و دومین فاجعهی بزرگ دنیا همین امروز رقم خورد یعنی از دیروز ساعت 10 که من این پست بالایی رو دادم تا امروز هیشکی نیومده توی اسرار تا یه پست درست بده یعنی واقعا هیشکی نمی دونه جواب اون سوالی که پرسیدم چیه . وا ویلا بدبختی رو بدبختی این حرکت 1000 سال بدبختی میاره .
به دلیل اینکه یه نفر sms داده بود من فقط تا فردا واسه این سوال وقت می دم و در غیر این صورت این آخرین قسمت دالتونها خواهد بود . حالا من گفتم . همه باید این ملعون رو بشناسن .
------------------------------------------------
به سلامتی نامردای انجمن ما قسمت بعد رو هم حاضر کریم
البت این بار با پیامهای بازرگانی می تونید توی 50 دقیقه تماشا کنید . ( شرمنده دیگه کار و درس و دانشگاه نزاشت بشینم پای ساخت سریال و در ضمن باز شرمنمده که کم بود )
---------------------------------------------------
قسمت هشتم
حامد زبل خان داره از اون ور سالن آروم آروم میاد به سمتشون .
ابولی: حامد تو اینجا چی کار می کنی مگه شما رو هم گرفتن چه جوری اومدی اینجا بقیه کجان؟
سینا: حامد تو سالمی اینجا چی کار می کنی زود بگو ببینم
هادی هم داره بر رو بر معین رو نگاه می کنه که اون همین الان گفت کاش بیان ما رو نجات بدن .
حامد: سلام آره بابا ما همه خوبیم بیاین بیاین بریم توی آسایش گاه خودمون تا من بهتون بگم قضیه از چه قرار هست .
همه با هم حرکت کردند به سمت آسایشگاه توی همین چند دقیقه راه قیافه هایی رو می دیدن که تا به حال ندیده بودن و نمی دونستن که با اینها قراره چه جوری این مدت حبس رو سر کنن. خلاصه همه می رسن به آسایشگاه مورد نظر و می شینن روی زمین تا بفهمن قضیه چیه .
حامد: خوب همه حواسها اینجا . ما بعد از اینکه شما توی هواپیما موندید تصمیم گرفتیم شما رو نجات بدیم و از اونجایی که من از همه زرنگ ترم تصمیم گرفتم یه جوری بیام توی زندان و شما رو فراری بدم حالا تا آخر امروز تابلو بازی در نیارید تا فردا در موردش صحبت کنیم که چه جوری بریم بیرون همین من رفتم تا فردا
هادی: هوی نگفتی چه جوری اومدی اینجا ؟
حامد: حالا میام بهتون می گم تا فردا ....
و حامد می ره و 4 برادر تنها می مونن و هر کدوم برای اینکه نشون ندن و تابلو بازی در نیارن می رن یه طرفی . بگذریم از اینکه معین اینقدر تابلو بازی در آورد که گرفتنش بردنش یه گوشه ای یه دوساعتی دم دست نبود و بعد ولش کردن و معلوم هم نشد چی شد ولی اینه دیگه . خلاصه امروز می گذره و فردا می رسه و بعد از صبحونه همه دور هم جمع می شن توی حیاط پشتی و با هم شروع می کنن به حرف زدن .
حامد : هم خوبین تابلو بازی که در نیاوردین ؟ ( در همین حین هم یه نگاه چپ به معین می کنن) خوب الان اگر راهی دارین پیشنهاد کهنین تا من هم راه خودم رو بگم ببینم به نتیجه ای می رسیم یا نه ؟
معین : من بگم ؟!
سینا: نمی خواد تو یکی پیشنهاد بدی .
معین: بگم دیگه فکر خوبی هست ها !
هادی : نمی فهمی نمی خواد ابولی تو بگو !
ابولی : ببنین باید ( معین می پره وسط و حرف و می ** من بگم دیگه ؟)
ابولی: ای ریدی تو اعصاب ما بگو اه بگو ببینم .
معین : ببنید من بررسی کردم با این نوع نور آفتاب و صداهایی که می یاد معلومه ما با شهر فاصله ی زیادی نداریم واسه همین می تونیم یه تونل بزنیم و از اینجا بریم بیرون به همین راحتی می تونیم اندازه گیری کنیم از روی اون نقشه ایی که ( همه با هم دهنها شون باز مونده بود که این با این آی کیو جلبکیش چه حرفهایی که نمی زنه ) روی دیوار توی سالن هست می تونیم تخمین بزنیم چقدر بکنیم تا برسیم بیرون و بعدش می تونیم از اونجا هرجا خواستیم بریم .
همه در حالی که از تعجب داشتن می ترکیدن به هم نگاه کردن .
ابولی با خوشحالی از اینکه بالاخره معین یه جایی به درد خورد می پرسه خوب بگو ببینم از کجا بکنیم و با چی ؟
معین : خوب ما می تونیم با قاشق از اون گوشه شروع کنیم و به سمت غرب و بالاخره می رسیم به پشت یه ساختمون که زیرش پارکینگ داره و می تونیم واسه خودمون ماشین هم دستو پا کنیم .
همین که معین سرش رو بر می گردونه نگاه می کنه که دارن با یه تعجب و خشم عجیب بهش نگاه می کنن .
معین : چیه ؟ چی شده فکر کردین من نمی فهمم .
هادی: الان دقیقا مطمعن شدیم که تو نمی فهمی می دونی چرا ؟
معین : نه مگه چی شده ؟
هادی : آخه الاغ با قاشق از همین امروز بکینم شاید نوادگانمون بتونن به اون ور دیوار برسن با قاشق .
معین یه خورده به سینا و ابولی و حامد هم نگاه می کنه و می بینه که اونها هم همین حس رو دارن می ** خوب من ساکت می شم شما بگین کی داشت حرف می زن .
با یه اخم کلی ابولی سرش برمی گردونه می ** ببنید ما باید یه جوری در بریم که نبودم معلوم نشه و نفهمن ما هستیم یا نه و در ضمن اگر رفتیم هم راحت پیدامون نکن و بتونیم زیاد در بریم . در همین حرفها یه هو همه احساس می کنن یه نفر بالای سرشون وایساده که سایه اش تمام اونها رو پوشونده . همه یه لحظه می ترسن و تا میان حرفی بزنن و در برن طرف می ** اگر از جاتون تکون بخورین من می دونم با شما .
همه با هم سرهاشون رو بر می گردون رو به بالا و یه نگاه به چهره کاملا خشن طرف می کنن و همه با هم جمع می شن یه گوشه و رو پا می ایستن می بینن نه طرف خیلی گنده است اینها تا زیر سینه هاشم هم نیستن . خلاصه بعد از یک دقیقه سکوت کامل بین دو طرف یه دفعه معین شروع می کنه به سوت زدن و می ره به یه سمت دیگه که یارو دستش رو دراز می کنه پس یقه معین می گیرو از روی زمین بلند می کنه و میاره و می زاره وسط اون 5 تا.
یهو سینا می ** آقا یواش داداشمونه اصلا شما کی باشی .
طرف می ** : من داوود کایکو هستم . چند روزی هست که اسم شما ها افتاده سر زبون همه و می شه گفت الان اینجا هم شما رو می شناسن همونهایی که به شمشهای بانک مرکزی دستبرد زدن و بعد اون هواپیما رو بایی و اون همه خرابی و اینها واقعا کارتون خیلی خوب بوده مخصوصا اونجایی که دوتا شمش رو پیچونیدن راستی این کا رو چه جوری انجام دادین؟
ابولی: ما بیگناهیم هیچ کاری نکردیم همش یه اتفاق پشته سر هم بود و........
داوود کایکو حرف رو قطع می کنه می ** خوب دور رو برت رو نگاه کن اینجا همه بی گناهن و هیشکی هیچ جرمی انجام نداه که به خواد به خاطرش اینجا باشه و همه اتفاقی بود .
معین: وای چه جالب یعنی همه ی اینها بی گناهن یعنی چی یعنی اینکه همه رو الکی آوردن اینجا ولی ما که الکی اینجا نیومدین حداقل ما یه کاری کردیم .
در همین حال هادی یه پسی محکم می زنه یه معین و میگه اگر تو حرف نزنی نمی گن لالی خوب آقای داوود کایکو خان بگو ببینم چته چی می خوای ؟
داوود : ببنیند من احساس می کنیم شما می خواهید از اینجا در برید آخه این جونور ( بادست به حامد اشاره می کنه ) معلوم نیست از کجا اینجا پیداش شده و اصلا چه جوری اومده اینجا و حالا هم با هیشکی حرف نزده و فقط داره با شماها ساختو پاخت می کنه پس معلومه یه خبرهایی هست و می خوایین یه کارهایی بکنید یعنی در واقع نمی شه گفت تابلو هست ها ولی خیلی تابلو هست اینجا یه جورایی همه فهمیدن ولی از ترس من کاریتون نداشتن ولی در هر صورت اگر پایه فرار هستین من بگم منم هستم.
حامد می ** خوبه حالا یه فکری واسه نقشه فرار بکنیم و هر 6 نفر می شینن و یه نقشه ی اساسی می کشن . فردا اون روز حامد زنگ می زنه به امید و با امید هماهنگ می کنه و نقشه رو کامل به امید تو ضیح می ده و امید هم می ** من یه دوست خیلی خوب واسه این کار دارم که البته قبلا پلیس بوده ولی الان دیگه از پلیسها متنفره و هر کاری می کنه به جز همکاری با پلیسها . حام هم بقیه جزئیات رو می پرسه و امید می ** این دوستم رو فردا می فرستم توی زندان تا بشین 7 نفر و بتونین به تمام کارهاتون برسین .
همه می رن پی کارشون تا فردا ببین امید می خواد کی رو بفرسته و هیچکدوم نمی دونن این شخصی که داره میاد کی هست و چه شکلی هست و اینها .
فردا وقتی همه جمع می شن توی اونجایی که قرار گزاشته بودن منتظر می شن که ببین کی جدید اومده و کی به سمت اوها میاد تا باهاشون حرف بزنه . در همین بین یکی یه پس می زنه معین . معین دور و برش رو نگاه می کنه یهو یکی یه پسی می زنه به ابولی . ابولی فکر می کنه معینه و شاکی می شه می زنه تو سر معین یهو یکی یم زنه تو سر هادی هادی عصبی می شه و یه فریاد می زنه بابا بسه خسته شدم اه یهو یه دست رو می بینه که از بالای سرش می ره زیر پاش دنبال می کنه و می بینه یه نفر یه جا وایساده و یه دست اضافه می ره توی بدنش هادی با تعجب نگاه می کنه و یهو یه صدای جیغ میاد بعد دوپ بله معین غش کرد . همه با هم دور اون شخص جمع می شن و نگاهش می کنن و می گن شما ببخشید کی باشی .
یارو: من فرساده و دوست امید یوگی هستم . اون به من گفت بیام شما رو نجات بدم .
داوود: تو یه لندوک می خوای ما رو نجات بدی با این استیل ضایت .
حامد و سینا و ابولی دارن کنجکاوانه نگاه می کنن .
یارو: هوی ببینم مگه شما ها آدم ندیدین . ببینم این غول بیابونی هم با شماست اینم باید از اینجا بیرون بیارم .
سینا: آره اتفاقا این هم با ماست حالا جناب آقای ....... نمی خواید خودتون رو معرفی کنید .
یارو: اوخ ببخشید من علی گجت هستم . می شناسین که کاراگاه علی گجت معروف .
ابولی و هادی: علی گجت !!!
علی: بله مشکلس دارین . بیاین جلوتر تا بهتون بگن نقشه از چه قرار هست.
این داستان ادامه دارد







پاسخ با نقل قول






علاقه مندی ها (Bookmarks)