قسمت آخر : عکس یادگاری
ساعت 9 شب بود . حسین تیزی به همراه یه ماشین دم خونه میرعلی وایساده بودن . صندلی عقب ماشین نزدیک 10 تا پیتزا بود که از رستوران علیرضا جی ام جی آورده بودن . حسین در یکی از پیتزا ها رو باز کرد و گفت : خدا کنه نقشم بگیره
عرفان به شروین زنگ زد . عرفان : شروین جون هر کی دوس داری جاستین رو بده به من . شروین : چی میگه ! برا چی ؟ عرفان : بچه ها رو گروگان گرفتن . گفتن اگه تا امروز جاستین رو بهشون نرسونیم ابولفضل رو گردن میزنن . شروین کمی مکث کرد و گفت : اگه اونا جاستین رو میخوان خوب ما هم بهش جاستین رو میدیم ! عرفان :دمت گرم .خداحافظ......
احسان : گشنم شده ! آقایون هشت .یه چیز بیا*** بخوریم . بابک : اینا که فارسی نمیفهمن . بزار ترکی بهشون بگم . هادی :باید با اینا انگلیسی صحبت کنیم . میرعلی : خب انگلیسی صبحت کن خودت ! هادی : باشه : هوی مس.تر ! هادی خواست بقیه حرفاش رو بزنه که زنگ خونه زده شد . یکی از اعضا گروه هشت رفت دم در . در رو باز کرد . دید جلو پاش 10 تا جعبه پیتزا هستش . به اطرافش نگاه کرد اما کسی نبود . دولا شد تا جعبه رو برداره که یهو یه طناب دور گردنش افتاد و به سمت بالا کشیده شد . حسین رفته بود بالا سقف خونه و از اونجا داشت یکی از اعضا گروه هشت رو میکشید بالا . حسین خنده های شیطانی میکرد . اون بدبخت خفه شد . حسین لباس های اونو پوشید . کلاه اون رو هم سرش گزاشت و با پیتزا ها وارد خانه شد .
شروین یه زنگ زد به رئیسش ! شروین ماجرا رو برا رئیسش تعریف کرد . رئیسش گفت : به ما ربطی نداره ! بچه های بسی.ج رو میفرستیم برن . شروین : ولی قضیه گروگانگیری هستش . تازه به جاستین هم ربط داره . رئیس : ببین من دیگه حوصله ندارم . خودتون هرکاری که میخواین بکنین . ولی من به نیروهای بسی.ج زنگ میزنم . شروین : باشه .برو به درک ....
سعید شرلوک و عرفان و مجید داشتن باهم صحبت میکردن . مجید : بزار براشون چندتا دخ.تر بفرستیم اینا حواسشون پرت میشه . سعید شرلوک : اینا خارجی هستن ها ! دخت.ر ندیده که نیستن .حواسشون جمع هستش . عرفان : یه فکری بکر ! ببینید سینا یه تیکه از شنل مشکی خودش رو بهم داده و گفته هر وقت بهم احتیاج داشتی اون یه تیکه رو اتیش بزن .بعد از 1 ساعت من میام پیشت . مجید : مگه سینا ایرانه ؟ سعید شرلوک : اره ! اون جاستین رو آورده بودش اینجا ! مجید : باریکلا سینا ! عرفان : ولی الان نباید این تیکه شنل رو اتیش بزنیم . چون 1 ساعت دیگه وقت مناسبی واسه حمله به اون خونه نیست . صبر کنیم تا فردا .
حسین با لباس یکی از اعضای گروه هشت وارد خانه شده بود .پیتزاها دستش بود . چندتا از اعضای گروه هشت تا پیتزا ها رو دیدن به سرعت به طرف حسین دویدن و پیتزا رو از حسین گرفتن تا بخورن . حسین یه نگاهی به بچه ها کرد .5 تا از پیتزا ها رو بچه های گروه هشت خوردن . اون 2تا دیگه + اون غول شبیه شرک نخوردن . حسین کمی مضطرب شده بود . احسان و بقیه بچه ها واسه غذا بیقراری میکردن .تا این که حسین رفت پیش اونا و پیتزا رو نزدیکشون برد و اروم بهشون گفت : من حسینم ! اماده باشید . بچه ها شکه شدن و بهم نگاه کردن . 5 تا از اعضای گروه هشت سرشون داشت گیج میرفت اخه پیتزا رو حسین حاوی مواد بیهوش کننده کرده بود . حسین یه پیتزا واسه اون غوله برد تا به خوردش بده . غوله هم پیتزا رو سریع گرفت و قورت داد .دو تا دیگه از بچه های گروه هشت مونده بودن که پیتزا نمیخوردن . حسین هر کاری کرد نشد . یهویی اون 5تا اولی که پیتزا سمی خورده بودن افتادن زمین . بقیه اعضای گروه هشت + غوله به طرف اون 5 تا رفتن تا ببینند چی شده . در همین حال حسین رفت و دست میرعلی و ابولفضل رو باز کرد و اونا هم دستای بقیه رو باز کردن حالا ابولفضل و میرعلی و هادی و بابک و حسین و پژمان و احسان در مقابل غول شبیه شرک + دوتا از اعضا گروه هشت .
شروین با ماشین خودش داشت به طرف خونه میرعلی شون می اومد . جاستین رو انداخته بود صندوق عقب . یه زنگ به عرفان زد . شروین : عرفان من الان دم خونه میرعلی شون هستم. میخوام جاستین رو بهشون بدم ! عرفان : نه صبر کن ما هم بیایم ! جدی جدی میخوای جاستین رو به اونا بدی ؟ شروین خنده ای کرد و گفت : نه ! ولی یکی هست که شبیه جاستینه ! اونو میخوام بهشون بدم :4: ! عرفان : باشه . صبر کن ما هم اومدیم .
حسین و بقیه بچه ها به طرف اعضای باقی مانده از گروه هشت حمله ور شدن . بچه های گروه هشت یه خورده ترسیده بودن . داشتن میرفتن عقب که اون غوله یکی از اعضا رو گرفت و پرت کرد جلو بچه ها ! یه اسپیر از میرعلی .بعدش یه تومبستون از ابولفضل . و در اخر حسین تیزی سر اون بدبخت رو ب*** . غوله شبیه شرک کمی خندش گرفت و یکی دیگه از بچه های گروه هشت انداخت جلو بچه ها ! اول بابک یه باتیستا بمب بهش زد بعد هادی گرفت یه لگد زد پشت باس.ن طرف . بعد پژمان گرفت چیزشو در آورد داد دهن اون بدبخت . و تاجایی که میخورد بهش داد بخوره :4: ! باز حسین گردن طرف رو ب*** . احسان : این غوله واسه منه ! حسین و بقیه بچه ها : احسان برو عقب ! اینجا که چت باکس نیست .
عرفان و سعید شرلوک و مجید سر رسیدن . عرفان : اونی که شبیه جاستین هستش کجاست ؟ شروین : اینجاست :4: !!!!!!!!! سعید شرلوک : این که هری پاتره !!! مجید : این اینجا چیکار میکنه ؟ شروین : این اومده بود وصیغه بزاره سلنا گومز رو از زندان در بیاره !مجید : شما مگه سلنا رو نفرستادین کشورشون ؟ شروین : نه بابا ! اون اینجا جاسوس بوده ها! مگه میشه آزادش کنیم ؟ عرفان : حالا این بحثا رو بیخیال . بزا*** من سینا رو خبر کنم ! شروین : سینا ؟ سعید شرلوک : اره سینا دارک نایت ....عرفان یه تیکه از شنل سینا رو آتش زد . عرفان : خدا کنه زودتر پیداش شه !
حسین و بقیه بچه ها داشتن با غوله دعوا میکردن .ولی غوله خیلی زورش زیاد بود . بچه ها همش داشتن به در و دیوار کوبیده میشدن .حسین : میدونستم پیتزا رو این اثر نمیکنه . بچه ها نمیدونستن چیکار کنن . در همین موقع عرفان و شروین و مجید و سعید شرلوک وارد خانه شدن . هری پاتر رو هم با خودشون اورده بودن . اون غوله هری پاتر رو دید فکر کرد جاستینه . اومد سمت هری پاتر که یهو سینا دارک نایت یا شنل بتمنی خودش وارد شد و به غوله حمله کرد . سینا بزن غوله بزن . بد جور داشتن همدیگه رو میزدن که یهو میرعلی اسپیر رفت تو شکمه غوله .و بعد حسین رفت بالا گردن غوله ! هی تیزی رو به گردن غوله میزد اما چاقو نمیتونست ببره گردن غوله رو ! احسان یاد داستان حضرت ابراهیم و اسماعیل افتاده بود .
در همین موقع صدای نعره ای امد و شخصی مثل پلنگ پ*** رو غوله ! اوه این باربد هستش ! داشت خون غوله رو میخورد که غوله باربد رو پرت کرد اونور ! همه ریخته بودن سر غوله اما کثافت خیلی زورش زیاد بود .
ادامه دارد...
