بزرگترین انجمن کشتی کج ایران   ایران یو افــ سی
محل تبلیغات شما wwepars

User Tag List

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: به نظر شما این موضوع در چه سطحی است؟

رأی دهندگان
26. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
  • سخت

    7 26.92%
  • متوسط

    10 38.46%
  • آسان

    9 34.62%
صفحه 152 از 228 نخستنخست ... 52102142150151152153154162202 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1,511 تا 1,520 , از مجموع 2278

موضوع: کافی شاپ iWE ! ( ورژن 2 )

  1. Top | #1511

    کاربر عادی  کاربر عادی کاربرعادی  کاربر عادی   کاربرعادی

    عنوان کاربر
    Member
    تاریخ عضویت
    Oct 2013
    شماره عضویت
    37447
    نوشته ها
    99
    تشکر
    419
    تشکر شده 161 بار در 72 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    256 Thread(s)

    پیش فرض


    هدفشون از این سبک کار چیه !؟
    دلقک های زمان قاجار !
    فک کنم سمت راستی داره صدای سوسک در میاره )
    هنوز ادمایی پیدا میشن که تو سخت ترین طوفان ها شما را یاری کنند
    فست فود )
    نخندین ، مادر خانواده عمرشو داده به شما
    تفاهم یعنی درک تفاوت ها …
    من توی این موندم این چه پرنده ای بوده O.o
    حالا خدا رحم کرده رو سر کسی نریخته ضربه مغزی شه !
    وری فست فود )
    گربه های محل آقوی همساده )
    سه ترین پلاک ایران )
    شکار صحنه شکار !
    کیا تو این لحظه پر استرس بودن !؟ )
    یه مسترابایی بود بصورت ذوزنقه شکل
    خودش اینجا بود سوراخش نزدیک هسته کره زمین
    ورزش صبحگاهی پرندگان !
    بهترین کادویی که میتونست باشه …
    دشویی شهری !
    ابتکار جالب و باحال !
    بازم اسپم لعنتی ! )
    اخ اخ ینی اگه میشد چی میشد ! ^-^
    ببین ببین با من کل پاشنه ننداز !
    حسرت !
    آخر شباهت !
    یه پاسور بازی معمولی !
    با تن داغ با خیال راحت وزن کم کنید )

    2 کاربر مقابل از huntsman عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. "VAHID" (11-03-2013), S.a.J.a.D (11-03-2013)

  2. Top | #1512

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    مدیر بخش دانلود
    تاریخ عضویت
    Oct 2013
    شماره عضویت
    37024
    نوشته ها
    607
    تشکر
    5,656
    تشکر شده 2,591 بار در 554 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    20
    حالت من
    Khonsard
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    1346 Thread(s)

    New کـافی شـاپ iwe ( ورژن 2 ... )

    داستان آبرو ریزی شام و شرمندگی،داستان دایی عباس،داستان بلند،داستان جالب و خنده دار: دایی عباس تازه با نغمه ازدواج کرده بود. دایی، از اولین سفر بعد از ازدواجش که برگشت، مرا صدا زد و گفت برو خونه نغمه خانوم این*ها بگو که من اومدم، ایشالّا شب تشریف می*آرم.بی بی که شنید به دایی تشر زد:
    «کجا؟ اولاً تشریف می*آرم نه، خدمت می*رسم. بعدشم مگه شهر هرته؟ کجا خدمت می*رسی؟! مگر تو از پشت کوه اومدی؟! دیدن نامزد، اون هم بار اول خرج داره! کسی که پیغام می*بره نباید دست خالی بره، شگون نداره!» دایی درمانده و حیران، بِر و بِر و هاج و واج نگاهش می*کرد. بی*بی گفت: «حالا اول راهی، خیلی چیزها باید یاد بگیری. صبر کن ببینم چیزی تو خونه دارم!» رفت سراغ همان صندوق بزرگش که همیشه خدا درش قفل بود؛ از آن قفل*های پیچ پیچی. روی صندوق پر بود از پولک و آینه. پولک*های آینه*ای، بی*بی را هزار قسمت می*کردند و می*کشیدند به طرف خود. وقتی داشتیم از آبادان مهاجرت می*کردیم، همه دارایی*اش را بی*بی* توی صندوق جا داد. من تا قم، عقب کامیون دایی عباس، روی صندوق بی*بی خوابیدم. بی*بی لباس*ها و پارچه*های صندوق را ریخت بیرون. بوی نفتالین هوای اتاق را پر کرد. یک تکه پارچه پیراهنی پیدا کرد. به آن گلاب زد، توی یک پارچه زری*بافی پیچید و گذاشت توی سینی. از من خواست چند شاخه رز از باغچه بچینم. رزها پژمرده و شل و ول بود، ولی یاس*ها، تازه و پرعطر. بی*بی گل*ها را به صورت ضربدری گذاشت روی بقچه. خواست کادو را بدهد دست من ولی پشیمان شد: - تو با این ریخت و وضعت می*خوای آبروی ما رو ببری!؟ برو لااقل یه آبی به سر و صورتت بزن، این موهای گیج و شلخته*ات رو هم شونه کن. شدی عینهو جوجه تیغی. هرچه گفتند انجام دادم و آماده شدم. مادر گفت: -خوب گوش هاتو باز کن ببین چی می*گم. اول زنگ خونه رو می*زنی، گوشت به منه؟ -ها بله. -اگه آقای طلوعی درو باز کرد می*گی سلام. حالتون خوبه؟ خانوم خوبن؟ عروس خانوم خوبن؟ آقاهمایون حالشون خوبه؟ نغمه خانوم حالشون خوبه؟ اگه اون هم حال ما رو پرسید، شر و ور نگی*ها. فقط بگو الحمدلله. فهمیدی چی گفتم؟ بی*بی گفت: -اگه مامانِ نغمه درو باز کرد، همین*ها رو می*گی، منتها حال آقای طلوعی رو هم می*پرسی و سلام می*رسونی. گفتم: -خب اگه آقاهمایون یا نغمه خانوم و آواخانوم درو باز کردن چی بگم؟ صدای دایی عباس درآمد که: -تو چه*قدر خِرِفتی بچه! خب هر کی درو باز کرد حال بقیه رو از اون بپرس. این کار سختیه؟ مادر گفت: -اگه گفتن سلام برسون، چی می*گی؟ -این که معلومه، خب می*گم باشه.
    مادر عصبانی شد و گفت: -خدایا، این دیگه کیه؟ باشه چیه؟ تو کی می*خوای بزرگ بشی بچه؟ باید بگی سلامت باشید. هدیه رو که می*دی، می*گی دایی عباسم خواست اجازه بگیره امشب خدمت برسه. اگه هدیه رو قبول کردن یعنی داماد بیاد، ولی اگه قبول نکردن، یعنی آمادگی ندارن یا رسمشون نیست. ما که از رسم و رسومشون خبر نداریم. ما آبادانی هستیم، اون*ها رشتی*اند. دایی عباس گفت:«رشتی نه، فومنی.» بی*بی گفت: «چه فرقی می*کنه حالا!» مادر گفت: -اگر آقای طلوعی یا خانومش درو باز کردن بگو، غلامتون دایی عباسم خواست اگه اجازه بدید امشب خدمت برسه. دایی عباس عصبانی شد و گفت: -چی می*گی آبجی؟ از کیسه خلیفه می*بخشی!؟ من نوکر و غلام هیچ*کس نیستم. آقای خودم بودم، هستم و خواهم بود، یعنی چه!؟ زن گرفتیم، ارباب که نگرفتیم! ما از اسب افتادیم، از اصل که نیفتادیم. بی*بی گفت: -این*ها رسم و رسوم و تعارفه مادر! دایی چانه*ام را مشت کرد و گفت:همین که می*گم. سلام می*کنی، کادو رو می*دی می*گی قابل نداره، دایی عباسم خواست شب تشریف بیاره خونه شما. مادر و بی*بی خندیدند. مادر زود لبش را گزید و جلوی خنده*اش را گرفت، ولی بی*بی آن*قدر دهانش را باز کرد که هر دو دندان کرسی ته دهانش پیدا شد. بی*بی گفت: -مادرجون، آدم که نباید بگه [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] می*آرم. باید بگه خدمت می*رسم. این*ها رسمه. دایی عباس که حوصله*اش سر رفته بود گفت: -خیلی خب، کادو رو بده، هرجور دلت می*خواد احوال*پرسی کن، فقط گند نزن! بی*بی به دایی عباس گفت: -می*شه تو دخالت نکنی؟ این*ها تحصیل کرده*اند، با آدم درس*خونده باید مثل خودش رفتار کرد. گفتم:« فقط یه سؤال می*پرسم و بعد می*رم.» دایی همه باد توی سینه و دهانش را داد بیرون: «پوف...!» یعنی خیلی خنگی! پرسیدم: -اگه وقتی در زدم، یک*دفعه پنج*تاشون با هم ریختن دمِ در، چی بگم!؟ داستانهای خواندنی بی*بی گفت:
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    -مگه قوم مغولن که یک*دفعه بریزن سر تو؟!
    از حالت راه رفتن، دور خود چرخیدن و لااله*الا*الله گفتن دایی عباس فهمیدم که دیگر دارد قاطی می*کند. با غیظ آمد جلو، کادو را از دستم گرفت و گفت: -اصلاً من اگه بگم غلط کردم، نمی*خوام برم خونه اون*ها کی رو باید ببینم؟! مادر پارچه را برداشت گذاشت توی سینی، داد دستم و گفت: -برو، تو هرچی زودتر بری حرف و حدیث کمتره! از خانه زدم بیرون. خدا خدا می*کردم اصلاً [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] نباشند. نمی*دانم چرا در یک قدمی خانه*شان یک*دفعه قلبم انگار آمد تو گلویم و راه گلویم را بست. قلبم مثل موتور آب چاه به پِت و پِت افتاد. یکباره همه سفارش*ها را قاطی کردم. برگشتم. فکر کردم برگردم بهشان بگویم رفتم، در زدم، نبودند خانه. بعد فکر کردم فایده*ای ندارد. یک ساعت دیگر می*گویند دوباره بردار ببر. لابد کلی هم تعارف تازه یادشان می*آید. سنگینی بار سفارش*ها، زبانم را محکم چسبانده بود به کف دهانم. زنگ خانه*شان را آن*قدر کوتاه زدم که خودم هم صدایش را نشنیدم. چیزی که ازش می*ترسیدم، همان هم پیش آمد. عروس خودش در را باز کرد! آوا هم پشت سرش بود. دستپاچه شدم. لالمونی گرفتم. از آوا خجالت می*کشم. هروقت می*بینمش دست و پایم را گم می*کنم. کادو را میان زمین و هوا، بالای دست*های عروس خانم، رها کردم و گفتم: «الحمدلله» و پا گذاشتم به فرار! پشت سرم را هم نگاه نکردم. یک نفس دویدم تا خانه. تا رسیدم خانه، همه دورم حلقه زدند. انگار خبرهای دست اولی از آن دنیا آورده باشم. یک*صدا با هم پرسیدند: «چی شد؟» زبانم پس کشیده بود به طرف حلقم و راه گلویم را بسته بود. دایی عباس چانه*ام را توی مشت محکم و بزرگش گرفت. چانه را که بگیرد، مثل موم توی دستش اسیر می*شوی. گفت: -چی شد؟ -دادم بهِش. -خب اینو که همه می*دونیم، می*گم چی شد؟ کی اومد گرفت؟ تو چی گفتی؟ اون چی گفت؟ حالم خوب نبود. گیج می*زدم. گفتم:«دست*شویی دارم.» [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] عصبانی شد و گفت: -حالا واجبه؟ -نمی*تونم وایسم. پایش را محکم کوبید زمین و گفت: -خیلی خب، خیر سرت برو و زود بیا! مادر آمد در دست*شویی را زد و گفت: -معلومه چه*کار می*کنی این*جا؟! دست*شویی که این همه طول نمی*کشه! همه نشستن منتظر توئن، تو اومدی نشستی این*جا؟! با اعتراض گفتم: -دست خودم که نیست. -زود بیا مادر. داییت ناراحته. از همین جا نمی*تونی بگی چی شد؟ چی گفتن؟ -کادو رو دادم دست خودش. -دست کی؟ خودش کیه؟ -عروس دیگه. -چیزی نگفت؟ -گفت: خیلی ممنون، دستتون درد نکنه، سلام برسون، تشریف بیارید. -یعنی کیا تشریف بیارن؟ -همه دیگه. -مطمئنی؟ -آره. 3- شب، همگی با هم رفتیم خانه عروس. تا ساعت یازده از شام خبری نبود. بی*بی در گوشی به مادرم گفت: -مثل این*که از شام خبری نیست! -شاید رسمشون نیست! طلوعی و [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]، در گوشی پچ*پچ کردند و بعد طلوعی گفت: -با اجازه*تون من یه چند دقیقه*ای می*رم و برمی*گردم. زن طلوعی گفت: -شرمنده شدم والله، اگه می*دونستیم تشریف می*آرید، شام تهیه می*دیدیم. نگاه*ها همه روی من آوار شد. بی*بی که بلند شد، دایی عباس و مادرم هم بلند شدند. نغمه و مادرش نگذاشتند. نغمه گفت: - بابا رفت شام بگیره، الان می*آد. ببخشید تو رو خدا، غافلگیر شدیم. همه چیز توی خونه بود، فقط کافی بود باخبر می*شدیم تشریف می*آرید. دایی عباس و بی*بی یک*جوری به من نگاه می*کردند که انگار من باید به آن*ها شام می*دادم!
    2 کاربر مقابل از Warrior عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. "VAHID" (11-03-2013), Hulk Hogan (11-05-2013)

  3. Top | #1513

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    مدیر بخش دانلود
    تاریخ عضویت
    Oct 2013
    شماره عضویت
    37024
    نوشته ها
    607
    تشکر
    5,656
    تشکر شده 2,591 بار در 554 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    20
    حالت من
    Khonsard
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    1346 Thread(s)

    New داستان های خنده دار و طنز

    یک برنامه نویس و یک مهندس در یک مسافت طولانی هوایی در کنار یک دیگر در هواپیما نشسته بودند.
    برنامه نویسه میگه مایلی با هم بازی کنیم؟ مهندس که میخواست استراحت کنه محترمانه عذر خواهی میکنه و رویشو بر میگردونه تا بخوابه
    .
    برنامه نوسه دوباره میگه بازی سرگرم کننده ای است من از شما یک سوال می کنم اگر نتوانستید 5دلار به من بدهید بعد شما از من سوال کنید اگر نتوانستم 5دلار به شما میدهم
    .
    مهندس دوباره معذرت خواست وچشماشو بست که بخوابه
    .
    برنامه نویسه پیشنهاد دیگری داد گفت اگر شما جواب سوال منو بلد نبودید 5 دلار بدهید اگر من جواب سوال شما رو بلد نبودم 200 دلار به شما میدهم
    .
    این پیشنهاد خواب رو از سر مهدس پراند و رضایت داد که بازی کند
    .
    برنامه نویس نخست سوال کرد .فاصله زمین تا ماه چقدر است؟؟ مهندس بدون اینکه حرفی بزند بلا فاصله 5 دلار رو به برنامه نویس داد حالا مهندس سوال کرد
    .
    اون چیه وقتی از تپه بالا میره 3 پا داره وقتی پایین میاد 4 پا؟؟ برنامه نویس نگاه متعجبانه ای انداخت ولی هرچی فکر کرد به نتیجه نرسید بعد تمام اطلاعات کامپیوترشو جستجو جو کرد ولی چیز به درد بخوری پیدا نکرد بعد با مودم بیسیم به اینترنت وصل شد و همه سایت ها رو زیر رو کرد به چند تا از دوستا شم ایمیل داد با چندتا شون هم چت کرد ولی باز هیچی به دست نیاورد بعد از 3 ساعت مهندس رو بیدار کرد و 200دلار رو بهش داد مهندس مودبانه پول رو گرفت و رویش رو برگرداند تا بخوابد
    .
    برنامه نویس او را تکان داد گفت خوب جواب سوالت چه بود؟؟ مهندس بدون اینکه کلمه ای بر زبان بیاورد 5 دلار به برنامه نویس داد و رویش را برگرداند و خــــــوابید
    !!!
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    نتیجه اخلاقی : حسن کل کل با مهندس جماعت خطرناکه حسن !!!(مهندس هم جواب رو بلد نبود و در جواب سوال برنامه نویس باز 5 دلار داد بهش)


    2 کاربر مقابل از Warrior عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. "VAHID" (11-03-2013), Hulk Hogan (11-05-2013)

  4. Top | #1514

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    مدیر بخش دانلود
    تاریخ عضویت
    Oct 2013
    شماره عضویت
    37024
    نوشته ها
    607
    تشکر
    5,656
    تشکر شده 2,591 بار در 554 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    20
    حالت من
    Khonsard
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    1346 Thread(s)

    پیش فرض داستان خنده دار

    سه تا زن انگلیسی ، فرانسوی و ایرانی با هم قرار میزارن که اعتصاب کنن و دیگه کارای خونه رو نکنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یک هفته نتیجه کارو بهم بگن !
    بعد از انجام این کار دور هم جمع شدن ، زن فرانسوی گفت : به شوهرم گفتم که من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل، نه آشپزی ، نه اتو و نه . . . خلاصه از اینجور کارا دیگه بریدم .
    خودت یه فکری بکن من که دیگه نیستم یعنی بریدم !
    روز بعد خبری نشد ، روز بعدش هم همینطور .
    روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست کرده بود و آورد تو رختخواب من هم هنوز خواب بودم ، وقتی بیدار شدم رفته بود .


    زن انگلیسی گفت : من هم مثل فرانسوی همونا را گفتم و رفتم کنار .
    روز اول و دوم خبری نشد ولی روز سوم دیدم شوهرم لیست خرید و کاملا تهیه کرده بود ، خونه رو تمیز کرد و گفت کاری نداری عزیزم منو بوسید و رفت .




    زن ایرانی گفت : من هم عین شما همونا رو به شوهرم گفتم !
    اما روز اول چیزی ندیدم !
    روز دوم هم چیزی ندیدم !
    روز سوم هم چیزی ندیدم !

    ولی خدا رو شکر روز چهارم با چشم چپ یکم دیدم!!!!
    2 کاربر مقابل از Warrior عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. "VAHID" (11-03-2013), Hulk Hogan (11-05-2013)

  5. Top | #1515

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    مدیر بخش دانلود
    تاریخ عضویت
    Oct 2013
    شماره عضویت
    37024
    نوشته ها
    607
    تشکر
    5,656
    تشکر شده 2,591 بار در 554 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    20
    حالت من
    Khonsard
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    1346 Thread(s)

    New داستان خنده دار

    یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوري می کنه. بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن.

    وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان، رانندهء خانم بر میگرده میگه:


    - آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه به روز ماشینامون اومده! همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم! این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم!

    مرد با هیجان پاسخ میگه:

    - اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه!

    بعد اون خانم زيبا ادامه می ده و می **:

    - ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه. مطمئنن خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن كه مي تونه شروع جريانات خيلي جالبي باشه رو جشن بگیریم!

    و بعد خانم زيبا با لوندي بطری رو به مرد میده.

    مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حاليكه زير چشمي اندام خانم زيبا رو ديد مي زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن.

    زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.

    مرد می ** شما نمی نوشید؟!


    زن لبخند شيطنت آميزي مي زنه در جواب می **:

    - نه عزيزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشيم !!!
    2 کاربر مقابل از Warrior عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. "VAHID" (11-03-2013), Hulk Hogan (11-05-2013)

  6. Top | #1516

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    مدیر بخش دانلود
    تاریخ عضویت
    Oct 2013
    شماره عضویت
    37024
    نوشته ها
    607
    تشکر
    5,656
    تشکر شده 2,591 بار در 554 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    20
    حالت من
    Khonsard
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    1346 Thread(s)

    پیش فرض داستان خنده دار

    صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره - سلام . کیه؟

    - سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!
    ... ... ... ...
    - نمیشه!

    - چرا؟

    - چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!

    ...

    سکوت

    ...

    عمو حسن نداریم!

    - چرا داریم. الآن پهلو مامانه.

    - ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!

    - چشم بابا!

    ...


    چند دقیقه بعد

    ...

    - بابا جون گفتم.

    - خوب چی شد؟

    - هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور
    که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره
    دیگه؟

    - خوب عمو حسن چی؟

    - عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک
    صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همون طور خوابیده!

    - استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم شماره ******** نیست؟

    - نه!

    - ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم...
    کاربر مقابل از Warrior عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است: Hulk Hogan (11-05-2013)

  7. Top | #1517

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    مدیر بخش دانلود
    تاریخ عضویت
    Oct 2013
    شماره عضویت
    37024
    نوشته ها
    607
    تشکر
    5,656
    تشکر شده 2,591 بار در 554 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    20
    حالت من
    Khonsard
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    1346 Thread(s)

    پیش فرض داستان خنده دار

    دختر: می دونی فردا عمل قلب دارم ؟
    پسر: آره عزیز دلم . . .
    دختر: منتظرم میمونی ؟
    پسر رویش را به سمت پنجره اطاق دختر بر میگرداند تا دختر اشکی که از گونه اش بر زمین میچکد را نبیند و گفت ، منتظرت میمونم عشقم . .
    دختر: خیلی دوستت دارم . .
    پسر: عاشقتم عزیزم . .
    .
    .
    بعد از عمل سختی که دختر داشت و بعد از چندین ساعت بیهوشی کم کم داشت ، بههوش می آمد ، به آرامی چشم باز کرد و نام پسر را زمزمه کرد و جویای او شد ..
    پرستار : آرووم باش عزیزم تو باید استراحت کنی . .
    دختر: ولی اون کجاست ؟ گفت که منتظرم میمونه به همین راحتی گذاشت و رفت ؟
    پرستار: در حالی که سرنگ آرامش بخش را در سرم دختر خالی میکرد رو به او گفت ؛ میدونی کی قلبش رو به تو هدیه کرده ؟
    دختر: بی درند که یاد پسر افتاد و اشک از دیدگانش جاری شد .. آخه چرا ؟؟؟؟؟!!
    چرا به من کسی چیزی نگفته بود .. بی امان گریه میکرد . .
    پرستار: شوخی کردم بابا !! رفته دستشویی الان میاد
    2 کاربر مقابل از Warrior عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. "VAHID" (11-03-2013), Hulk Hogan (11-05-2013)

  8. Top | #1518

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    مدیر بخش دانلود
    تاریخ عضویت
    Oct 2013
    شماره عضویت
    37024
    نوشته ها
    607
    تشکر
    5,656
    تشکر شده 2,591 بار در 554 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    20
    حالت من
    Khonsard
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    1346 Thread(s)

    New داستان خنده دار

    فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.
    هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.
    وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.
    هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست.
    و اما خبر بد
    این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.
    هوشنگ که به دقت به صحبتهاى [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه...
    .....................
    حالا من کى مى تونم برم خونه*مون ؟؟؟!!!
    2 کاربر مقابل از Warrior عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. "VAHID" (11-03-2013), Hulk Hogan (11-05-2013)

  9. Top | #1519

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    مدیر بخش دانلود
    تاریخ عضویت
    Oct 2013
    شماره عضویت
    37024
    نوشته ها
    607
    تشکر
    5,656
    تشکر شده 2,591 بار در 554 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    20
    حالت من
    Khonsard
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    1346 Thread(s)

    New داستان خنده دار

    یک روز یک کشیش مسیحی، راهب بودایی، و ملای مسلمان تصمیم میگیرند تا ببینندکدوم توی کارش بهتره... به همین منظور، تصمیم میگیرند که هر کدوم به یک جنگل برند، یک "خرس" پیدا کنند و سعی کنند اون "خرس" رو به دین خودشون دعوت کنند. بعد از مدتی، دور هم جمع میشند و از تجربه شون صحبت میکند... اول از همه کشیش شروع به صحبت کرد :"وقتی خرس رو دیدم، براش چند آیه از کتاب مقدس (درباره قدرتصلح، کمک و مهربانی به دیگران) خوندم و بهش آب مقدس پاشیدم. خرس اونقدر شیفته ومبهوت شد که قراره هفتهٔ دیگه اولین مراسم تشریف ش برگزار بشه".
    راهبه بودایی گفت: "من خرسی رو کنار یک جوی آب توی جنگل دیدم..براش مقداری ازکلمات آسمانی بودای بزرگ موعظه کردم. براش از قدرت ریاضت، تمرکز و قانون کارما) قانون عمل و عکس العمل رفتار آدمی) صحبت کردم. خرس آنقدر علاقه مند شده بودکه به من اجازه داد غسل تعمید بدهمش و براش یک اسم مذهبی-بودایی انتخاب کنم".
    پس از آن، هر دو به ملای مسلمان نگاه کردند که روی تخت (و در حالی که از سر تاپا بدنش توی گچ بود) دراز کشیده بود. ملا گفت :"هههممم...الان که به گذشته واون روز فکر میکنم، میبینم که شاید نباید کارم رو با "ختنه کردن" شروع میکردم".
    2 کاربر مقابل از Warrior عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. "VAHID" (11-03-2013), Hulk Hogan (11-05-2013)

  10. Top | #1520

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    مدیر بخش دانلود
    تاریخ عضویت
    Oct 2013
    شماره عضویت
    37024
    نوشته ها
    607
    تشکر
    5,656
    تشکر شده 2,591 بار در 554 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    20
    حالت من
    Khonsard
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    1346 Thread(s)

    New داستان خنده دار

    دریک غروب پنج شنبه پیرمرد موسفیدی در حالی که دختر جوان و زیبایی بازو به بازویش او را همراهی می کرد وارد یک جواهر فروشی شدند و به جواهر فروش گفت : یک انگشتر مخصوص برای دوست دخترم می خواهم.
    مرد جواهرفروش به اطرافش نگاه کرد و انگشتر فوق العاده گرانی و زیبایی که ارزش آن 3 ملیون تومن بود را به پیرمرد و دختر جوان نشان داد.چشمان دختر جوان برقی زد تمام بدنش از شدت هیجان به لرزه افتاد.
    پیرمرد در حال دیدن انگشتر به مرد جواهرفروش گفت : خب ، ما این رو برمیداریم. جواهرفروش با احترام پرسید که پول اونو چطور پرداخت می کنید؟
    پیرمرد گفت : با چک ، ولی خب من میدونم که شما باید مطمئن بشید که تو حسابم پول هست یا نه بنابراین من این چک رو الان می نویسم و شما می تونید روز دوشنبه که بانکها باز می شه ، به بانک من تلفن بزنید و تایید اونو بگیرید و بعد از ظهر اون روز همون روز من انگشتر رو از شما می گیرم.
    صبح دوشنبه مرد جواهر فروش در حالی که به شدت ناراحت بود به پیرمرد تلفن زد و با عصبانیت به پیرمرد گفت : من الان حسابتون رو چک کردم اصلا نمی تونم تصور کنم که توی حسبابتون حتی یک ریال هم نیست!!!
    پیرمرد جواب میده : متوجه هستم چی میگید ، ولی در عوضش می تونی تصور کنی که من تو این دو سه روز چه حالی کردم واقعا که بهترین روزای عمرم بود.!!!!!
    2 کاربر مقابل از Warrior عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. "VAHID" (11-03-2013), Hulk Hogan (11-05-2013)

صفحه 152 از 228 نخستنخست ... 52102142150151152153154162202 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای ایران دبلیو دبلیو ای محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد