته بود کلاس بذاره مثلاً.چون هر باشه،مهمترین مرد آبادیشونه الان...
ایشون فکر میکرد اگه درخواست بده،حتماً درخواستش عملی میشه،چون بعد از یه هفته اومده بود که زیرنویسش رو تحویل بگیره:
نقل قول:
یادته گفتم سریال سفری دیگر رو ترجمه کنی؟ من از اون موقع منتظرم چون کلشو خریدم فقط زیرنویس کم داره تموم نشد؟
خلاصه دیدم این بابا یه چیزیش هست و همچین نرمال نمیزنه،بهش گفت که شرمنده،این رو ترجمه نمیکنم.
ولی ایشون کم بیار نبود!:
نقل قول:
هیچ جا زیرنویسش نیست.
امروز شروع کرده بودم بدون زیرنویس ببینم ولی 5 دقیقه که دیدم هیچی حالیم نشد.
داشتم خودمو نفرین میکردم که سریال بدون زیرنویس خریدم.
متاسفانه بنده ایمیل ندارم و سرعت اینترنت در شهر ما بسیار پایین هست لطفا زیرنویس رو تو همین قسمت نظرات بزارید.
یه جوری حرف میزد که انگار اومده ماست بخره.ف
خلاصه که ایشون چون از کل اینترنت،فقط بلاگ منو بلد بود،و اصلاً هیچ ایده ای از اینکه اختراعی وجود داره به نام ایمیل! کم کم از بلاگ من شروع کرد به جای ایمیل استفاده کردن!باور کنین اگه با کسی کاری داشت،توی قسمت کامنتهای بلاگ من قرار میذاشتن!
مثلاً با یه یارو که اسمش نمیدونم تقی یا ....بود کار داشت،میومد کامنت میذاشت که تقی،اون کارو واسم کردی؟ بعد فرداش تقی جواب میداد،بعد این و ....خلاصه با تمام فک و فامیلش اونجا قرار میذاشت.(باز خوب شد که به جای وبلاگم فروم نداشتم!)
بعد از اینکه نظرات رو محدود کردم که بعد از تائید نشون داده بشن،کلی با زبون خوش واسش توضیح دادم که بابا نمیشه!
خنده دار ترین جای قضیه این بود که توی ابادیشون،هر کسی یه لقبی ازین سریال واسه خودش برداشته بود
مسلماً که ایشون که صاحب dvd ها بود،لقبش رو گذاشته بود: salvador!!!!!
این جواب من:
نقل قول:
دوست عزیز(salvador)، در رابطه با اون قضیه که گفته بودی:
نکته ی اول اینکه که کلاً سریال شما دوبله ی فارسیش علاوه بر این که به تازگی پخش شده،توی نت هم نسخه ی دوبله شده اش برای فروش قرار داره که لینکشو واست میذارم:
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] و یا [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
و اینکه نکته ی بسیار مهم: سریال مورد نظر شما زیرنویس انگلیسیش موجود نیست و بنابراین حتی اگه کسی هم پیدا بشه ترجمه کنه(که بنا به دوبله بودن اون کسی حاضر به ترجمه نیست) قابل ترجمه شدن نیست.(مترجم اسپانیایی نداریم)
و اینکه باز هم میگم،سریالی که 100 قسمته و دوبله شده هم هست و پخش هم شده رو فکر نمیکنم کسی ترجمه کنه.
فکر میکنید تو سرش فرو رفت؟ اشتباه میکنید...نه...نرفت! طرف...تر از این حرفا بود.
بعد ایشون رفته بود با اهالی یه جلسه ی اضطراری برگذار کرده بود و بعد از کلی مشورت،مجبور شدن از سلاح مخفیشون استفاده کنن! سلاحی که خیلی توی آبادیشون مهم بود و سالهاکسی ازش استفاده نکرده بود!
الان بهتون میگم سلاحشون چیه:
اینها توی منطقه شون رسم دارن وقتی میخوان کسی رو مجبور به کاری کنن،میگن اینکارو بکن،در غیر این صورت ... هستی! (جای .... یه فحش بذارید!)! اسم این روششون رو هم میگن: فحش گذاشتن! (البته خودش همیشه مینویسه فهش!)
بعد امود ازین روش استفاده کرد که چون کامنتهاشو پاک کردم یادم نیست چی نوشته بود....
نقل قول:
اخه ما پولمون کجا بود؟ اينم بزور خريديم (ولي عجب فيلم ب*ن **نيه ها)
آخه ما بيچاره ها تو شهرمون همه دنباله زيرنويس اين سريالن 100 نفر هستيم که تا روزي يک قسمت نبينيم خوابمون نميبره چرا ترجمش نميکني؟
تو ميخواي از زيره فهش گذاشتن هاي من در بري هي يه چيزي ميگي آخه ما گريمون در اومد ديگه ترجمه کنش.
بهش گفتم:
نقل قول:
راجع به ترجمه هم اسم اصلی این سریال El Cuerpo del Deseo هست و همونطور که میدونی زبانش اسپانیایی هستش.
به هیچ وجه هم زیرنویس انگلیسی نداره.چون فیلمها رو ما از روی زیرنویس انگلیسی ترجمه میکنیم.حتی میتونی خودت هم سرچ کنی تا ببینی که هیچ زیرنویس انگلیسی ای نداره.واسه همین نمیشه ترجمه کردش.
پایان قسمت دوم
قسمت سوم
از قدیم گفتن نرود میخ آهنین در سنگ...
بعد با قیافه ای حق به جانب گفت:
نقل قول:
کاوه جان این بهانه های الکی رو نیار من و دوستام به این نتیجه رسیدیم که داری نقش بازی میکنی آخه 99 درصد مردم دنباله این زیرنویسن.
we love kave
آقا ترجمه کن دیگه تیم سالوادور نمیدونی چقدر گریه کرد که؟
ما وقتی میشینیم دسته جمعی نگاه میکنیم اشکمون در میاد.
مخصوصا من.
من الان با بچه ها قسمت 1 رو ترجمه کردیم تازه بدون زیر نویس ما گوش میکردیم می فهمیدیم یه 15 باری نگاه کردیم تا فهمیدیم(انگلیسی مون خوبه).
مرتیکه فکر کرده که من وظیفه دارم که اینکارو واسش بکنم....هنوز هم نمیدونه که فیلم به چه زبونی هستش...جالبه اصلاً نمیدونه زبان سریالش کجایی هست...فکر میکنه هر زبان بیگانه ای یعنی انگلیسی!..اون تیکه ای هم که گفت انگلیسیمون خوبه رو هم کلی خندیدم...خیلی باحال بود.این تیکه هم که همه میشینین دسته جمعی گریه میکنن رو مردم از خنده.....حتماً این شکلی هستن:
شما این 2 سوال منو حتمآً جواب بده تا بهت ثابت کنم بهونی ای در کار نیست:
1_ زبون فیلم اسپانیولی هستش،درسته؟
2_ زیرنویس انگلیسی واسه این سریال وجود نداره،پس چجوری باید ترجمه کرد؟
شما متاسفانه به حرفای من دقت نمیکنی و فقط میگی ترجمه کن.
باور کن 1000 تا مترجم توی اینترنت هست.فقط کافیه بری توی سایت های ترجمه.
من کلاً تفریحی،هر یه ماه یا دوماه یه ترجمه میدم بیرون و متاسفانه کاری از دست من برنمیاد.
با تشکر و خدانگهدار.
[/QUOTE] و اما اسم کامنت زیر رو من گذاشتم: اوج حماقت یه موجود!
نقل قول:
زبونش نيمه اسپانيايي و انگليسي هست و اسپانيايي و انگليسي هم مثله همن(فرقي نميکنن).
زيرنويس انگليسيش هست من ديدم تازه اگه نباشه هم کاره سختي براي تو نيست فقط لازم يه زيرنويس کني همين.
ما که فقط شما رو ميشناسيم بعدشم وقتي کاوه جون هست براي چي بريم بگرديم؟
ببين اينم بهونس تو مترجمي پس بايد ترجمه کني.فهش میزارم*** هرکي ترجمه نکنه.
البته تو که ميکني نه؟
حالا فهمیدین که یارو چقدر زبون نفهمه؟ اون تیکه ای که گفت انگلیسی و اسپانیایی!(اسپانیولی) با هم فرقی نمیکنن رو باید با طلا،روی سر در دانشگاه آکسفورد بنویسن!
پایان قسمت سوم
___________________
ادامه دارد....







ابعاد این فاجعه اینقدر زیاده که ممکنه بعد از خوندن کل ماجرا سر به بیابون بذارین....



با حالتی مصمم
در دل با خود عهد بست که هر جور شده،این سریال

شروع میکرد به تماشا کردن سریال.اصلاً برایش مهم نبود که کدوم قسمت سریال را نگاه میکند،فقط و فقط(طبق گفته ی خودش) میخواست که از تماشای lady های سریال لذت ببرد! برای او،این نهایت زندگی بود....

باور کنین اگه با کسی کاری داشت،توی قسمت کامنتهای بلاگ من قرار میذاشتن!

پاسخ با نقل قول
فیلم فرانسوی میباشد! ضمناً خودم هم زیرش نوشتم محصول فرانسه!)





سر به بیابون زدم الان دشت لوتم







<



میبینن دیگه!




علاقه مندی ها (Bookmarks)