خلاصه قسمت قبل :
ساسان وعرفان وآرمان سوار یه ماشین شدند .اما راننده صداش در نمیومد . باربد سجاد را تبدیل به یه خون آشام کرد . رئیس باند دخترانی که گوشی های موبایل رو از بچه ها دزدیده بودند شناسایی شد او علی باستد بود . شروین متوجه شد که کسی که با سلنا گومز وارد ایران شده پژمان هستش . میر علی و بابک و مجید و هادی به سینما رفتن تا فیلم نبرد شاهزاده تئو سونگ پو و رستم رو ببینند ..
مجید و میر علی و هادی و بابک رفته بودن سینما فیلم نبرد رستم و شاهزاده تئو سونگ پو رو ببینن .
اکران این فیلم با حضور چندی از بازیگرانش بود
درون سینما :
جنگ بین رستم و تئو سونگ پو بودش . رستم داشت کتک میخورد . بابک بلند شد از جاش ... و داد زد : ک...کش تو به چه جراتی داره رستم رو میزنی ؟؟ جرات داری وایسا ... هادی : قاطی کردی ؟ بشین بابا اینا فیلمه ! میر علی : خوشم اومد فیلم با حالیه ! بابک : توی فیلم هم نباید رستم کتک بخوره ! در همین موقع رستم شروع کرد به چک و لگ زدن به شاهزاده تئو سونگ پو ! میر علی : عجب فیلمی شده ... چقدر جذابه.
مجید : شماها نمیتونین مثل من ساکت باشین مثل این که حوستون کرده و بعد خنید و گفت : ساکت باشین دیگه... بچه ها ساکت شدن داشتن فیلمو نگاه میکردن که صدای چند نفر از عقب بلند شد ...
صداها :
این چه فیلم آشغالیه !!-- پس چرا کی ر رستم رو نشون نمیده – چقدر چرته فیلم . و ... در همین موقع میرعلی برگشت و گفت : خفه میشید یا نه ؟ دوست دارین یه مشت روی دماغتون بخوره ؟ همه ساکت شدن و یکی گفت : جرات داری بعد از فیلم بیرون وایسا ! بابک بلند شد از جاش و گفت : تو دیشب ک..ر منو خورده بودی ؟ یکی از اون بچه ها : چرا ک...شر میگی اخه ؟ بابک : با من بودی ؟ بعد فیلم وایسا بیرون !
هادی : بچه ها بیخیال شین . میرعلی قیافه این شاهزاده تئو سونگ پو خیلی آشناست برام . مجید مطمئنی کره ای هستش ؟ مجید : حتما دیگه .. محصول مشترک کره و ایران هستش ... میرعلی : چرا فیلم تموم نمیشه ...
سلنا گومز با پژمان رفته بودن رستوران و داشتن غذا میخوردن ... پژمان : روسریت رو بکش جلوتر !
سلنا : اکسیوز می ! وات ؟ پژمان : لا مصب بهت میگم رو سریت رو بکش جلو تر ... سلنا : اوکی پژی !
سلنا گومز قیافه خودش رو یه جوری کرد و به پژمان گفت : ای لاو یو پژمان !! پژمان : منم دوست دارم عزیزم ! امشب وقتشه دیگه ؟ سلنا : نه پژی .. پژمان : واسه چی ؟ الان دوسال هستش که ازدواج کردیم ولی هنوز یه بار هم من باهات حال نکردم ... سلنا خندید و گفت : اوکی - Tonights The Night
در همین موقع بود که حال پژمان بهم خورد و بالا آورد و بعد بیهوش شد ... پزمان را راهی بیمارستان کردن!
شروین نظاره گر ماجرا بود . و داشت به سمت بیمارستان میرفت که گوشیش زنگ خورد آقا بود .
آقا : این مادر س.گ رو برام آوردن !! شروین : کی آقا ؟ کی رو آوردن ؟ آقا : الان سعید شرلوک با اون علی باستد پیش منن ... اون توله س.گ هم الان پیش منه ! شروین : جدی ؟ چه خوب . اون دختره پس الان پیش شما هستش ؟ آقا : اره . الان تا ساق پام رو کردم توی ک...نش !!! شروین : باریکلا آقا ... خوشم اومد . منم الان میام . آقا : زودتر خودتو برسون .
شروین دیگه به سمت بیمارستان نرفت و رفت پیش آقا !
توی جاده :
ماشین پنچر کرده بود ! کارها تقسیم شده بود . آرمان لاستیک زاپاس رو در آورد . عرفان : لاستیک پنچر شده رو در آورد . ساسان لاستیک زاپاس رو با لاستیک پنچر شده عوض کرد و آقای راننده که پویان ( کیو)
بود داشت نظارت میکرد بر انجام کارها ... عملیات لاستیک عوض کردن تموم شد ...
پویان : آفرین بچه ها کارتون رو خوب انجام دادید ... عرفان : عجب راننگی میکردی ولی ... من و ساسان جلو تو وایساده بودیم اما تو همینجوری گاز میدادی ! پویان : خیل خوب حالا ... بدویید سوار ماشین شید که خیلی دیر شده ! آرمان : دلم واسه کوچمون تنگ شده .
پویان پاش رو روی گاز گذاشته بود و همینطوری میرفت . پویان : تا ساعت 7 غروب تهرانیم !
شروین رسید خونه ! علی باستد کنار سعید شرلوک وایساده بود . آقا رفته بود توی یه اتاق و داشت دختری که موبایل آقا رو دزدیده بود رو م.ی کرد... شروین اول رفت پیش آقا و عرض ادب کرد و بعد برگشت پیش سعید شرلوک و علی باستد . شروین : خب چه خبر علی ؟ حالا جیب ما رو میزنی ؟ علی : من چه میدونستم که دخترام دارن پیش شما میان ؟ حالا اتفاق خاصی که نیفتاده هر چی که ازتون دزدین پیش منه ! سعید شرلوک: شروین ! حال کردی چه قدر زود دستگیرش کردم ؟ شروین : خوشم اومد . نشون دادی که به کارت واردی !
علی : چی سعید ؟ تو منو دستگیر کردی ؟ شروین ! من خودم اومده بودم دم خونتون . وقتی اسم شماره های توی گوشی ها رو دیدم فهمیدم که مال شماست و من آدرس رو ازدخترا گرفتم و اومدم . شروین : راست میگه سعید ؟ سعید خندید و گفت : اره – راست میگه . من فعلا برم کار داشتین خبرم کنید. سعید آی پدش رو در آورد و موزیک های جاستین رو پلی کرد و رفت ..
میرعلی و بچه ها از توی سینما اومده بودن بیرون ! اثری از اون بچه عقبی ها نبود . هادی : اینا چقدر ترسو بودن ! بابک : فکر کنم از هیکل من ترسیدن ! مجید : واقعا دوست داشتین با این فنچ ها دعوا بگیرین ؟
میر علی : نه . فقط میخواستم یه خورده بترسونمشون ... در همین موقع بود که میرعلی چشمش به بد جایی افتاد ... این صحنه را دید :
اون چندتا پسر توی سینما که 7 نفر بودن دور و ور یه دختر ریخته بودن و داشتن متلک می انداختن .
در همین موقع میرعلی غرشی کرد ... جهان لرزید . میرعلی همانند کرگدنی داشت بدو بدو میکرد به طرف اون 7 تا ادم ... با کله رفت تو شکم اولی – پشت سرش توی شکم دومی – بعد سومی . بعد چهارمی . پنجمی و شیشمی هم همینطور و داشت به طرف نفر آخر حمله ور میشد .اما نفر آخر جا خالی داد و میر علی رفت توی دیوار .... سرش داغون شد .... داشت خون میومد ...چشماش تیره و تار شد . دختره بالا سر میرعلی اومده بود .
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
میرعلی بیهوش شد . از اون ور بابک داشت داد میزد : میرعلی !! هادی و مجید به سمت اون نفر هفتمی حمله ور شده بودن . نفر هفتمی همینطوری وایساده بود و کپ کرده بود . مجید یقه نفر هفتمی رو گرفت ! چک اول رو زد . چک دوم رو زد . رفت چیک سوم رو بزنه به پسره گفت : گوشی داری ؟ پسره گفت : اره تو جیبمه ! مجید گوشی پسره رو گرفت و زنگ زد اورژانس ! پسره : اون اسمش میر علی بود ؟ مجید : اره – خفه شو – مجید : بابک ولش کن بزار هوا بهش برسه ! اون پسره : من فکر میکنم شما رو بشناسم . مجید چون امروز با رفیقای قدیمیش روبرو شده بود . کمی فکر کرد و بعد یه چک محکم دیگه به اون پسره زد . اون پسره هم بیهوش شد ..
شروین داشت با گوشیش ور می رفت . واسه گوشی میرعلی و بابک و هادی هرکدام یه میس کال از ابولفضل بود . شروین به ابولفضل زنگ زد و باهاش صحبت کرد .
ساسان گوشیش رو دم گوشش گذاشته بود .ساسان : اشغال میزنه ! عرفان : دوباره بگیر – ساسان: بازم اشغال میزنه . پویان : دیگه رسیدیم تهران . آرمان : سلام تهران ! عرفان گوشی خودش رو درآورد و شماره رو گرفت .
شروین تلفنش با ابولفضل تموم شد . در همین موقع دوباره گوشیش زنگ خورد . به سلام عرفان و ...
شروین رفت بیمارستان وضعیت پژمان رو چک کنه !
میر علی رو تخت بیمارستان بود . چشماش رو باز کرد .همه دورش بود . باربد و سجاد و عرفان وساسان و آرمان و پویان و هادی و بابک و مجید و شروین و سعید شرلوک و علی باستد و علیرضا جی ام جی و مهرداد و احمد رضا هم بودن ...عکسی از میرعلی روی تخت
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
میرعلی داشت یک به یک نگاه میکرد تا چشمش به مهرداد و احمد رضا افتاد ....میرعلی : تو خیلی آشنایی اسمت چیه ؟ اسمم مهرداد هستش میرعلی جون ... فیلمای کره ای رویادته ؟ میرعلی خندید و گفت : مگه میشه از یادم بره . تو کی هستی ؟ من احمد رضا هستم دیگه .. تو فیلم نبرد رستم و شاهزاده تئو سونگ پو نقش رستم رو داشتم . مهرداد هم نقش تئو سونگ پو رو داشت . میر علی : چه جالب ! مگه محصول مشترک ایران و کره نبود ؟ مهرداد : نه بابا ! الکی گفته بودن محصول مشترک که فروش بره بالا ..
صدایی اومد : یکی هم ما رو تحویل بگیره ! بچه ها روشون رو اونوری کردن . میرعلی گفت : این کی هستش حالا ؟ پسره گفت : بابا من نویدم !! نوید گریت وان ... بچه ها تعجب زده شدن و بعد خندیدن .
مجید خنده ای کرد و رفت نوید رو کمی بوس کرد و گفت : شرمنده نوید جون . من اونموقع یکم قاطی کرده بودم . میرعلی هم لبخندی زد .
هادی : میرعلی ! اون دختره راستی اینجاست . میرعلی : کدوم دختره ؟ هادی : همونی که نجاتش دادی .
مثل این که از اون خر پولاست ! میر علی : کجاست الان ؟ بابک : ازکی تا حالا بیرون وایساده ! میر علی : جدی ؟ چند ساعته که بیرونه ؟ اصلا ساعت الان چنده ؟ بابک : یه 2 دقیقه ای میشه که بیرونه ! ساسان : میرعلی جون ساعت الان 10 شبه ! همین موقع بود که صدایی اومد :برادرا بزنن کنار ! سید ابولفضل نصر الله وارد میشه ! بچه ها همه روشون رو برگر دوندن و ابولفضل رو دیدن که بچه به بغل اومده بود .
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
ابولفضل یه 7 و 8 کیلو شیرینی آورده بود و بچه ها می خواستن شیرینی رو وا کنن . که یهویی صدای دختره اومد :
قهرمان من ! اسمت میرعلی هستش ؟ میرعلی جا خورد و گفت : بله خانم ! دختره گفت : من خیلی خوشحالم که به دست تو نجات یافتم ! تو نبودی من می مردم ... میرعلی : خدا نکنه خانم ! راستی من یه خواسته ای از شما دارم . دختر : خیره ؟ میرعلی : میشه گفت خیره ... دختره داد زد : با اجازه بزرگترا ..... بله
بابک : چی بله ؟ منظورت چیه ؟ دختر: من تقاضای ازدواج میرعلی رو قبول میکنم . میرعلی : ازدواج چیه ؟ من منظورم پول بود اونم واسه کمکی که به شما کردم . ابولفضل : داداش میرعلی مبارکه بابا ! سنت زده بالا.
قبول کن دیگه ... اینم شیرینی ! دختر : هر چی بخوای واست فراهم میکنم . فقط قبول کن تو هم دیگه !
میرعلی یه نگاه به دوستانش کرد . همه داشتن به او لبخند میزدن . اخمی کرد و یه نگاه به بچه ابولفضل کرد و بعد چشمک زد و گفت : ما رو به غلامی قبول میکنی ؟ دختر : از خدامه ! کنیزتم ! همه داشتن دست میزدن . عرفان و سعید شرلوک داشتن در گوشی با هم حرف میزدن . و نوید هم داشت زیر لهاف ج...ق میزد.
لطفا نظرتون رو در مورد این قسمت بدین .
هفته دیگه آخرین اپیزود فصل اول داستان گذاشته میشه .
حدس خودتون از آخر داستان چیه ؟
