یک روز خوب با بچه ها و....
دست فروش و
بله تصمیم گرفتیم که با کاربران غیور

iWE یه سر بریم تهران رو بگردیم ( البته طبق معمول گیشا

)
من و علی هاف به صورت ناگهانی به جمع اضافه شدیم
من لباس تنم کردم و راه افتادم سمت تهران رسیدم صادقیه منتظر علی هاف که بریم سمت علی اسکوفیلد
امیر هم که ماشالا
منو علی رسیدیم که علی اسکوفیلد زنگ زد کجایین من تو فلکه ایستادم
علی جواب داد جای من

با صدای تابلوش فکر کرده مردم خر میشن

نکن آقا جان بلد نیستی نکن
رسیدیم پیش علی سوار ماشین شدیم که بریم ستار خان سمت امیر ، از اونجایی که گشـــ ــادی امیر به وسعت دریاهاااااا میرسه

همون موقع که سوار شدیم بهش زنگ زدیم که ما رسیدیم بدو بیا
سوار ماشین شدیم من یک سوال فنی پرسیدم که جفت علیون گمراه شدن ولی اسکوفیلد سریعا قضیه رو گرفت ولی هاف

نگرفت هی نشست واسه خودش پیچوند قضیه رو بهش گفتیم نمی خواد زیاد به مخت فشار بیاری

شما برو همون MMA رو بیشتر کار کن
هیچی دیگه رسیدیم علی اسکوفیلد اولین نفر پیاده شد گفت این امیر هم که نیومده دیــ ــوث

حالا چی امیر دقیقا روبروش ایستاده بود
3 نفر آدم عاقل و بالق ( البته فکر میکنم سر جمع 1.5 نفر عاقل و بالق بودیم

) گذاشتیم امیر لیدرمون باشه

( لیدرشیپ ، ایف یو نو وات آی مین

)
مثل چی مارو پیاده برد از این به اون ور رسیدیم به ایستگاه اتوبوس و اولین عکس سلفی که گرفتیم

اینهم خود عکس
سِی قیافه ها

منو نگا انگار از جنگلای آمازون فرار کردم

امیرم که چشماش الان امیر فوناکی رو مات و مبهوت میکنه
سوار اتوربوس ( میدونم اتوبوس

) شدیم
وااااااااااااااااااااااای باز امیر شروع کرد
تو صورت طرف اشاره میکرد میگفت اینو نگاه

آقا مارو بگیر کِر کِر میخندیدیم
بعد اون سوال رو من به امیر هم گفتم که امیر هم اشتباه افتاد از قضا من با یه لهجه ی شیرین (

) اون عدد رو گفتم که سوژه شد واسه بچه ها

(

)
یه بارم که علی اسکوفیلد با آرنج ( به صورت ناخواسته ) زارت خوابوند تو صورت طرف

رسیدیم به مکانی که قرار شد بریم
قبل اون یه درگیری باراننده اتوبوس پیدا کردیم که دایورت شد رو چپ علی

یه ذره پیاده روی
رسیدیم به یه پاساژ زنونه

من که والا نفهمیدم قصد امیر از اینکه مارو برد توی پاساژ چی بود ولی کل راه امیر اینطوری بودد

بندری (

ععععععععع نه اون مال ـه سری قبل بود

)
رفتیم یه چرخ زدیم گفتیم بریم به مکان باستانی شکل گیری اصطلاح بسیار سنگین

Mother of GOD
رفتیم جلو یه PS4 دیدیم من رفتم قیمت گرفتم

هیچی دیگه دیدم وسعم نمیرسه پشیمون شدم ( تو کف قیمت بمونید فقط اینو بدونید ادمین غیور مرفه بی درد جامعه ـس

)
رفتیم جلوتر قیمت فیفا و PES واسه PC روگرفتم به این نتیجه رسیدم که خودم بزارم دانلود شه
بعد اینهمه .. چرخ گفتیم یه چیزی هم بخوریم
رسیدیم همون اول یکی بود منو بچه ها رو جذب خودش کرد با یه لهجه ی شیرین می گفت
داغِ داااااااااااااااااغ داغِ دااااااااااااااااغ
یه 4 تا پیتزا گرفتیم و یه نوشابه گفتیم کجا بشینیم امیر گفت بیاید دنبال من

اینهمه آدم خوب و دلنشین ^_^ نمی کنه بریم اونجا باهاشون یه معاشرت بکنیم ( چه بانوان محترمی واقعا آدم لذت میبرد ^_^ )
زارت یه جا برد که اصلا هیچی نبود بعدا از افکار شومش آگاه شدیم
دقیقا رفته بودیم روبرو دوتا مغازه که توش یه سری چیزایی که توی فیلم های چورنی میپوشن اول فیلم اونجا نشستیم
قیافه امیر :
قیافه من :

قیافه علی اسکوفیلد :

قیافه علی هاف :
جاتون خالی پیتزا رو زدیم پشت بندش علی اسکوفیلد و امیر یه مسابقه آروووووووووووووووغ زنی گذاشتن
اینهم یکی از بندگان خدا که نمی خوام اسمشو بگم کیه

، ولی فکر نکنید امیر ـه هااااااااااااااااااا یک درصد اگه فکر کینید امیر ، در حین ارتکاب جرم
دماغ علی اسکوفیلدو
بعد از اینکه غذا رو تناول فرمودیم رسیدیم به بخش جذاب این روز
سر کوچه یه دست فروش بود که آلوچه و از این جور چیز میزا میفروخت که امیرو علی اسکوفیلد با ذوق و شوق رفتن سمتش
ولی نمی دونستن که طرف واسشون چه برنامه ایی چیده
رفتیم یه چنتا چیز مزه کردیم چقدر هم تــ ـخـــ ـمی بودن مزه هاش
هیچی دیگه امیرو علی سفارش دادن که طرف بریزه تو ظرف اندازه 5 تومن
دقیقا انداره دوتا قاشق چای خوری ریخت گفت بگیر آقا امیرم زارت پول رو بهش داد
بعد به طرف گفتیم همین

گفت آره داداااااااااااااااااااااا ش همین قدر میشه
اینقدر چک و چونه و تیکه انداختیمو خواستیم با یه چیز دیگه عوض کنیم که طرف اومد یه ملاقه اضافه کرد با یه حالتی که انگار ما گداییم گفت بیا حالا برو
قیافه امیر :

قیافه علی اسکوفیلد :
قیافه من :
قیافه علی هاف :
قیافه دستفروش :
قیافه رفیق دستفروش :
قیافه افراد توی پیاده رو :
اقا چشمت روز بد نبینه امیر 5 تومن رفت تو پاچش هیچ مارو تا دم ستارخان پیاده برد
توی این مسیر اتفاقات عجیب زیادی هم افتاد
داشتیم راه میرفتیم عرض پیاده رو گرفته بودیم ( البته خودم اندازه 6 نفر بودم

) یه 3 4 تا دختر اومدن پشت من گفتن
آقا اجازه میدید رد شیم

منم بهشون اجازه دادم ولی بعدش به فکر انتقام افتادم

گفتم بچه ها سرعت رو زیاد کنیم بریم پشتشون بگیم خانوم اجازه میدید رد شیم
آقا اینو گفتم دیدیم امیر غیب شد با سرعت نور چسبیده به دختره
حالت امیر توی اون لحظه
آقا مارو بگیر پهن زمین شدیم

هیچی چشمتون روز بد نبینه پیاده همینطوری رفتیم تا دهنمون صاف شد
خواستیم یه عکس بندازیم امیر گفت اونجا پارکه همینطوری اونجا پارکه رسیدیم به ستارخان
یه قسمتی از مسیر رسیدیم به یه پارک دیگه که بچه ها یه چنتا عکس هم گرفت

( کیفیت عکسو نگا

)
رسیدیم به جایی که امیرو علی شروع کردن به یه سری کارای قبیح

زنگ خونه مردم میزدن و فرار که منو علی هاف گیر بیوفتیم ولی ما ریلکس راه میرفتیم اصلا برامون مهم نبود ولی یکیشون خیلی باحال بود
امیر زنگ زد طرف بدونه اینکه بپرسه کیه درو باز کرد
رسیدیم به ستارخان منو علی جدا شدیم رفتیم سمت ایستگاه آزادی ( تقاطع شادمان ) امیرو علی اسکوفیلد هم رفتن سمت خونه خودشون
اینهم یک روز خوب با بچه ها و دستفروش
علاقه مندی ها (Bookmarks)