داستانسرای عصر ایران ( اپیزود دوم )
اپیزود دوم داستان های عصر ایران :
آنچه گذشت : مجید که پسر رئیس جمهور بود به بانک رفت تا چکش را نقد کند . 3 سارق وارد بانک شدند که از دوستان قدیمی مجید بودن . باربد هم درون اون بانک امده بود . انها از بانک فرار کردند . سوار ماشین بودند که باربد گفت : من یک خون آشام هستم .!
شروع اپیزود دوم :
باربد : چون شما رفیقای من هستین و خیلی با هم صمیمی هستیم این موضوع رو با شما در میان میزارم : من ... من ... من یک ... من یک خون آشام هستم !!
همه بچه ها داشتن می خندیدن که یهو میرعلی گفت : یا ابولفضل العباس . شوخی میکنی یاجدی میگی ؟ هادی : معلومه داره شوخی میکنه !!! باربد : دوس دارین بهتون بگم وقتی من تو ماشین نبودم شما چه صحبت هایی میکردین ؟ مجید : بگو بینم . باربد :همه حرف هایی که زده شده بود رو بدون کم وکسری به بقیه گفت و بقیه تعجب کرده بودن البته مجید ترسیده بود به همین دلیل ماشین رو روشن کرد و پایش را روی گاز گذاشت . میر علی : یا حسین با این سرعت داری کجا میری ؟ بابک : میر علی جان 220 تا سرعت که این حرفها رو نداره !! هادی : یه لحضه سرعتتو کم کن می خوام یه چیزی بگم .اما مجید انگار هیچی نمیشنید !!! تا این که هادی گفت : مجید باید بریم پیش ابولفضل !!! مجید ترمزدستی کشید . میر علی : یا حضرت عباس .ماشین سریع ایستاد .مجید :ابولفضل ؟ باربد : ابولفضل که خونشون تهران نیست اینجا چکار میکنه !!هادی : ابولفضل رئیس گروه ما هست . بابک : هادی راست میگه . مجید : گروه ؟ همون گروه سون ؟ میر علی : یادش به خیر گروه سون . از اون گروه سون فقط من و ابولفضل و هادی موندیم .بابک هم جدیدا به گروه اضافه شد . دایی بهمن و بهنام قزوینی هم که رفتن خارج .اخه کل پلیس های ایران دنبالشون بودن .
مجید : حالا خونه ابولفضل کدوم طرفه ؟ هادی : همین رو صاف برو هروقت گفتم بپیچ .
خلاصه بچه ها داشتن صاف میرفتن جلو که هادی گفت : مجید بپیچ . مجید تا اومد بپیچه یهو با یه ماشین تصادف کرد ..
مجید :وای ماشین نازنینم ! هادی:الان میرم پدرشو در میارم . میر علی :یا ابولفضل کی جرات کرده با ما تصادف کنه . مجید و بقیه بچه ها تا از ماشین پیاده شدند دیدن یکی روی کاپوت ماشین ایستاده
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
و گفت باریکلا آقا !! بابک :شروین ! مجید :شروین ! میر علی : یا ابولفضل ..شروین ! هادی : خوب این شروینه دیگه چقدر شروین شروین میکنین ..... شروییییین ؟؟؟؟؟؟ شروین : باریکلا آقا .حالا ماشین منو داغون میکنین ؟ مجید : یکی بهترشو میخرم واست !! شروین :شما جیب مارو نزن ... ماشینم نخواستیم !! بابک : شروین تو کجا این جا کجا ؟؟ هادی : جواب بده ؟ شروین : اقا منو فرستاده برم واسش یه بسته کاندو م بخرم ! شما این جا چکار می کنین ؟ بابک : یه لحظه وایسا منظورت از آقا کی بود . ؟ شروین : سلطان بشیر منظورم بود دیگه ! باربد : شروین اومده بود کاندو م بخره ببره واسه آقا چون اقا قراره شروین رو بکن ه !! میر علی : یا ابولفضل ! راست میگی باربد ؟ شروین : چی چی راست میگه ؟ کاندو م رو واسه اون 3تا دختری که الان تو خونه هست می خواد ! باربد : نه این طور نیست .چیزی که من میگم راسته ! من یه خون آشامم و خون آشام ها میتونن ذهن آدم هارو بخونن . الان توی ذهن شروین دلهره وجود داره ! شروین : باربد یه فیلیپینی میزنمت ها ! اصلااین طوری که تو میگی نیست . بعدشم اگه دلهره دارم واسه اینه که یه وقت وسط کار ****** ها پاره نشه و واسه آقا مشکل درست نشه فهمیدی ! هادی : باربد تو اون کارمند بانک رو چه کارش کردی ؟ قشنگ توضیح بده !
باربد : من اول تو چشماش نگاه کردم و بهش گفتم fu ck you .در همین موقع اون بهم گفت: I LOVE YOU !!
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
. بعد من بهش گفتم تو باید همه چی رو فراموش کنی و اینجا هیچ اتفاقی نیفتاده ! و اون بهم گفت : یه شرط داره .شرطش هم اینه که شب بیای و منو بکن ی .!! منم گفتم باشه ولی از اونجایی که من اصلا حوصله این حرکت هارو ندارم شب پیشش نمیرم .! شروین : خوب من به جات میرم .رفیق به درد همین جاها میخوره دیگه ! بابک : باربد تو انقدر جذاب بودی و ما نمیدونستیم ! رو هیکل ما حساب کن من امشب بیکارم و احتمالا شیطون گولم میزنه و من به جات میرم پیش دختره ! میر علی : خجالت نمی کشید ای مردان بالحوسه ! بیاید بریم مسجد وقت نمازه ! شروین : نه الان باید بریم خونه ی ما . می خوام شما رو با آقا آشنا کنم . باربد : میدوسنتم می خوای اینو بگی باشه بریم پیش آقا ! و بچه ها رفتن به سوی خانه ی شروین !
در دل یک کویر بی آب و علف یک ماشین خراب شده بود . و یک چادر دیده می شد .دورن آن چادر سه تا پسر بودن.
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
ساسان : عرفان آخه مرض داشتی گفتی بیا بریم ویلا ! آخه کسی تو سیستان بلوچستان ویلا میگیره که شما گرفتین ؟ عرفان : ساسان جون همینه دیگه .فکر اقتصادی نداری. شاید الان قیمت اینجا خیلی زیاد نباشه ولی تا یکی دوسال دیگه اینجا خیلی گرون میشه . آرمان : اخه واسه چی باید گرون بشه حرف میزنی ها
عرفان : بچه های بالا بهم گفتن ! بعدشم به جای جر و بحث یکی پاشه اون مرغ و سیخ بزنه بخوریم . آرمان : بزار اول برم دست به آب این فشار رو ازخودم کم کنم .خودم سیخ میزنم . آرمان رفت .عرفان و ساسان به هم داشتن نگاه میکردن .آرمان کارشو داشت انجام میداد که یهو یه مار سمی نزدیک ال ت آرمان شد .آرمان دردش گرفت .پرید هوا و داشت به سمت چادر میرفت .که یهویی دادی زد و خورد زمین ! در همین موقع عرفان و ساسان از چادر اومدن بیرون و دیدن آرمان افتاده روی زمین . ساسان : آرمان ! بلند شو جون هرکی که دوست داری . عرفان : این جا رو نگاه دستش به ک یرش هست . وای انگار مار ک یر آرمان رو نیش زده . ساسان : اره .تازه سرشم باد کرده تابلو مار نیش زده .حالا باید چکار کنیم ؟ عرفان : باید اون سم رو در بیاریم . ساسان : آخه چه جوری ؟ عرفان کمی فکر کرد و گفت : نیمشه کاریش کرد باید با دهن این کارو بکنیم . ساسان : یعنی میگی آل ت آرمان رو باید بخوریم . عرفان : اره .باید اونو بمکیم تا سم بیاد بیرون ! ساسان : اونوقت کی باید این کار رو انجام بده ؟ عرفان : هر کی که با معرفت تره ! ...................
مجید و بقیه بچه ها وارد خونه شروین شده بودن . با آقا سلام و روبوسی کردن ! دخترا که توی اتاق بودن اومدن بیرون . 3 تا بودن هر 3تاشون هم لخ ت بودن . بابک تو دلش گفت :ای جان . میر علی : اینا واقعی هستن . شروین رو به بچه ها کرد و گفت : اگه دوست دارین بگم چندتا دیگه دختر هم بیان . هادی :اره جیگرم بگو 6 تای دیگه هم بیارن ! باربد : ما که 5 تاییم ؟ هادی : من دوتا می خوام ! میرعلی : همون 5 تا بسه من که ازاین کارها نمی کنم . بابک : پشیمون میشی ها . میر علی : پس بگید : هیکلی باشه تا من هم یه حال اساسی بکنم . خلاصه شروین رفت با اون 3 دختر صحبت کرد و اونا به دوستاشون زنگ زدن دوستاشون هم اومدن . بچه هاهم بزن بزن رو راه انداختن !!! دخترا رفتن . بچه ها هم نوبتی حمام رفتن .به غیر از شروین که با آقا رفت حموم .چون قرار بود پشت آقا رو کیسه بکشه .
شروین : بچه ها بیاین بریم یه سر به انجمن بزنیم ببنیم چه خبره . مجید : بریم ولی من که یادم نمیاد پسوردم چی بود .شروین :رو سیبیل ما حساب کن . هادی : تو که سبیل نداری ! یه چند ماهی میشه به انجمن سر نزدم . میر علی :به من وقت کافی بدین میخوام گزارش اتفاقاتی که افتاده رو بنویسم . باربد : ای خدا . من باید چکار کنم . چند دقیقه پیش که یکی رو زدیم ترکونیدم شب هم که باز باید برم پیش اون کارمند بانک !! شروین : وای اینجا رو نگاه کنید . لیست افراد آنلاین : 120 نفر الان انلاین هستن ! مجید : الان مدیر اینجا کیه ؟ شروین :به صورت اسمی هامون هست . ولی عرفان و ارمان اینجا رو میچرخونن . بابک : ببین الان کسی از بچه های قدیم آنلاین هست ؟ شروین :عرفان و ساسان و ارمان که مرخصی رفتن !مجید : شرمنده من یه دستشویی برم . شروین داشت توضیح میداد که یهو میرعلی گفت : راستی بچه ها ما به ابولفضل خبر ندادیم که ! هادی : راست گفتی . بابک یه زنگ به ابولفضل بزن من شارژندارم ! بابک من گوشم خاموشه . میر علی :منم گوشیمو تو ماشین جا گذاشتم ! شروین : منم گوشیم دسته آقا هست و داره بازی میکنه .نمیتونم ازش بگیرم ! همه به باربد نگاه کردن . باربد : من که شماره ابولفضل رو ندارم . هادی :من حفظم بهت میگم دیگه ! باربد دست تو جیبش کرد اما گوشی تو جیبش نبود . باربد : گوشیم نیست . هادی : چرا دروغ میگی خوب .خسیس بازی در نیار دیگه .باربد : باور نمی کنین ؟ میگم نیست .یکی برش داشته . هادی دتس تو جیبش کرد تو جیب هادی هم نبود .بابک هم همینطور .مجید از دستشویی برگشت .مجید هم گوشیش تو جیبش نبود . شروین رفت پیش آقا اما گوشی های خودش و آقا هم نبود ! میر علی خندید و گفت : یا قمر بنی هاشم ! شانس آوردم من که گوشیم تو ماشین مجید هست . مجید رفت لب پنجره و یهویی بی حال شد . مجید : ماشینم نیست . و داد زد : ماشیییینمم ..... .میر علی داد زد : دیگه اعصاب من داره ک...ری میشه .گوشیم کو . شروین : فک میکنم کار اون دخترای هرزه باشه .باربد : من مطمئنم کار خودشونه . بابک : تو که ذهن ادما رو میخونی چرا ذهن اینا رو نخوندی ؟ باربد :اینا ادم نبودن که .ج..ده بودن ! من نمیتون فکر ج..نده هارو بخونم . سلطان بشیر : یکی بره اون مادر س گ ها رو بگیره . ! شروین برو اون مادر ج..ده رو بگیر ! شروین :باشه سلطان ! مجید : من الان به رئیس پلیس تهران خبر میدم ! پایان اپیزود دوم
توجه : شعر تیتراژ هفته قبل آماده نبود این هفته هم به دلیل محرم گذاشته نشد .اما از هفته بعد شعر تیتراژ هم گذاشته میشه !
نظراتتون هم بگین . خوشحال میشم بدونم .
داستانسرای عصر ایران ( اپیزود سوم )
شعر تیتراژ :
اینجا عصر ایرانه .... یعنی مهد دلیرانه ... یعنی غرش شیرانه .... بهترین تو دنیاهه ...
یعنی تکه مثل تک تک کاربراش .... خیلی خوبه فضاش عالیه هواش ... بچه هاش گلن ... بعضی هاش خولن
یکی وی پی ان می خواد و یکی ویندوز هشت ..... یکی بچه گرگانه و دو تا واسه رشت
یکی مصر رفته و یکی فرانسست ... ابولی میره شمال از جاده هراز پس
یکی آمریکاست الان و یکی هلنده ... تا جایی که یادمه هادی موهاش بلنده
یکی با آقا رفیقه.... یکی خدای رفیقه ... سریع دوست میشه... با هر کی که جدیده
یکی لجنده یکی سی دی رایت میزنه .... هامونم که فیفا تو ایکس باکس میزنه
دختر باتیستا الان پیش کیه ؟ .... همه اینو میدونن بغل فاتال بیه
سعید شرلوک عاشق جاستینه .... سِلنا گومز الان رو پا راستیمه
اینجا میتینگ می زارن سالی 10 بار .... کمپانیش ریتینگ داره شویی 10 هزار
عکست رو بزار ولی یه وقت س کسی نباشه .... ارسالات یه وقت اسپمی نباشه
اینجا پیش بینی میکنی مسابقات لیگو .... جایزه میگیری تشخیص بدی تصویرو
پس اینو توی ذهنت فرو کن .... عصر ایران، ثبت ، ورود، شروع کن
اینجا عصر ایرانه .... یعنی مهد دلیرانه ... یعنی غرش شیرانه .... بهترین تو دنیاهه ...
یعنی تکه مثل تک تک کاربراش .... خیلی خوبه فضاش عالیه هواش ... بچه هاش گلن ... بعضی هاش خولن
توضیح : این شعر تیتراژ فقط طنز بود . جدی نگیرید !
شروع اپیزود سوم :
آرمان به هوش اومده بود . ساسان و عرفان داشتن همدیگه رو نگاه میکردن . آرمان :چه اتفاقی افتاده بود ؟ عرفان :مثل این که مار ک..رتو نیش زده بود .آرمان : شما چکار کردین ! ساسان مجبور شدیم سم رو در بیاریم . آرمان خندید و گفت : ک..رمو خوردین ؟ حالا بزار یه چی بگم بخندین : مار کجا بود چیزی منو نیش نزده بود که . چه حالی داد .خودمو به بیهوشی زده بودم . عرفان :ای کثافت پس اون ماده سفید سم نبود ؟ آرمان : معلومه نبود اون آبم بود !!! ساسان : واقعا نشون دادی ادم درتی هستی ! حالا من یه چی بگم بیشتر بخندی ! آرمان بگو . عرفان : ساسان جون بزار من بگم .ساسان : نه من میخوام بگم . عرفان : خوب بگو .
ساسان : فکر کردی ک..رتو ما خوردیم ؟ نه بابا ! دیدیم یه سگ داره ول می گرده آوردیمش لیس بزنه ! آرمان : بلند شد و گفت :خیلی کثافتین . دیدم یکم گاز هم میگرفت ! تازه راستشو بگین وقتی من داشتم میرفتم دستشویی شما دوتا داشتین تو چادر چکار می کردین ؟
ساسان و عرفان به هم نگاهی کردن و بعد زدن زیرخنده .
همینجوری داشتن میخندیدن تا این که دیدن یه ماشین از اون دور داره میاد .
هادی و بابک و میرعلی و شروین و باربد و مجید از تعجب داشتن شاخ در می آوردن .... هادی : مطمئنی خودتی ؟ شروین : جدی جدی خودشه ! باربد : تابلو خودشه من الان میدونم تو ذهنش چه خبره ؟ سلطان بشیر: هی کثافت . اون مادر س گ ها رو گرفتی ؟ رئیس پلیس تهران سعید شرلوک هلمز : شما هیچ مدرکی ازشون ندارین؟ هیچی ازشون ندیدین که مشکوک باشه ؟ میر علی : خوب من یه چیزی دیدم نمیدونم بدرد میخوره یا نه ؟ سعید: بگو میر علی جان .. میر علی : اون دختری که در اختیار من بود روی کپلش پر خال بود . پژمان : خیلی عجیبه ولی این بدردم نمیخوره .
باربد : من یه چیزی دیدم که خیلی مشکوک بود . پشت کمریکیشون یه اسمی تتو شده بود . همه گفتن :چی ؟ باربد :نوشته بود : [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] !!! شروین : این که اسم انجمنمون هست . مجید : چی ؟ عصر ایران شده شب ایران !!! شروین : اره خوب دیگه کلا موضوع انجمن شده در مورد س ک س ! اما این چه ربطی به انجمن داره ؟ سعید : این ربطو من پیدا میکنم .!!
سلطان بشیر : اون مادر خ راب رو یکی بگیره !! سعید آی پدش رو در آورد و آهنگای جاستین روگذاشت و رفت .
مجید وبقیه بچه ها حاضر شدن تا برن یه رستورانی تا غذا بخورن . بچه ها داشتن توی خیابونا دور میزدن که یهو چشم بابک به یه رستوران خورد .
بابک : بریم اینجا جای خیلی باحالی به نظر میاد . هادی : چون دختر توش زیاده اینو میگی ؟ میر علی : اگه دختر زیاده که من نمیام .بریم یه جایی که جو مردونه باشه ! باربد : بچه ها اونجا رو نگاه کنید : اکبر شتر مرغی علیرضا جون .!! بریم تو ببینیم چه خبره ! شروین : باربد جان این آقایی که اینجاست دوست شماست اما چون این دختره جیبمو زده حوصله اکبر شتر مرغ ندارم .بریم یه دیزی بزنیم . مجید هیچی نمیگفت و همینجوری داشت رانندگی میکرد . باربد : ای شروین دوباره منو یاد اونا انداختی من اگه بفهمم از طرف کی بودن سریع خونشو میخورم
شروین : تو فقط سعی کن جیب اونا رو بزنی خونشو نمی خواد بخوری . مجید نگه داشت و گفت : بریم همینجا . من حوس اکبر شتر مرغم کرده ! بچه ها وارد رستوران اکبر شتر مرغ علیرضا جون شدند .
وقتی وارد شدن دیدن که توی رستوران 2 تا خواننده دارن آهنگ میخونن . هادی : چه باحالن ! چه قری میدن . بابک : من میرم دستامو بشورم . میرعلی : مجید برو بهشون بگو یه آهنگ غمگین بخونن . شروین : بزار بخونه دیگه میر علی . میرعلی : خیلی دوست داری الان بری وسط باهاشون قر بدی ها ؟ باربد : معلومه ! الان تو مخش داره برک میزنه . اگه غذا رو نیارن مطمئن باش شروین میره وسط ! بابک برگشت از دستشویی . مجید : خوب بچه ها چی میخورین ؟ میرعلی : من رژیم دارم – یه جوجه شتر مرغ میخورم ! بابک : منم به اکبر شتر مرغ و رب انار راضیم ! باربد : من میرم بیرون برمیگردم ! شروین : کجا عزیزم ؟ ! باربد : الان حوسی شدم . وقتی که حوسی میشم دوست دارم یکی رو گاز بگیرم و خونشو بخورم ! دوست داری پیشت بشینم ؟ شروین : ریلکس ریلکس ریلکس تر – برو بابا . مجید : مواظب باش یه وقت کسی رو ناکار نکنی ؟ باربد : من حواسم هست .
باربد رفت بیرون – مجیدم رفت غذا رو سفارش داد . خلاصه بچه ها داشتن غذاشونو می خوردن که یهو یکی داد زد : داری چیکار میکنی ؟ جان بچت ولم کن . باربد : من که بچه ندارم .حالا دختر جمع میکنی و باند دزدی زدی ؟ .مردم دور و ور باربد جمع شده بودن که مجید وبقیه هم آمدن . مدیر رستوران هم آمد بیرون . مردم میخواستن جلوی باربد رو بگیرن . که یهو باربد گفت : تویی که ! خندید و بعد ان مرد را بغل کرد . و گفت بیا بریم سوار ماشین شیم . آن مرد گفت : من که تورو نمیشناسم ! باربد یه نگاه توی چشم آن مرد کرد و گفت : تو منو میشناسی .پس سوار ماشین شو ! ان مرد سوار ماشین شد ! مجید : باربد! رفیقته ؟ باربد : اره باو . شما برین نهارتون رو بخورین !
همه داشتن میرفتن تو که مدیر رستوران جلوی شروین را گرفت . مدیر رستوران : شما آقا شروین نیستید ؟ شروین : خودمم . شما ؟ مدیر رستوران : شاید شما منو زیاد به خاطر نیارید ولی من شما رو میشناسم . شروین : این آقا که اینجاست ... دوست همه شماست . خودتو معرفی کن بینم . مدیر رستوران : من علیرضا هستم . AlirezaJMJ این نام کاربریم بوده .
شروین : اهان ! یه چیزایی داره یادم میاد . خوبی شما . ؟ عجب کار و کاسبی راه انداختی . علیرضا : فقط همین کار به درد من میخورد واقعا .بریم تو ... شروین و علیرضا رفتن تو و علیرضا با بقیه یچه ها آشنا شد .
باربد که پسره رو توی ماشین برده بود به آن پسره گفت : هر چی دزدیدی بهم برگردون . آن پسره : جون تو من هیچ کاره ام . من فقط یه داستان نویس بدرد نخورم . باربد : کیفتو بده بینم !آن پسر خواست که کیفش رو دربیاره . اما باربد قاطی کرد و خون ان پسر را ریخت و خواست شروع کنه به خوردن که کیف پسر را دید . در کیف را باز کرد وقتی اسم آن پسر را دید گرخید .... سجاد !!!
شروین داشت غذاش رو میخورد .رو به علیرضا کرد و گفت : علیرضا جان گوشی موبایل داری ؟ علیرضا هم گوشیشو به شروین داد . بقیه بچه ها هم داشتن راجع به اتفاقات امروز حرف میزدن و واسه علیرضا تعریف میکردن . شروین : قربان ! گوشی منو دزدین . اونو غیرفعالش کنین ! گوشی : هواپیمای سلنا گومز همین الان نشست . یه آدم ایرانی توی هواپیماش بوده و خیلی نزدیک باهاش راه میره .خیلی مشکوکه ! شروین : مراقبشم . پایان اپیزود سوم .....
نظرتون رو بدین . خوشحال میشم