اواتارش نوشته بود " یا حسین " و داشت ازش خون میچکید !نوشته اصلی توسط The Shadow
پزمان بورو پروفایل ارمان و میر علی و شوالیه ( دارک نایت) رو ببین ، خودم کف کردم
ولی اون موقع تو تو انجمن نبودی
فعلا ...

اواتارش نوشته بود " یا حسین " و داشت ازش خون میچکید !نوشته اصلی توسط The Shadow
پزمان بورو پروفایل ارمان و میر علی و شوالیه ( دارک نایت) رو ببین ، خودم کف کردم
ولی اون موقع تو تو انجمن نبودی
فعلا ...

نوشته اصلی توسط H H H
آره خودشــه ، آواتارش هم گیف بود یعنی خون میچکید همین طوری ( متحرک )
آره دیدمکف کردم.
باز میگهمن از خیلی قبل از عضویتم تو انجمن میومدم ، اون موقعی که اصلاً بلد نبودم عضو شم
ولی اون موقع بودم !
سلامنوشته اصلی توسط H H H
عرفان با این تایپکت کلی خاطره به یاد من انداختی واقعا دمت گرم یاد قدیما افتادم
یادش بخیر اون مقع ما کاربر طلایی بودیم با یوزر قبلیمون ali_ghadiri moghaddam

با سلام خدمت اهالی محترم محله اسرار
ادامه داستان اسرار
خب رسیدیم اونجا که دادا عرفان رفته بود پشت تابلوی شاش ممنوع و فلکرو باز کرده بود و داشت خیار چمبرای باغ بغلی رو مورد لطفش قرار میداد
خان دایی که خیلی مقرراتی بود از ماشین پیاده شد و رفت با عرفان دست به یقه شد
عرفان یه فن لنگه به لنگهبه دایی وارد کرد بقیشو ساسان لونگ
واستون تعریف میکنه:
عرفان داره همينطوري مشت ميزنه و بعد از اون گوزلاين و بعدش شومبولپلكس
عرفان ميخواد يك سوپلكس ديگه بزنه كه ناموفق است . دایی ميخواد راك باسنرو اجرا كنه كه عرفان استانر ميزنه .
و كــاور ...1..2...
دایی پين نشد
حالا عرفان دایی رو بلند ميكنه و ميخواد بازم استانر رو بزنه . كه دایی با يك جاخالي ک_ون دابل کی اوميزنه و پين فال ...1...2..3
و بله دایی بازي رو ميبره
به هر حال من و ساسی رفتیم جداشون کردیمو عرفان هم اومد نشست بغل من.تو راه از عرفان پرسیدم تو اینجا چیکار میکنی؟؟
گفت والا با حامد و شروین یه قراره میتینگ گزاشته بودم ولی الان سه ساعته مثل ال_ت کمپرس شدهبغل جاده منتظرشونم
الانم داشتم باهاشون حرف میزدم نامردا نشستن تو کافی شاپ دارن بستنی کوفت میکنن
گفتم حالا میخوای چیکار کنی؟؟
گفت فعلا مثل بختک چسبیدم به شماها برگشتنی یه حال اساسی به هردوشون میدم
کم کم داشتیم میرسیدیم شهر معین که یهو چشم افتاد به آمپر بنزین
دیدم عقربش از دود ول من سر به زیرتره
به خان دایی گفتم حواست به امپره هست؟؟
گفت حواستم به امپره هست ولی تو حواست به جیب من نیست!!
گفتم یعنی اینکه جیبت از دل مومنصاف تره؟؟
گفت آره
گفتم پس چه جوری این همه راه رو اومدی؟؟
گفت صبح یه شاش اساسی کردیم تو باک با یه کم الکل و سرکه ماشین تا اینجا اومد!!
گفتم خوب حداقل یه کوچولو شاش اضافی بکن لااقل پیش معین برسیم
گفت هر چی داشتم دم صبحی خالی کردم تو باک
چشامون چرخید رو ساسی
ساسی هم زود گفت من شاش که چه عرض کنم گوزم رو هم به این دایی نمیدم
منم که تو سه روز قطره چکونم سه سی سی شاش مقطر تحویلم میده
عرفانم که مخرنش رو چند دقیقه قبل تخلیه کرد
مونده بودیم هاج و واج که یهو یه فکر توپ به کله عرفان خطور کردو رو دایی گفت:برگرد همون جایی که من شاشیده بودم
با ته مونده بنزینمون برگشتیم به باغه
عرفان گفت شروع کنین به خربزه خوری
ماها که تازه از نیت شومش با خبر شده بودیم شروع کردیم به خربزه خوردن
ساسی سه چهار تا نخوردهه بود که سیر شد و شد این شکلی:
دایی دو تا رو به زور تموم کرد ومنم یه نصفه بیشتر نتونستم بخورم
ولی عرفان مثل جاروبرقی که کیسشو تازه عوض کرده باشی شروع کرده بود اعتراف گرفتن از باغ و نصف باغ رو لخت مادر زاد کرد:
عرفان و دایی در حال خوردن هندوانه
من و ساسی و دایی همون اول مخزنمون رو خالی کردیم تو باک
یه یه ساعتی نگذشته بود که عرفان گفت من جیش دارم من و ساسی و دایی زود ورش داشتیم و دودولش رو کردیم تو باک و شروع کردیم به ملتهب کردن مجاری آبیاریش
چند دقیقه نگذشته بود که باکه پر شد ولی دود ول عرفان مثل لوله ای که ترکیده بود داشت شاش پس میداد
گفتم بس کن دیگه چقدر میشاشی
گفت هر کی خرزه بخوره پای شاشش هم میشنه
خلاصه گرفتیمش سمت باغ و گیاه ها رو یه ابیاری حسابی کردیم
حدود نیم ساعت که گذشت دیدیم مخزن آقا کم کم داره ته میکشه
نتیجه گرفتیم که این بشر یه استعداد خدادادی تو کار کردن تو اتشنشانی داره که حیفه طلف بشه
خلاصه بعد از یه سری عملیات شاش و گوه و چوس برداری سوار ماشین شدیم و به راهمون ادامه دادیم ....
ادامه دارد
[align=center]
اسراري ها سلام عليكم
شهادت امام علي (ع)* رو بهتون تسليت ميگم
ماجراي نت نيومدن منمن اومدم خونه ديدم بابام پريزه تلفن اتاق منو چكو لگدي كرده
![]()
ديدم 3 تا سيمو از پشت پيريز در اورده كه من نت نيامگفتم بابا جون كور خوندي اميد تيكري رو دست كم گرفتي
![]()
منتظر موندم تا خونه مكان بشهو با 1 حركت انحصاري زنگ زدم رفيقم كه برق كاره اومد ريد به كله بابام
يعني پيريز رو درست كرد
هنوز هيچكي نميدونه هنوز ولي به زودي كه قبض تلفن اومد همه ميفهمن
در ضمن با فروزشو امير هم قهر كردم و با علي دماغ آشتي كردم![]()
عكسي از علي دماغ و بنده در شب 19 دهم
حالا ماجراي شب قدر رو هم كامل واستون ميگم فقط 1 اشاره ي كوچيكي از بيفرهنگيمون ميگم![]()
از خيابون هاي خلوت از رو ماشين ها ميپريديم يعني بدو بدو از جلو ماشين به سقف ماشين و از سقف ماشين به ماشين ديگري![]()
[/align]

[align=center]
اون موقع که شانس تقسیم میکردن ، یارو اب ک i ر شو ریخت به ما !
بابامون رفته فورم ثبت نام bسیj گرفته و پر کرده و برا ما کارت گرفته ، چرا ؟! چون 10% تو کنکور سهمیه داره
یه جای سگ تو این شانس ما.
[/align]
فعلا ...
عرفان داداش فقط تو نيستي خيليا هستن![]()
آقا اين كه بد شانسي نيستبد شانسي اينه كه 1 نفر تو مدرسه ما به معلم داده ميدوني چيه؟
![]()

[align=center]دیروز رفته بودم کلاس معلممون یک سوال داد به ما فکر کنم حدود 20 خطی بود ، بعد همه بچه ها اوه اوه می کردند ، من با یکی از بچه ها جلو نشسته بودم ناگهان بغل دستیم گفت که جلویی ها در بیارن پشتی ها اوه اوه کنن ، پس از گفتن این حرف معلممون با اردنگی پرتش کرد بیرون منم با زور خندم را نگه داشتم .[/align]

سلام ملت من برگشتم
مقتدرانه
-------------
آی اوی آخ ا دمپایی آی پرت آی نکن خوب غلط کردم
سال سوم راهنمایی زنگ ریاضی ،کلاس الاف داشت می چرخید ،که به معلممون گفتم بریم نون بربری بخریم با هم بخوریم . رفتیم 15 تا نون بربری با پنیر و خرما گرفتیم اومدیم سر کلاس شروع کردیم به خوردن که چشم تون روز بد نبینه پرید تو گلوی معلممون منم که همیشه خدا ته کلاس می شستم داد زدم سیفون و بکش یهو کلاس منفجر شد معلم بیقرمز کرده بود .وای.
دیگه خودتون عواقب کار رو بفهمین که چی شد
![]()
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)