خب اين تاپيك رو خيلي دوست داشتم :d
يه داستان دارم كه چند وقت پيش نوشتم .
مثل قبليا نيست كه چند قسمته باشه .
همين يه قسمته .
اوه ! با صداي بابام از خواب بيدار شدم . البته بيدار شدن كه چي بگم باز دوباره خوابيدم . اما ايندفعه با لگد بابام از جام پريدم !
واي ساعت 7 و ربع بود . مدرسه ام دير شده بود . يه ناظم داريم كه بد اخلاق تر از بابامه . خيلي ازش ميترسيدم .
صبحانه رو با عجله خوردم . وقتي ميخواستم از بابام خداحافظي كنم بابام ازم پرسيد كه كي كارنامه هاتون رو ميدن . منم گفتم احتمالا از هفته بعد . معلوم نيست .
ساعت 7 و 40 دقيقه صبح بود . زنگ ما ساعت 7 و نيم ميخورد . اما بازم زياد مشكلي نداشتم . چون من يه شاگرد زرنگ بودم و هيچوقت هم دير نكرده بودم و ميدونستم كه ناظم منو ميبخشه .
رسيدم پشت در مدرسه . در مدرسه رو بسته بودن .چند بار در زدم تا علي آقا كه مستخدم مدرسه بود اومد و در رو باز كرد .
داشتم وارد كلاس ميشدم كه ناظم اومد جلوم و با عصبانيت بهم گفت : چرا دير كردي ؟
منم كمي ترسيدم و بعد گفتم : آقا خواب مونديم ... ببخشيد
بعد بهم گفت : چرا اينقدر كم درس ميخوني جديدا ؟ چه مشكلي داري ؟
من يهو شوكه شدم و گفتم : اقا ما رو ميگيد ؟ ما كه درسامون خوبه
ناظممون خندش گرفت و گفت : آره ! از وضع نمره هاي تو كارنامت معلومه . امروز كه كارنامه ها رو داديم ميفهمي حرفاي منو
منم گفتم : آقا دارين شوخي ميكنين ديگه ؟
ناظممون كمي اخم كردو گفت : مگه من با تو شوخي دارم ؟ اصلا فردا به بابات ميگي بياد مدرسه !الانم برو سر كلاست .
من كه كلا ساكت شده بودم و نميدونستم چي شده رفتم تو كلاس. زنگ اول انگليسي داشتيم .
معلم همون اول حالمو گرفت . گفت :چون دير كردي بايد درس جواب بدي .
منم كه انگليسيم خوب بود با اين كه آماده نبودم جواب دادم .
معلم هم خوشش اومد و گفت برو بشين .
ساعتا ميگذشت . زنگ اخر رسيده بود كه عربي داشتيم . اصلا از عربي خوشم نميومد و دوست داشتم كه زودتر تموم شه . همين موقع بود كه ديدم آقا ناظم داره مياد تو كلاس .
اومد تو وگفت بچه ها كارنامه هاتون اماده شده .الان بهتون ميديم . به والدينتون نشون بايد بدين . با خونه هاتون تماس ميگيريم اگه كسي نشون نده از مدرسه اخراج ميشه .
يكي يكي داشت كارنامه ها رو به بچه ها ميداد به من كه رسيد يه نگاهي به صورتم كرد و گفت :يعني اينقدر تو درس شيمي ضعيفي ؟
من نگاه كردم به كارنامه . واي شيمي شدم 2 ! اصلا باور نكردني بود . سرم رو پايين انداخته بودم . ناظم بهم گفت : يادت نره فردا بابات بياد مدرسه .
گفتم باشه آقا .با خودم ميگفتم :حتما معلم فهميده من تو امتحان شيمي تقلب كردم .
خيلي ناراحت بودم . همه نمره هام خوب بود . نمره زير 17 نداشتم . به غير از اين شيمي كه شده بودم 2 !
تو ذهنم چهر ه ي پدر و مادرم كه بسيار ناراحت و عصباني بودن رو داشتم تجسم ميكردم . من اولين بچه اي تو فاميل بودم كه نمره ي زير 10 آورده بودم.
همينطور تو فكر و خيال بودم كه ديدم محسن كه بغل دستيم هست منو فشار داد و گفت كه حواست كجاست معلم داره صدات ميزنه !
به معلم نگاه كردم گفتم آقا ببخشيد .
معلم گفت : پاشو بيا پاتخته درس جواب بده .
منم پا شدم . چقدر بدشانسم امروز . زنگ اول هم انگليسي به زور جواب دادم .حالا هم عربي.
وقتي رفتم پا تخته داشت پاهام ميلرزيد . واقعا عصباني بودم .كمي هم ترس برم داشته بود .چون اصلا درس جلسه قبل رو نخونده بودم .
معلم داشت ازم سوال ميكرد و من جواب رو نميدونستم . و فقط پاهام ميلرزيد . معلم كمي منو مصخره كرد و بچه ها بهم داشتم ميخنديدن اما يه اخم كوچولو بهشون كردم و ساكت شدن .
آخه از من حساب ميبرن . اول سال با يكي از بچه ها دعوام شده بود . اينقدر بچه رو زدم كه 1 هفته مدرسه نيومد .
خلاصه معلم عربي برام يه نمره صفر گذاشت توي دفتر نمره و گفت : جلسه بعد هم ازت سوال ميكنم . اگه همه رو درست جواب بدي اين 0 تبديل ميشه به 20 !
منم هيچي نگفتم و رفتم نشستم سر جام .
همون موقع بود كه زنگ خورد .
همه داشتن ميرفتن به سمت خونه هاشون اما من نميدونستم بايد چيكار كنم .
ساعت 1 ظهر بود . خيلي گشنه بودم . پولي كه تو جيبم داشتم هم اونقدري نبود كه بشه باهش يه ساندويچ خريد . گفتم مرگ يه بار شيون يه بار ! ميرم خونه . واسه خودم يه پا پسر شجاع
شده بودم .
در خونه رو باز كردم . كفش هام رو تو جا كفشي ميخواستم بزارم اما ديدم كفشهاي بابام خيلي بزرگه و جا واسه كفشهاي من كمه . بابام دو جفت كفش داشت كه يكيش كمي كفش پاره شده بود و اون يكي سالم بود .
مجبور شدم كه جاي كفش سالم و اوني كه يه خورده پاره بوده رو عوض كنم تا كفش خودم جا بگيره تو جا كفشي .
بعد كمي تو آينه نگاه كردم . ترس رو تو چشمام ميديدم .با اين حال به خودم دروغ ميگفتم .
با خودم گفتم :همين الان كه رفتم بالا كارنامه رو ميدم به مامانم . و خودمو كمي ناراحت مظلوم نشون ميدم .
رفتم بالا . ديدم بابام داره با مامانم جر وبحث ميكنن . ديدم اصلا الان وقتش نيست كه كارنامه رو نشون بدم . اگه اين كار رو بكنم 5 دقيقه نشده كه بابام با كمربند افتاده به جونم .
پس از سلام كردن و آب زدن به صورت و دستام رفتيم سر سفره ناهار .
ناهار رو خورديم . من رفتم كمي بخوابم و استراحت كنم .
اول فكر ميكردم كه خوابم نميبره اما خيلي زود خوابم برد . تازه يه خواب هم ديدم كه خيلي وحشتناك بود .
خواب ديدم كه كارنامه رو به بابام نشون دادم و بعدش بابام منو ازخونه پرت كرده بيرون . بعد من رفتم معتاد شدم . و تو جوب ها افتادم .
وقتي از خواب بيدار شدم رفتم لب پنجره داشت يه بارون شديد ميومد . بارون رو خيلي دوست دارم . كمي نگاه كردم به بارون . بعد يهو ياد كارنامه افتادم . بايد به بابام ميگفتم فردا بياد مدرسه كه اگه نمي گفتم ناظم منو چپ و راست ميكرد .
از اتاقم اومدم بيرون ! رفتم پيش مامانم . ازش پرسيدم بابا كجاست ؟ گفت : بابا رفته بيرون خريد . مامانم داشت ظرف هاي ناهار رو ميشست . بهش گفتم مامان يه چيزي ميخواستم بگم .
گفت : چي ؟ بگو
گفتم : زياد چيز جالبي نيست ها ! ناراحت كننده هستش بيشتر .
گفت : آه ! بگو ديگه . جون به سرم كردي
كمي من و من كرد و گفتم :من امروز كارنامه گرفتم . راستشو بخواي يه نمره بد هم آوردم
گفت : بد يعني در چه حد ؟
گفتم : زير 10 ! وبعد كمي خنديدم . نميدونم چرا خندم گرفت .
همونجا بود كه جارو رو برداشت و دنبالم كرد .من داشتم فرار ميكردم كه زنگ خونه خورد . رفتم از آيفون جواب دادم . بابام بود . به مامانم گفت : ببخشيد . غلط كردم .
بابام داشت ميومد بالا . از همون دم جا كفشي صداش بلند شده بود . داشت داد ميزد كار كي بوده ؟ كار كي بوده ؟ كي جا كفش هاي منو عوض كرده ؟
اومد بالا . بسيار عصباني بود . داشت به من و مامانم نگاه ميكرد .گفت :اين پاهاي منو ميبينين خيس شده ؟ كي جا كفش هاي منو عوض كرده ؟ خودتون ميدونين كه من چقدر از خيسي بدم مياد .
بگيد كار كي بوده ؟ خيلي ناراحت بود و عصبي بود
من با ترس و لرز گفتم : كار من بوده ! ببخشيد بابا . ديگه از اين غلطا نميكنم .
بابام يهويي قيافش عوض شد و لبخند زد و گفت : پسرم اشكال نداره .اصلا ناراحت نباش .
چه باران قشنگي ولي داشت ميومد . خيلي وقت بود هوا به اين خوبي نشده بود .
منم ديدم بابام حالش خوبه .گفتم خب الان ميشه بهش كارنامه رو نشون داد .
گفتم بابا اگه يه روز بفهمي كه من نمره هام بد شده چيكار ميكني ؟
بابام لبخندي زد وگفت : خب با هم صحبت ميكنيم كه چرا اينجوري شده . بعد برات معلم تقويتي ميگرم تا ضعف هاتو توي اون درس جبران كني .
منم ديگه سريع گفتم بابا من كارنامه گرفتم بعدش نمره درس شيمي هم زير 10 آوردم . بعدش لبخند زدم .
همونموقع بابام يه نگاهي به مامانم كرد و بهش گفت : راست ميگه ؟
مامانم گفت :اره . بعد بابام يه لبخند كوچولو زد و در يه چشم به هم زدن كمربند رو از شلوارش كند و افتاد دنبالم . منم هي جيغ و داد زدم مثل دختر ها و داشتم فرار ميكردم ولي خب ديگه چن تا ضربه بهم خورد ولي بعدش وقتي بقيه نمره هام رو ديد يكم آروم گرفت .
چند ساعتي توي اتاقم بودم . وقت شام شده بود . ميترسيدم از اتاق برم بيرون . تا اين كه مامانم صدام كرد . رفتم واسه شام . خيلي زود و باترس و لرز غذام رو خوردم . بابام چپ چپ نگام ميكرد . منم سريع داشتم ميرفتم تو اتاق .بعد يادم اومد كه به بابام بگم فردا بايد بياد مدرسه .
وقتي اين رو شنيد باز اعصابش بهم ريخت و گفت : تو ديگه برا من آبرو نزاشتي ....
خلاصه اونشب اصلا فكر نميكردم خوابم ببره اما خيلي زود خوابم برد . خواب ديدم با بابام رفتم مدرسه و داره با مديرمون صحبت ميكنه .بعد كارنامه ام رو نگاه كردم و ديدم همه درسهام صفر شده و رفوزه شدم . بعد منو از مدرسه اخراج كردن . بعد بابام هم منو از خونه پرت كرده بيرون و منم معتاد شدم و تو جوب ها افتادم .
خلاصه صبح تا بابام منو صدا كرد سريع از جام پريدم و بيدار شدم . سريع صبحانه رو خوردم و با بابام رفتيم مدرسه . به موقع رسيديم . تازه بچه ها داشتن ميرفتن تو كلاس .
بابام داشت ميرفت داخل دفتر پيش مدير و ناظم .من هم پشت دفتر ايستاده بودم . خيلي حالم خراب بود . تا اين كه معلم شيمي مون رو ديدم داره مياد طرفم . همونجا دوست داشتم غيب شم . واقعا خجالت اور بود .
وقتي معلم شيمي بهم نزديك شد ديدم داره لبخند ميزنه . بهم گفت : پسر گل كاشتي . فكرشو نميكردم بتوني از درس من نمره 20 بگيري ! من فكر كردم داره شوخي ميكنه !گفتم آقا شوخي ميكنين ؟ من 2 شدم !
عصبي شد و گفت : بچه مگه من با تو شوخي دارم ؟ بهت ميگم 20 شدي .
منم كارنامه رو به معلم شيمي نشون دادم و گفتم : آقا اينجا نوشته 2 !
اقا معلم كارنامه رو نگاه كرد . خنديد و گفت : باز اقاي سهرابي اشتباه كرده .گفتم : يعني چي ؟
گفت : موقع وارد كردن نمره ها صفر نمره بيست تو رو جا گذاشته . براي همين تو كارنامه بهت 2 داده ولي تو در اصل 20 شدي !
همونجا بود كه از خوشحالي ميخواستم بال در بيارم . گفتم : آره بابا . من مو به مو همه چي رو حفظ كرده بودم . تو دلم گفتم : همه چي رو مو به مو تقلب نوشته بودم .
گفتم : اقا ميشه بريد دفتر اينو به آقا ناظم و بابامون بگين ؟
گفت : جدي ؟ بابات اينجاست ؟ بريم .
خلاصه معلم شيمي ما در مورد تونايي هاي من يه خيلي صحبت كرد و بابام خيلي خوشحال و ذوق زده شده بود . آقا ناظم هم منو نگاه ميكرد و كمي لبخند ميزد .
آقاي سهرابي هم اومد و رفت نمره منو درست كرد . معلدم رفت بالا . خيلي خوب شده بود .
اما اتفاق بدي كه افتاد اين بود كه اخرش معلم شيمي به من گفت :
خيلي بهت اميدوار شدم . براي امتحان المپياد شيمي ميخوام تو رو بفرستم .تو واقعا نا بغه اي .
